{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Love in the Multiverse⏳️🪬

Love in the Multiverse⏳️🪬
Part²⁹


ساعت حوالی عصر بود که اولین ماشین جلوی خانه‌ی جدیدشان پارک شد. ا/ت با هیجان از پنجره بیرون را نگاه کرد.

«دارن میان!»

جونگ‌کوک کنارش ایستاد و بازویش را دور کمر ا/ت انداخت.
«آماده‌ای؟»

ا/ت سرش را به سینه‌اش فشرد.
«فکر کنم. یکم استرس دارم.»

«منم همین‌طور. ولی اونا هم باید خوشحال باشن که ما رو این‌جوری می‌بینن.»

اولین نفر مادر ا/ت بود که با چشمانی اشکبار به سمتش دوید و او را در آغوش گرفت. بعد پدرش، با لبخندی که سعی می‌کرد مهربانانه‌تر از همیشه باشد، اما نگاهش با دقت جونگ‌کوک را برانداز می‌کرد. صحبت‌ها کوتاه بود؛ احوالپرسی، ابراز دلتنگی، و نگاه‌های پر از سوال که ا/ت سعی می‌کرد با لبخند جوابشان را بدهد.

وقتی خانواده‌ی جونگ‌کوک هم رسیدند، خانه پر از جمعیت و همهمه‌ی دوستانه شد. مادر جونگ‌کوک، با همان انرژی همیشگی‌اش، همه جا را نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد. پدرش، با دستانی پشت کمر، با دقت به خانه‌شان سر می‌زد.

«این خونه خیلی قشنگه! معلومه که شما دو تا با هم انتخابش کردین.» مادر جونگ‌کوک گفت و گونه‌ی ا/ت را بوسید.

جونگ‌کوک لبخندی زد و دست ا/ت را گرفت.
«آره مامان. ما با هم خیلی چیزا ساختیم.»

شب، شام مفصلی در خانه‌ی جدیدشان خوردند. صحبت‌ها از خاطرات گذشته به سمت آینده کشیده شد. ا/ت دید که چگونه نگاه پدرش به او و جونگ‌کوک افتاد، و بعد به سمت مادرش. پدر ا/ت، که تا آن لحظه بیشتر شنونده بود، ناگهان رو به جونگ‌کوک کرد.

«پسرم… می‌دونم که تو و ا/ت سختی‌های زیادی کشیدین. و من قدردان تمام مراقبت‌هایی هستم که از دخترم کردی.» مکثی کرد و با جدیت بیشتری ادامه داد: «ولی یه چیز رو باید بدونی. دختر من… خیلی خاصه. همیشه ازش محافظت کردم. و الان هم…» نگاهش دوباره به ا/ت افتاد، اما این بار با گرمایی پدری که با رگه‌ای از نگرانی همراه بود. «…و الان هم انتظار دارم که با تمام وجود، ازش مراقبت کنی. نه فقط از نظر جسمی، بلکه از نظر روحی. ا/ت قلبی مهربون داره. نباید هیچ‌وقت دلش رو بشکنی.»

جونگ‌کوک که متوجه لحن پدر ا/ت شده بود، با احترام سرش را تکان داد.
«چشم آقا. قول می‌دم. ا/ت تمام دنیای منه.»

پدر ا/ت سرش را تکان داد، انگار هنوز کاملاً قانع نشده بود، اما لبخندی کمرنگ گوشه‌ی لبش نشست.

مادر جونگ‌کوک که متوجه تغییر فضا شده بود، بلافاصله بحث را عوض کرد.
«خب! حالا که صحبت از آینده شد… ما هم حرف‌هایی داریم!»

همه برگشتند سمت مادر جونگ‌کوک.

«ما داشتیم فکر می‌کردیم… شما دو تا این خونه‌ی قشنگ رو گرفتین. شاید وقتش رسیده باشه که…» مادر جونگ‌کوک نگاهی به پدرش انداخت که سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد. «…که جشن بزرگ‌تری بگیرید. یعنی… مراسم ازدواجتون.»

ا/ت و جونگ‌کوک به هم نگاه کردند. این پیشنهاد، هرچند غیرمنتظره، اما بسیار خوشایند بود.

جونگ‌کوک با هیجان گفت:
«خیلی خوبه! ما هم داشتیم درباره‌ش حرف می‌زدیم.»

ا/ت با خجالت سرش را پایین انداخت.
«فقط… نمی‌دونم چطوری باید شروع کنیم.»

پدر ا/ت که حالا کمی آرام‌تر به نظر می‌رسید، رو به جونگ‌کوک کرد.
«نگران نباشید. من و پدر جونگ‌کوک، تمام کارها رو انجام می‌دیم. فقط شما دو تا باید خوشحال باشید.»

نگاه پدر ا/ت دوباره به ا/ت افتاد، این بار با لبخندی که رضایت بیشتری در آن موج می‌زد.
«دخترم… خوشبختیت از هر چیزی برای ما مهم‌تره.»

جمعیت دوباره با هیجان و تبریک پر شد. ا/ت و جونگ‌کوک، در میان انبوهی از عشق، حمایت، و البته کمی «غیرت» پدری، احساس کردند که واقعاً فصل جدیدی آغاز شده است. فصلی که با وعده‌ی آرامش، تعهد، و ساختن آینده‌ای مشترک، گره خورده بود.

آن شب، وقتی خانواده‌ها رفتند و خانه دوباره آرام شد، ا/ت به جونگ‌کوک گفت:
«فکر کنم… پدرم بالاخره تو رو قبول کرده.»

جونگ‌کوک لبخندی زد و ا/ت را در آغوش گرفت.
«فکر کنم باید از این به بعد، علاوه بر تو، دل پدر خانمم رو هم به دست بیارم.»

هوا پر بود از بوی شیرینِ وعده‌های آینده، و حس نابِ رهایی از گذشته.

----------------------------

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

Love in the Multiverse⏳️🪬Part³⁰فرایند برنامه‌ریزی عروسی، به ...

Love in the Multiverse⏳️🪬Part³¹پس از پایان جشن باشکوه عروسی،...

ادامه ی پارت ²⁸ا/ت خندید، تنشی که بینشان بود از بین رفت. «ا...

Love in the Multiverse⏳️🪬Part²⁸انتقال اثاثیه به خانه‌ی جدید،...

#p۴:اسم فیک:بوسه ای برای شروع دوبارهپدر ا/ت: سلام ، پسرم منو...

وقتی خبر حامله شدنت رو بهش میدی پارت ۳ (آخر)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط