{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اول

اول
یک نفر ایستاده است .
با چشمان بی روح سیاه ، کت و شلوار گشادی بر تن کرده اما مچ دست هایش که از آستین بیرون آمده خیلی لاغر است .
بدنش خاکستری است ، من و شلوار هم همینطور ، انگار یک مجسمه چینی است که همه چیز اش به رنگ خاکستری است .
دوم
دست سیاهی از پشت شانه اش را لمس می‌کند .
یک دست سیاه رنگ پر جزییات ، که از آن دود سیاه بلند می‌شود .
وقتی او را لمس می‌کند او دچار شوک می‌شود ، انگار شانه ها را بالا می‌برد و دهانش از تعجب باز مانده و چشمانش را بسته .
سوم
بر میگردد .
با چهره ای متعجب به فضای خالی پشت سرش خیره میشود .
اما آنجا کسی نیست .
یک غم عجیبی همچون گردباد در چشمان بی روح او می‌چرخد و منعکس می‌شود .
یک تصویر ناواضح و بی معنا اما شدیدا غمگین ...
چهارم
دست خودش را بالا میآورد و روی شانهٔ خودش می‌گذارد ، آن را لمس می‌کند و انگشتان را دور آن قلاب میکند .
اما در چهره اش تعغیری ایجاد نمی‌شود .
چشمانش را می‌بندد از زیر پلک ها اشک می آید روی گونه اش .
اسم به رنگ سفید است
یک سفید درخشان روی صورت خاکستری اش .
یک رنگ سفید خاص .

پایان
دیدگاه ها (۰)

ساعت ۱۹:۵۶باد عصر به صورتم میخورد .چشمامو یکم‌ می‌بندم ، باد...

از توی اتاقم ، اگر گردنم رو‌کج کنم ، آنقدر که درد بگیرد ، بع...

برای همیشه..

پارت دهم:نوری در چشمان او(Rose)دستی به لباس سفید رنگ و بلندش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط