love in the dark⑧⑦
love in the dark⑧⑦
کوک
برگشتم خونه
هوجو: جونگکوک اومدی
کوک: سلام
هوجو: بیا شام آماده کردم
کوک: میل ندارم
هوجو: جونگکوک
کوک: بله
هوجو: هیچوقت فکر نمیکردم تو اینکار رو کنی و کیک و بادکنک بخری خیلی خوشحالم کردی
کوک: هوجو یک ماه دو ماه بهم فرصت بده بعد میتونیم مثل یه زن و شوهر باشیم
هوجو: اما ا/ت چی؟
کوک: مهم نیست
هوجو: اما مامان یومی هست
کوک: از این به بعد مامان یومی تو هستی
هوجو: واقعا؟
کوک: آره
هوجو: باورم نمیشه
رفتم طبقه ی بالا و تو اتاقم دیدم یومی نشسته روی تخت
یومی: بابا
کوک: جانم
یومی: من مامان ا/ت رو میخوام
کوک: اما اون تورو نمیخواد دوست داره یه دختر دیگه داشته باشه نه من و تو
یومی: دلم براش تنگ میشه
کوک: فکر کن هوجو مامانت هست
یک ماه بعد
ا/ت
یک ماه بود یومی رو ندیدم جونگکوک اصلا اجازه نمیداد ده کیلومتری خونش و محل کارش برم اما امشب مهمانی سالگرد شرکتشون هست و سوآ من رو دعوت کرده اونجا حتما میتونم یومی رو ببینم...
لباسم رو پوشیدم و آرایشم کامل بود و سوار ماشین شدم که برم
کوک
کوک: یومی
یومی: بله
کوک: امشب شاید مامانت بیاد اما باهاش حرف نزن
یومی: باشه بابا میتونم برم برقصم؟
کوک: برو عزیزم
هوجو اومد و دستم رو گرفت لبخندی بهش زدم
کوک:یومی خیلی خوشحاله امشب
هوجو: حالت خوب نیست چیزی شده؟
کوک: نمیدونم استرس دارم نمیدونم برای چی؟
هوجو: عهه ا/ت اونجاست
یه نگاهی به ا/ت کردم و به هوجو نزدیک تر شدم متوجه نگاه ا/ت شدم که داشت به ما نگاه میکرد بوسه ای به دست هوجو زدم
ا/ت
به جونگکوک اهمیتی ندادم فقط نگاهم به یومی بود که رفتم نزدیکش
دستام رو باز کردم
ا/ت: یومی عزیزم
یومی با عصبانیت بهم نگاه کرد
یومی: برو
همه به ما نگاه کردن
ا/ت: یومی عزیزم منم مامان چیزی شده؟
یومی: برو بیرونن تو مامان من نیستی
رفتم نزدیکش و خواستم بغلش کنم زد رو دستم
یومی: نمیخوام بغلم کنی مامان من نیستی تو مامان من اونجاست مامان هوجو
با این حرفش تعجب کردم و قلبم شکست و فقط این حرفش کافی بود که اشک از چشمام جاری بشه
ا/ت: مامان عزیزم چی میگی؟
یومی: بروو بیرونن دوست ندارم تو خیلی بدی من مامان خودم رو دوست دارم
هوجو: مامان آروم باش
یومی: مامان این زن رو بیرون کنیم
کوک: خانم لطفا برو بیرون
ا/ت: چی؟ جونگکوک به یومی چی گفتی؟
کوک: واقعیت رو گفتم و خودش تصمیم گرفت و لطفا باعث خراب شدن مهمانی ما نشو و لطفا برو بیرون
ا/ت: باورم نمیشه
به همه نگاه کردم داشتن با عصبانیت نگاهم میکردن
یومی با گریه داد زد
یومی: بروووو بیروننن
چیزی نگفتم و با گریه و ناراحتی رفتم بیرون...
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
کوک
برگشتم خونه
هوجو: جونگکوک اومدی
کوک: سلام
هوجو: بیا شام آماده کردم
کوک: میل ندارم
هوجو: جونگکوک
کوک: بله
هوجو: هیچوقت فکر نمیکردم تو اینکار رو کنی و کیک و بادکنک بخری خیلی خوشحالم کردی
کوک: هوجو یک ماه دو ماه بهم فرصت بده بعد میتونیم مثل یه زن و شوهر باشیم
هوجو: اما ا/ت چی؟
کوک: مهم نیست
هوجو: اما مامان یومی هست
کوک: از این به بعد مامان یومی تو هستی
هوجو: واقعا؟
کوک: آره
هوجو: باورم نمیشه
رفتم طبقه ی بالا و تو اتاقم دیدم یومی نشسته روی تخت
یومی: بابا
کوک: جانم
یومی: من مامان ا/ت رو میخوام
کوک: اما اون تورو نمیخواد دوست داره یه دختر دیگه داشته باشه نه من و تو
یومی: دلم براش تنگ میشه
کوک: فکر کن هوجو مامانت هست
یک ماه بعد
ا/ت
یک ماه بود یومی رو ندیدم جونگکوک اصلا اجازه نمیداد ده کیلومتری خونش و محل کارش برم اما امشب مهمانی سالگرد شرکتشون هست و سوآ من رو دعوت کرده اونجا حتما میتونم یومی رو ببینم...
لباسم رو پوشیدم و آرایشم کامل بود و سوار ماشین شدم که برم
کوک
کوک: یومی
یومی: بله
کوک: امشب شاید مامانت بیاد اما باهاش حرف نزن
یومی: باشه بابا میتونم برم برقصم؟
کوک: برو عزیزم
هوجو اومد و دستم رو گرفت لبخندی بهش زدم
کوک:یومی خیلی خوشحاله امشب
هوجو: حالت خوب نیست چیزی شده؟
کوک: نمیدونم استرس دارم نمیدونم برای چی؟
هوجو: عهه ا/ت اونجاست
یه نگاهی به ا/ت کردم و به هوجو نزدیک تر شدم متوجه نگاه ا/ت شدم که داشت به ما نگاه میکرد بوسه ای به دست هوجو زدم
ا/ت
به جونگکوک اهمیتی ندادم فقط نگاهم به یومی بود که رفتم نزدیکش
دستام رو باز کردم
ا/ت: یومی عزیزم
یومی با عصبانیت بهم نگاه کرد
یومی: برو
همه به ما نگاه کردن
ا/ت: یومی عزیزم منم مامان چیزی شده؟
یومی: برو بیرونن تو مامان من نیستی
رفتم نزدیکش و خواستم بغلش کنم زد رو دستم
یومی: نمیخوام بغلم کنی مامان من نیستی تو مامان من اونجاست مامان هوجو
با این حرفش تعجب کردم و قلبم شکست و فقط این حرفش کافی بود که اشک از چشمام جاری بشه
ا/ت: مامان عزیزم چی میگی؟
یومی: بروو بیرونن دوست ندارم تو خیلی بدی من مامان خودم رو دوست دارم
هوجو: مامان آروم باش
یومی: مامان این زن رو بیرون کنیم
کوک: خانم لطفا برو بیرون
ا/ت: چی؟ جونگکوک به یومی چی گفتی؟
کوک: واقعیت رو گفتم و خودش تصمیم گرفت و لطفا باعث خراب شدن مهمانی ما نشو و لطفا برو بیرون
ا/ت: باورم نمیشه
به همه نگاه کردم داشتن با عصبانیت نگاهم میکردن
یومی با گریه داد زد
یومی: بروووو بیروننن
چیزی نگفتم و با گریه و ناراحتی رفتم بیرون...
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
- ۶۰۰
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط