{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تنهایی

#تنهایی
پارت 2
جونگ کوک گفت :
— اگه یه روز معروف شدم، اولین نفر تویی که میارمت پیشم.
خندیدم.
— من معروف نمی‌خوام…فقط می‌خوام کنارم باشی. مثل الان
تو دوران بچگی اون خیلی هوام رو داشت . وقتی مشق نمی نوشتم اون بهم کمک میکرد . هیچوقت نزاشت تنها باشم مثل قولش ... اما به مرور زمان
فرق های زیادی بین ما ایجاد شد  .
من تو هنر عالی بودم و اونم یه نابغه و جامعه از افراد تحصیل کرده پیروی میکنه و من رو طرد میکرد  . اون هر روز و هر روز میدرخشید وکلی مقام میاورد و لوح تقدیر میگرفت . آوازش همه جا پر شده بود . هر مسابقه ای که میرفت مقام میگرفت.. حتی کشوری و جهانی . راستش ته دلم ناراحت بودم.  اون هیچوقت نزاشت من تنها باشم اما از وقتی استعدادش شروع شد احساس تنهایی میکردم ... احساس غریبی . انگار جای من کنار اون نیست. به مرور زمان اون دوستاش رو پیدا کرد، دوست دختر پیدا کرد و آروم آروم منو قولش داشتیم کمرنگ میشدیم.... اون بود، اما دیگه مثل قبل نبود. توجهش روی دوست دخترش و زندگیش بود. بهش حق میدم.... چرا آدم توجهش رو روی یه دوست دوران بچگی بزاره وقتی دختر باهوشی مثل لیندا ( دوست دخترش) هست؟ برخلاف من لیندا خیلی باهوش بود. من تنها چیزی که داشتم چهره و بدن خوب بود. درسته من از لیندا چهره و بدن بهتری داشتم اما اون باهوش بود، عاقل بود... چیزی رو داشت که جونگ کوک میخواست.
فلش بگ به یه روز توی 16 سالگی
مثل همیشه جونگ کوک دم در با لیندا منتظرم بود . همیشه اول لیندا رو میرسوند و بعد با هم میرفتیم یتیم خونه . وقتی رفتم پیشش دستشو انداخت دور گردنم و گفت :
_ ات جدیدا خیلی پوکر شدی... نظرته امروز بریم بگردیم ؟ شهربازی چطوره ؟  لیندا هم باهامون میاد 
+نمیدونم
_ پس یعنی بله .
تک خنده ای کردم . اون حتی تقابمم میشناسه
داشتیم میرفتیم که یهو لیندا گفت
لیندا : وایسید یه چیز یادم رفتت
_ باشه برو بیارش
لیندا رفت و ما دم در منتظرش بودیم... فضا غرق در سکوت بود که یهو جونگ کوک لب باز کرد و گفت
_ ات ....
+ بله ؟
_ چرا جلوی من نقاب میزنی؟
+ چی ؟
_ چرا ازم دوری میکنی ؟ چرا نقاب میزنی ؟ جلوی من چرا ؟ دیگه منم تو محدودت نمیاری ؟
+ جونگ کوک من فقط .... خستم . بس کن
_...
جونگکوک میخواست حرف بزنه که یهو یه اکیپ از دوستاش اومدن  سمتش . دوستش دست دور گردنش انداخت و گفت :
..: نظرت چیه باهم بریم یه چرخی بزنیم ؟
_ ببخشید ولی من نمیام
...: بیخیال اینقدر زد حال نباش . حتما به خاطر این دخترس نه ؟ نگران نباش بجاش لیندا رو میاریم
_ نمـ...
+ میشه باهاشون بری ؟ من امروز کار دارم
_مطمعنی ؟
+ آره
_ ولـ...
نزاشتم حرفش کامل شه . سریع خوش بگذره ای گفتم  و شروع کردم به دوویدن . بدو بدو رفتم تو یه گوشه خلوت و زدم زیر گریه .
احساس تنهایی میکنم .... دیگه کاملا تنها شدم...
همین طور با خودم حرف میزدم و گریه میکردم که ....
دیدگاه ها (۰)

#تنهاییپارت 1بارون میبارید. هر دو باهم تنها شده بودیم . + کو...

بچه ها یه فیک دیگه هم هست... ببینید نظرتونو بگید. اسمش تنهای...

مهم درباره ی جونگ کوک!!

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط