#تنهایی
#تنهایی
پارت 1
بارون میبارید. هر دو باهم تنها شده بودیم .
+ کوکی من الان تنهام ؟ ( بغض)
_ ات ما هم رو داریم.
+قول میدی تا ابد واسم بمونی ؟
اومد سمتم و محکم بقلم کرد
_ قول میدم ات قول! اما تو هم تا ابد کنار من بمون.
خب خب خب بریم یه توضیح داشته باشیم : ات و جونگ کوک دوست دوران بچگی و فامیلن که مامان وباباشون رو هردو باهم از دست دادن و هیچکس اونارو به سرپرستی نگرفته ( در حال حاضر ات 9 ساله و جونگکوک هم 10 ساله )
ادامه :
اون دو تا هنوز تو بقل هم بودن و جونگ کوک سر ات رو نوازش میکرد . توی اون سکوت عمیق یه چیزی سکوت رو شکست ...
یه ماشین اومد دنبالمون. ازش یه خانم مسن و یه خانم نسبتا جوون اومدن بیرون.
...: خدای من شما اون دوتا بچه هستید ؟ وایی عزیزم
+شما ؟
...: من مسئول یتیم خونه هستم . اول سوار شید بعد براتون تعریف میکنم .
سوار ماشین شدیم
علامت مسئول یتیم خونه : *
علامت خانم جوون : ¥
* خب بچه ها شما از این به بعد یتیم هستید و باید توی یتیم خونه باشید
+_ بله میدونیم
دیگه حرفی نزد تا رسیدیم . اون خانم جوون اومد و مارو به سمت تختمون هدایت کرد .
¥ خوب بخوابید
_ مسواک چی ؟
¥ فردا وسایلتون میاد
+_ ممنون
اون خانم جوان رفت و من و کوکی هم دراز کشیدیم . تخت هامون کنار هم بود
+ کوکی من میترسم
یهو دیدم پاشد و اومد سمتم چند ثانیه بعد، اومد کنار تختم.
پتو رو کشید روی هر دومون
— قول داده بودم، یادته؟
+مرسییی
بقلم کرد و خوابیدیم . ( منحرفاااا یکم تو سرتون اسید بریزید دوتا بچننن)
روزها همینطور میگذشتن و ما...
ما باهم بزرگ شدیم.
با زانوهای زخمی،
با مشقهای نصفه،
با خندههایی که یواشکی بود.
یه روز توی حیاط یتیمخونه،
جونگکوک گفت:
....
به نظرتون کدوم رو اول بزارم ؟ تنهایی یا پشیمونی ؟ یا هر دو رو باهم بزارم؟ حتما نظرتونو تو کامنتا بگید.
پارت 1
بارون میبارید. هر دو باهم تنها شده بودیم .
+ کوکی من الان تنهام ؟ ( بغض)
_ ات ما هم رو داریم.
+قول میدی تا ابد واسم بمونی ؟
اومد سمتم و محکم بقلم کرد
_ قول میدم ات قول! اما تو هم تا ابد کنار من بمون.
خب خب خب بریم یه توضیح داشته باشیم : ات و جونگ کوک دوست دوران بچگی و فامیلن که مامان وباباشون رو هردو باهم از دست دادن و هیچکس اونارو به سرپرستی نگرفته ( در حال حاضر ات 9 ساله و جونگکوک هم 10 ساله )
ادامه :
اون دو تا هنوز تو بقل هم بودن و جونگ کوک سر ات رو نوازش میکرد . توی اون سکوت عمیق یه چیزی سکوت رو شکست ...
یه ماشین اومد دنبالمون. ازش یه خانم مسن و یه خانم نسبتا جوون اومدن بیرون.
...: خدای من شما اون دوتا بچه هستید ؟ وایی عزیزم
+شما ؟
...: من مسئول یتیم خونه هستم . اول سوار شید بعد براتون تعریف میکنم .
سوار ماشین شدیم
علامت مسئول یتیم خونه : *
علامت خانم جوون : ¥
* خب بچه ها شما از این به بعد یتیم هستید و باید توی یتیم خونه باشید
+_ بله میدونیم
دیگه حرفی نزد تا رسیدیم . اون خانم جوون اومد و مارو به سمت تختمون هدایت کرد .
¥ خوب بخوابید
_ مسواک چی ؟
¥ فردا وسایلتون میاد
+_ ممنون
اون خانم جوان رفت و من و کوکی هم دراز کشیدیم . تخت هامون کنار هم بود
+ کوکی من میترسم
یهو دیدم پاشد و اومد سمتم چند ثانیه بعد، اومد کنار تختم.
پتو رو کشید روی هر دومون
— قول داده بودم، یادته؟
+مرسییی
بقلم کرد و خوابیدیم . ( منحرفاااا یکم تو سرتون اسید بریزید دوتا بچننن)
روزها همینطور میگذشتن و ما...
ما باهم بزرگ شدیم.
با زانوهای زخمی،
با مشقهای نصفه،
با خندههایی که یواشکی بود.
یه روز توی حیاط یتیمخونه،
جونگکوک گفت:
....
به نظرتون کدوم رو اول بزارم ؟ تنهایی یا پشیمونی ؟ یا هر دو رو باهم بزارم؟ حتما نظرتونو تو کامنتا بگید.
- ۷۶
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط