「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 103
✦.................................
+ خیلی بداخلاقی
ولی ته دلش خندید و همین باعث شد تهیونگ بیشتر نگران شود
تمام راه برگشت، دختر یا به چراغهای خیابان میخندید یا زیر لب آهنگ نامفهومی زمزمه میکرد
وقتی به عمارت رسیدند، تهیونگ تقریباً او را تا طبقه بالا همراهی کرد، آیلین دو بار نزدیک بود تعادلش را از دست بدهد و هر دو بار دست مرد دور بازویش حلقه شد
بالاخره به اتاق رسیدند، تهیونگ در را باز کرد و دختر را آرام روی تخت نشاند؛ موهایش روی شانههایش ریخته بود و گونههای سرخش هنوز گرم بودند
تهیونگ پتویی رویش کشید
_ بخواب.
آیلین آرام پلک زد، چند ثانیه فقط نگاهش کرد بعد وقتی مرد خواست بلند شود...
ناگهان انگشتهایش دور مچ دست او حلقه شدند حرکت آنقدر ناگهانی بود که تهیونگ مکث کرد.
نگاهش پایین افتاد.
آیلین هنوز دستش را رها نکرده بود؛ چشمهایش نیمهباز بودند، خسته، گرم، و عجیب صادق
+ نرو...
برای چند ثانیه هیچکدام چیزی نگفتند؛ اتاق در سکوت فرو رفته بود نور کمرنگ آباژور روی دیوار افتاده بود و سایهی آرامی روی صورت آیلین میانداخت
تهیونگ هنوز کنار تخت ایستاده بود و دست دختر دور مچش حلقه شده بود؛ انگار اگر رهایش کند، چیزی از بین میرود.
+ تهیونگ...
صدای آیلین آرام بود، گرم، خوابآلود اما آن چیزی نبود که قلب تهیونگ را از ریتم انداخت چیزی که او را بیحرکت نگه داشت، فقط خستگی یا حال بد دختر نبود این بود که آیلین برای اولین بار او را صدا زده بود؛ نه فرمانده و نه آن لحن همیشگی شیطنتآمیزش
فقط اسمش.
چند ثانیه بعد لبهای دختر خیلی آرام تکان خورد
+ کیم تهیونگ...
دنیا برای یک لحظه ایستاد
تهیونگ حتی نفس کشیدن را فراموش کرد چشمهایش روی صورت دختر قفل شد انگار چیزی درونش که مدتها بیصدا ایستاده بود، ناگهان تکان خورده باشد تمام آن دو بار تمام آن جملههای کوتاه تمام آن اسممو صدا کن هایی که با لحن سرد گفته بود...
حالا معنی پیدا کرده بودند، اما نه از طرف او از طرف کسی که تا همین لحظه حتی یک بار هم اسمش را نگفته بود
آیلین چشمهای نیمهبازش را به سختی بالا آورد انگار خودش هم متوجه شده بود چه اتفاقی افتاده، لبخند خیلی کوچکی زد؛ همان لبخند خسته و بیفکرش.
+ بمون...
این یکی دیگر فرمان نبود، درخواست بود؛ خام، واقعی.
تهیونگ نگاهش را پایین انداخت؛ به انگشتهایی که هنوز دور مچش حلقه شده بودند بعد خیلی آرام روی لبه تخت نشست، نه از سر وظیفه، نه از سر اجبار فقط چون اگر میرفت، انگار باید با چیزی درون خودش هم برود
سکوت بینشان نشست؛ سنگین نبود، این بار عجیب نرم بود آرام و خطرناکتر از هر سکوت قبلی.
آیلین کمی جابهجا شد، سرش روی بالش افتاد اما هنوز دستش را رها نکرد
تهیونگ نگاهش میکرد؛ به موهایی که روی صورتش ریخته بودند به نفسهایی که آرامتر شده بودند به دختری که حتی نمیدانست چه چیزی را همین حالا در او تغییر داده
چند دقیقه گذشت.
آیلین بین خواب و بیداری گیر کرده بود و درست قبل از اینکه کاملاً از هوش برود، خیلی آهسته زیر لب گفت:
+ گفتی به اسم صدت کنم...
مکث کوتاه،
+ الان که گفتم...
لبخند خیلی کمرنگی نشست
+ راضی شدی؟
و چشمهایش بسته شد، این بار کامل
تهیونگ چند ثانیه همانجا ماند؛ بیحرکت، نگاهش روی صورتش و چیزی درونش که برای اولین بار نمیدانست باید چطور اسمش را بگذارد فقط یک چیز واضح بود اینکه از این لحظه به بعد، دیگر هیچچیز مثل قبل نبود
ـــــــ
مدت زیادی همانجا نشست. اتاق در سکوت آرامی فرو رفته بود و تنها صدای منظم نفس های آیلین شنیده میشد
دست دختر کمکم شل شد و از دور مچش سر خورد، اما تهیونگ تکان نخورد. نگاهش روی صورت او مانده بود؛ روی موهای نامرتبی که روی بالش پخش شده بودند، روی گونههایی که هنوز کمی سرخ بودند و روی لبهایی که چند دقیقه قبل برای اولین بار اسمش را گفته بودند
هنوز صدای آن یک کلمه داخل سرش میپیچید:
«+ تهیونگ...»
آرام نفسش را بیرون داد و برای لحظهای چشمهایش را بست؛ خطرناک بود، همه چیز داشت خطرناک میشد اما برای اولین بار دلش نمیخواست جلویش را بگیرد نگاهش دوباره روی صورت دختر نشست خیلی آرام دستش را بالا آورد و چند تار مو را از روی پیشانی او کنار زد.
آیلین در خواب تکان کوچکی خورد و بیشتر داخل بالش فرو رفت
گوشه لب تهیونگ خیلی کم بالا رفت
_ دردسر...
زیر لب گفت و چند ثانیه دیگر فقط نگاهش کرد؛ انگار میخواست تکتک جزئیات چهرهاش را حفظ کند، بعد آرام خم شد؛ آنقدر آرام که حتی نفس خودش را هم کنترل میکرد
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 103
✦.................................
+ خیلی بداخلاقی
ولی ته دلش خندید و همین باعث شد تهیونگ بیشتر نگران شود
تمام راه برگشت، دختر یا به چراغهای خیابان میخندید یا زیر لب آهنگ نامفهومی زمزمه میکرد
وقتی به عمارت رسیدند، تهیونگ تقریباً او را تا طبقه بالا همراهی کرد، آیلین دو بار نزدیک بود تعادلش را از دست بدهد و هر دو بار دست مرد دور بازویش حلقه شد
بالاخره به اتاق رسیدند، تهیونگ در را باز کرد و دختر را آرام روی تخت نشاند؛ موهایش روی شانههایش ریخته بود و گونههای سرخش هنوز گرم بودند
تهیونگ پتویی رویش کشید
_ بخواب.
آیلین آرام پلک زد، چند ثانیه فقط نگاهش کرد بعد وقتی مرد خواست بلند شود...
ناگهان انگشتهایش دور مچ دست او حلقه شدند حرکت آنقدر ناگهانی بود که تهیونگ مکث کرد.
نگاهش پایین افتاد.
آیلین هنوز دستش را رها نکرده بود؛ چشمهایش نیمهباز بودند، خسته، گرم، و عجیب صادق
+ نرو...
برای چند ثانیه هیچکدام چیزی نگفتند؛ اتاق در سکوت فرو رفته بود نور کمرنگ آباژور روی دیوار افتاده بود و سایهی آرامی روی صورت آیلین میانداخت
تهیونگ هنوز کنار تخت ایستاده بود و دست دختر دور مچش حلقه شده بود؛ انگار اگر رهایش کند، چیزی از بین میرود.
+ تهیونگ...
صدای آیلین آرام بود، گرم، خوابآلود اما آن چیزی نبود که قلب تهیونگ را از ریتم انداخت چیزی که او را بیحرکت نگه داشت، فقط خستگی یا حال بد دختر نبود این بود که آیلین برای اولین بار او را صدا زده بود؛ نه فرمانده و نه آن لحن همیشگی شیطنتآمیزش
فقط اسمش.
چند ثانیه بعد لبهای دختر خیلی آرام تکان خورد
+ کیم تهیونگ...
دنیا برای یک لحظه ایستاد
تهیونگ حتی نفس کشیدن را فراموش کرد چشمهایش روی صورت دختر قفل شد انگار چیزی درونش که مدتها بیصدا ایستاده بود، ناگهان تکان خورده باشد تمام آن دو بار تمام آن جملههای کوتاه تمام آن اسممو صدا کن هایی که با لحن سرد گفته بود...
حالا معنی پیدا کرده بودند، اما نه از طرف او از طرف کسی که تا همین لحظه حتی یک بار هم اسمش را نگفته بود
آیلین چشمهای نیمهبازش را به سختی بالا آورد انگار خودش هم متوجه شده بود چه اتفاقی افتاده، لبخند خیلی کوچکی زد؛ همان لبخند خسته و بیفکرش.
+ بمون...
این یکی دیگر فرمان نبود، درخواست بود؛ خام، واقعی.
تهیونگ نگاهش را پایین انداخت؛ به انگشتهایی که هنوز دور مچش حلقه شده بودند بعد خیلی آرام روی لبه تخت نشست، نه از سر وظیفه، نه از سر اجبار فقط چون اگر میرفت، انگار باید با چیزی درون خودش هم برود
سکوت بینشان نشست؛ سنگین نبود، این بار عجیب نرم بود آرام و خطرناکتر از هر سکوت قبلی.
آیلین کمی جابهجا شد، سرش روی بالش افتاد اما هنوز دستش را رها نکرد
تهیونگ نگاهش میکرد؛ به موهایی که روی صورتش ریخته بودند به نفسهایی که آرامتر شده بودند به دختری که حتی نمیدانست چه چیزی را همین حالا در او تغییر داده
چند دقیقه گذشت.
آیلین بین خواب و بیداری گیر کرده بود و درست قبل از اینکه کاملاً از هوش برود، خیلی آهسته زیر لب گفت:
+ گفتی به اسم صدت کنم...
مکث کوتاه،
+ الان که گفتم...
لبخند خیلی کمرنگی نشست
+ راضی شدی؟
و چشمهایش بسته شد، این بار کامل
تهیونگ چند ثانیه همانجا ماند؛ بیحرکت، نگاهش روی صورتش و چیزی درونش که برای اولین بار نمیدانست باید چطور اسمش را بگذارد فقط یک چیز واضح بود اینکه از این لحظه به بعد، دیگر هیچچیز مثل قبل نبود
ـــــــ
مدت زیادی همانجا نشست. اتاق در سکوت آرامی فرو رفته بود و تنها صدای منظم نفس های آیلین شنیده میشد
دست دختر کمکم شل شد و از دور مچش سر خورد، اما تهیونگ تکان نخورد. نگاهش روی صورت او مانده بود؛ روی موهای نامرتبی که روی بالش پخش شده بودند، روی گونههایی که هنوز کمی سرخ بودند و روی لبهایی که چند دقیقه قبل برای اولین بار اسمش را گفته بودند
هنوز صدای آن یک کلمه داخل سرش میپیچید:
«+ تهیونگ...»
آرام نفسش را بیرون داد و برای لحظهای چشمهایش را بست؛ خطرناک بود، همه چیز داشت خطرناک میشد اما برای اولین بار دلش نمیخواست جلویش را بگیرد نگاهش دوباره روی صورت دختر نشست خیلی آرام دستش را بالا آورد و چند تار مو را از روی پیشانی او کنار زد.
آیلین در خواب تکان کوچکی خورد و بیشتر داخل بالش فرو رفت
گوشه لب تهیونگ خیلی کم بالا رفت
_ دردسر...
زیر لب گفت و چند ثانیه دیگر فقط نگاهش کرد؛ انگار میخواست تکتک جزئیات چهرهاش را حفظ کند، بعد آرام خم شد؛ آنقدر آرام که حتی نفس خودش را هم کنترل میکرد
- ۶۵
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط