compensation of his death Part
compensation of his death __ Part 32
همونطور که به زخم نگاه میکرد روبه لنا گفت.
سلینا: راستش به این فاجعه ی روی پهلوش هرچیزی میشه گفت به جز زخم.
سپس نگاهش را به لنا دوخت و ادامه داد.
سلینا: عملا چاک خورده، اونم خیلی بد.
لنا که نگرانی در چهره اش موج میزد گفت.
لنا: نمیمیره که؟
سلینا آماده ی جواب دادن شد که با صدای آدریان ساکت شد.
آدریان: من نمیدونم چرا همه تو این خانواده میخوان من رو بکشن.
همان پسر مو قهوه ای سریع گفت.
اریک: آدری...
ارون: همه به جز افرادی که داخل این اتاقن.
با صدایی که آمد، نگاه همه به سمت در کشیده شد. ارون با پیراهن کرم_خاکی که ۳ دکمه ی اولش باز بود و یک شلوار نسکافه ای، دست به سینه به چهارچوب در تکیه داده بود. ساعت لوکسی در مچ دست چپش و دستبند دست راستش که روی آن علامت صلیب بود، حاکی از آن بود که او یک کاتولیک است. همانطور پوزخند روی لبش را حفظ میکرد، صاف ایستاد و به سمت مبل ارون راهی شد. سلینا که هنوز در شک بود با زمزمه ی زیر لب لنا که نام ارون را صدا میزد به خودش آمد، ایستاد و کمی به نشانه ی احترام خم شد. تنها واکنشی که از طرف ارون دریافت کرد، سرش بود که دوبار آن را آرام تکان داد. به سمت نزدیک ترین کاناپه ی تک نفره رفت و روی آن لم داد. به سمت میز خم شد، بسته ی نوشیدنی را برداشت، وودکایی برای خودش ریخت و بعد از برداشتن لیوان دوباره به پشت مبل تکیه داد. در حالی که لیوان وودکا رو توی دستش تکون میداد گفت.
ارون: باز باهاش دعوا کردی، درسته؟
آدریان سریع به سمت ارون که کمی بالاتر از مبل ۳ نفره ای که خودش روی آن دراز کشیده بود برگشت که باعث شد درد وحشتناکی در ستون فقراتش بپیچد. اما بدون اهمیت به آن، با خشم لب زد.
آدریان: تقصیر خودش بود، اون احمق از خود راضی تحدید کرد، منم جوابش رو دادم.
ارون به سمت جلو خم شد، آرنجهایش را روی زانو هایش گذاشت، سرش را بالا آورد، و به چشمانی وه در آن خشم موج میزد به آدریان نگاه کرد و گفت.
ارون: دقیقا میتونم بپرسم که چجوری جوابش را دادی؟ با چاقو خوردن؟
آدریان بلافاصله جواب داد.
آدریان: من با چاقو جر خوردم، ولی اون چاقو رفته توی شکمش.
با حرف آدریان، ارون پوزخندی صدادار زد، اما سلینا انگار یگ سطل آب روی سرش خالی کرده بودند. نفس عمیقی کشید، سرش را به سمت میا خم کرد و گفت.
سلینا: نخ ۰/۴
میا: چشم.
با قرار گرفتن سوزن در دستان سلینا، به آدریان نگاهی کرد و گفت.
سلینا: میخوام زخمت رو بخیه بز..
حرف سلینا با باز شدن در نصفه موند. نگاه همه به سمت در کشیده شد، ی زن با چشمای آبی و موهای بلند مشکی، ی دامن ماکسی مشکی که ی چاک داخل قسمت رانش داشت به همراه ی کراپ بندی مشکی پوشیده بود، روی اونها ی کت چرم مشکی و ی نیم بوت مشکی هم پاش بود، گردنبند مروارید و گوشواره های مرواریدی رو به خودش آویزون کرده بود و کیفش رو انداخته بود روی دوشش. آرایش نسبتا غلیظی داشت. با دیدن اون لنا سریع از جاش بلند شد.
لنا: خاله مارتا، شما اینجا چیکار میکنین؟
زن هیچ جوابی به لنا نداد، فقط به آدریان نگاه میکرد، جوری که انگار حسی به نام حس شنوایی برای اون وجود نداره و چشماش فقط این پسر ۱۷ ساله رو میبینه. به دو به سمت آدریان حرکت کرد، روی مبل کنارش نشست، دستش رو گرفت و گفت.
مارتا: آریس، حالت خوبه؟
آدریان به مارتا نگاهی وحشتناک انداخت و لب زد.
آدریان: تو حق نداری منو اینجوری صدا بزنی.
مارتا: چرا حق ندارم؟ تو پسرمی.
آدریان چشماش رو روی هم فشرد، نفس عمیقی کشید. دوباره چشمانش را باز کرد، داخل چشمان مارتا زل زد و با صدای نسبتا بلندی گفت.
آدریان: مشکل همینه، مشکل اینه که من پسر توی عوضیام نه پسر آدری...
حرف آدریان با سیلی که از طرف مارتا بود، نصفه موند. همزمان با سیلی خوردن آدریان، لنا جیغ نسبتا بلندی کشید و سلینا دستش را روی دهنش گذاشت. سر آدریان به سمت دیگری خم شد اما حتی دستش را به طرف صورتش نبرد، فقط برگشت، به سمت مارتا خم شد و دوباره داخل چشمان مارتا زل زد و ادامه داد.
آدریان: میدونی چیه؟ اون روز، ادوارد باید تورو سلاخی میکرد، نه آدریانا رو.
سپس سرش را عقب برد و این دفعه دقیق تر در چشمان مارتا زل زد. دست مارتا برای یک سیلی دیگر بالا رفت، اما قبل از اینکه فرود بیاید توسط فردی گرفته. مارتا سریع نگاهش را به دستش داد و گفت.
مارتا: دستم رو رو ول کن.
اریک: اومدی اینجا که آریس رو ببینی، نه اینکه بزنیش.
مارتا داد زد.
مارتا: تو در جایگاهی نیستی که من به دستور بدی.
اریک چشمان قهوه ای خونسردش را به چشمان آبی مارتا دوخت و گفت.
اریک: ...
____________________
پارت امروز👍
همونطور که به زخم نگاه میکرد روبه لنا گفت.
سلینا: راستش به این فاجعه ی روی پهلوش هرچیزی میشه گفت به جز زخم.
سپس نگاهش را به لنا دوخت و ادامه داد.
سلینا: عملا چاک خورده، اونم خیلی بد.
لنا که نگرانی در چهره اش موج میزد گفت.
لنا: نمیمیره که؟
سلینا آماده ی جواب دادن شد که با صدای آدریان ساکت شد.
آدریان: من نمیدونم چرا همه تو این خانواده میخوان من رو بکشن.
همان پسر مو قهوه ای سریع گفت.
اریک: آدری...
ارون: همه به جز افرادی که داخل این اتاقن.
با صدایی که آمد، نگاه همه به سمت در کشیده شد. ارون با پیراهن کرم_خاکی که ۳ دکمه ی اولش باز بود و یک شلوار نسکافه ای، دست به سینه به چهارچوب در تکیه داده بود. ساعت لوکسی در مچ دست چپش و دستبند دست راستش که روی آن علامت صلیب بود، حاکی از آن بود که او یک کاتولیک است. همانطور پوزخند روی لبش را حفظ میکرد، صاف ایستاد و به سمت مبل ارون راهی شد. سلینا که هنوز در شک بود با زمزمه ی زیر لب لنا که نام ارون را صدا میزد به خودش آمد، ایستاد و کمی به نشانه ی احترام خم شد. تنها واکنشی که از طرف ارون دریافت کرد، سرش بود که دوبار آن را آرام تکان داد. به سمت نزدیک ترین کاناپه ی تک نفره رفت و روی آن لم داد. به سمت میز خم شد، بسته ی نوشیدنی را برداشت، وودکایی برای خودش ریخت و بعد از برداشتن لیوان دوباره به پشت مبل تکیه داد. در حالی که لیوان وودکا رو توی دستش تکون میداد گفت.
ارون: باز باهاش دعوا کردی، درسته؟
آدریان سریع به سمت ارون که کمی بالاتر از مبل ۳ نفره ای که خودش روی آن دراز کشیده بود برگشت که باعث شد درد وحشتناکی در ستون فقراتش بپیچد. اما بدون اهمیت به آن، با خشم لب زد.
آدریان: تقصیر خودش بود، اون احمق از خود راضی تحدید کرد، منم جوابش رو دادم.
ارون به سمت جلو خم شد، آرنجهایش را روی زانو هایش گذاشت، سرش را بالا آورد، و به چشمانی وه در آن خشم موج میزد به آدریان نگاه کرد و گفت.
ارون: دقیقا میتونم بپرسم که چجوری جوابش را دادی؟ با چاقو خوردن؟
آدریان بلافاصله جواب داد.
آدریان: من با چاقو جر خوردم، ولی اون چاقو رفته توی شکمش.
با حرف آدریان، ارون پوزخندی صدادار زد، اما سلینا انگار یگ سطل آب روی سرش خالی کرده بودند. نفس عمیقی کشید، سرش را به سمت میا خم کرد و گفت.
سلینا: نخ ۰/۴
میا: چشم.
با قرار گرفتن سوزن در دستان سلینا، به آدریان نگاهی کرد و گفت.
سلینا: میخوام زخمت رو بخیه بز..
حرف سلینا با باز شدن در نصفه موند. نگاه همه به سمت در کشیده شد، ی زن با چشمای آبی و موهای بلند مشکی، ی دامن ماکسی مشکی که ی چاک داخل قسمت رانش داشت به همراه ی کراپ بندی مشکی پوشیده بود، روی اونها ی کت چرم مشکی و ی نیم بوت مشکی هم پاش بود، گردنبند مروارید و گوشواره های مرواریدی رو به خودش آویزون کرده بود و کیفش رو انداخته بود روی دوشش. آرایش نسبتا غلیظی داشت. با دیدن اون لنا سریع از جاش بلند شد.
لنا: خاله مارتا، شما اینجا چیکار میکنین؟
زن هیچ جوابی به لنا نداد، فقط به آدریان نگاه میکرد، جوری که انگار حسی به نام حس شنوایی برای اون وجود نداره و چشماش فقط این پسر ۱۷ ساله رو میبینه. به دو به سمت آدریان حرکت کرد، روی مبل کنارش نشست، دستش رو گرفت و گفت.
مارتا: آریس، حالت خوبه؟
آدریان به مارتا نگاهی وحشتناک انداخت و لب زد.
آدریان: تو حق نداری منو اینجوری صدا بزنی.
مارتا: چرا حق ندارم؟ تو پسرمی.
آدریان چشماش رو روی هم فشرد، نفس عمیقی کشید. دوباره چشمانش را باز کرد، داخل چشمان مارتا زل زد و با صدای نسبتا بلندی گفت.
آدریان: مشکل همینه، مشکل اینه که من پسر توی عوضیام نه پسر آدری...
حرف آدریان با سیلی که از طرف مارتا بود، نصفه موند. همزمان با سیلی خوردن آدریان، لنا جیغ نسبتا بلندی کشید و سلینا دستش را روی دهنش گذاشت. سر آدریان به سمت دیگری خم شد اما حتی دستش را به طرف صورتش نبرد، فقط برگشت، به سمت مارتا خم شد و دوباره داخل چشمان مارتا زل زد و ادامه داد.
آدریان: میدونی چیه؟ اون روز، ادوارد باید تورو سلاخی میکرد، نه آدریانا رو.
سپس سرش را عقب برد و این دفعه دقیق تر در چشمان مارتا زل زد. دست مارتا برای یک سیلی دیگر بالا رفت، اما قبل از اینکه فرود بیاید توسط فردی گرفته. مارتا سریع نگاهش را به دستش داد و گفت.
مارتا: دستم رو رو ول کن.
اریک: اومدی اینجا که آریس رو ببینی، نه اینکه بزنیش.
مارتا داد زد.
مارتا: تو در جایگاهی نیستی که من به دستور بدی.
اریک چشمان قهوه ای خونسردش را به چشمان آبی مارتا دوخت و گفت.
اریک: ...
____________________
پارت امروز👍
- ۶۲۴
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط