compensation of his death Part
compensation of his death __ Part 31
که با صدایی نگاهش به سمت راستش جلب شد. جاستین با قدم هایی شمرده فاصلهی در اتاق تا جایی که سلینا ایستاده بود را طی کرد، روبهروی سلینا ایستاد و سرش را به نشان احترام پایین آورد.
جاستین: خیلی خوش اومدین، ممنون که تا اینجا اومدین.
سلینا با همان صورت رنگ پریده لبخندی آرام زد، سرش را پایین آرود و گفت.
سلینا: خواهش میکنم، وظیفهاس.
جاستین سرش را بالا آورد، به پشت سر سلینا نگاهی کرد و گفت.
جاستین: دستیارتون هستن، درسته؟
سلینا ابروهایش را بالا انداخت، به پشت سرش نگاه کرد و با میا که انگار در دنیای معماری غرق شده بود مواجه شد. با پایش لگدی به پای میا زد که باعث شد "آخ" بلندی از گلویش خارج شود. با تعجب به سلینا نگاه کرد، رد چشم های سلینا که به پشت سرش اشاره داشت را دنبال کرد و به تلوزیون جاستین رسید، با عجله خم شد و گفت.
میا: میا رومانو هستم، از آشنایی باهاتون خوشوقتم.
سپس صاف ایستاد و دستش را به دست جاستین دراز کرد. جاستین بدون اینکه به دستش اهمیتی دهد سرش را خم کرد، سپس از سر راه کنار رفت و گفت.
جاستین: بفرمایید، بیمار داخل اتاق منتظرتونه.
میا دستش را مشت کرد و کنارش انداخت و سپس در حالی که لب هایش را روی هم میفشرد پشت سر سلینا به سمت اتاق حرکت کرد. جاستین در اتاق را باز کرد و از جلوی در کنار رفت تا سلینا و میا بتوانند وارد شوند. با وارد شدن سلینا به اتاق، با چیزی که دید چم هایش از حدقه زد بیرون. یک مرد که از پشتش به سلینا بود و خیلی شبیه به ارون بود، با لباسی غرق در خون، روی مبل دراز کشیده بود و روبهروی او، دو مرد و یک زن نشسته بودند. زن با دیدن سلینا از روی مبل تک نفره ی سورمه ای بلند شد و گفت.
لنا: اوه دکتر هم رسید، خیلی خوش اومدین.
با صدای او دو مرد دیگر هم از جایشان بلند شدند، یکی از آنها شباهت تقریبا زیادی با ارون داشت، به جز مو و چشم هایش که قهوه ای بودند و پسر دیگر تنها شباهتی که با ارون داشت قد بلندش بود. سلینا با شک به نشانه ی احترام خم شد و پشت سر او هم میا. در توسط جاستین بسته شد و همانطور که به سمت ته سالت میرفت، سلینا صاف ایستاد و لب زد.
سلینا: ممنونم
لنا به مبل روبهرویش که در آن فردی با پیراهن سفید غرق در خون نشسته بود و خونش باعث کثیف شدن مبل چرمی شده بود، اشاره کرد و لب زد.
لنا: این مریض ماعه، لطفا هرکاری که از دستتون برمیاد براش انجام بدید.
سلینا: حتما، من و دستیارم هرکاری که از دستمون بربیاد براش انجام میدیم.
این رو در حالی گفت که لبخند ملیحی روی لباش بود، سپس به سمت صندلی که بین مبل و میز بود حرکت کرد. با حرکت کردن او لنا و آن دو مرد نشستند.سلینا به سمت صندلی رفت، کیفش را روی میر گذاشت و روی آن نشست و با همان لبخند ملیح که از ورودش به اتاق تا الان آن را حفظ کرده بود به پسر روبهرویش خیره شد. شباهتش یا ارون باور نکردنی بود، چشمانش همانند چشمان ارون، تاریک و نافذ؛ موهایش به سیاهی موهای ارون و پوستش به سفیدی پوست او. اگر به او میگفتند که این مسر روبهرویش همان ارون است، اما جوانتر، قطعا باور میکرد. نفس عمیقی کشید و لبخندش را پهن تر کرد.
لنا: خب خانم دکتر، راستش وسط ی دعوا چاقو میخوره به پهلوش و... خب پهلوش زخم میشه.
سلینا به طرف صدا برگشت و بعد از تمام شدن حرف لنا سرش را تکان داد. سپس روبه پسر روبهرویش گفت.
سلینا: خب جناب...
آدریان: آدریان صدام بزن.
این رو با چشمان و لحنی سرد گفت، دقیقا همانند ارون. سلینا که از این شباهت میان ارون و پسر روبهرویش که آدریان نام داشت جا خورده بود. لب هایش را روی هم فشار داد و سرش را به آرامی به نشانه ی مثبت تکان داد.
سلینا: باشه، هرطور که راحتی آدریان. پس با اجازهات من کارم رو شروع میکنم.
وقتی که هیچ واکنشی از آدریان ندید، سرش را به سمت میا چرخاند و گفت.
سلینا: قیچی لطفا.
میا از روی میز که روش پر از لوازم پزشکی بود، قیچی رو برداشت و داخل دست سلینا گذاشت. سلینا "ممنون" زیر لبی گفت، به سما آدریان خم شد و شروع کرد به پاره کردن لباسش. لباس را پاره کرد و پارچه رو کنار زد تا دید بهتری روی زخم داشته باشه. همونطور که به زخم نگاه میکرد، رو به لنا گفت.
سلینا: ...
________________________
اینم از پارت امشب.
امیدوارم خوشتون بیاد.
و بهم بگید که بیو بدم از خودم یا نه.
و ی خبر مهمم دارم که پارت بعدی بهتون میگم.
شرط پارت بعدی هم ۱۱ تا بازنشره (فقط این پارت شرط داره)
بوس به همتون.
شب بخیر
🌷🫂💗⭐️
که با صدایی نگاهش به سمت راستش جلب شد. جاستین با قدم هایی شمرده فاصلهی در اتاق تا جایی که سلینا ایستاده بود را طی کرد، روبهروی سلینا ایستاد و سرش را به نشان احترام پایین آورد.
جاستین: خیلی خوش اومدین، ممنون که تا اینجا اومدین.
سلینا با همان صورت رنگ پریده لبخندی آرام زد، سرش را پایین آرود و گفت.
سلینا: خواهش میکنم، وظیفهاس.
جاستین سرش را بالا آورد، به پشت سر سلینا نگاهی کرد و گفت.
جاستین: دستیارتون هستن، درسته؟
سلینا ابروهایش را بالا انداخت، به پشت سرش نگاه کرد و با میا که انگار در دنیای معماری غرق شده بود مواجه شد. با پایش لگدی به پای میا زد که باعث شد "آخ" بلندی از گلویش خارج شود. با تعجب به سلینا نگاه کرد، رد چشم های سلینا که به پشت سرش اشاره داشت را دنبال کرد و به تلوزیون جاستین رسید، با عجله خم شد و گفت.
میا: میا رومانو هستم، از آشنایی باهاتون خوشوقتم.
سپس صاف ایستاد و دستش را به دست جاستین دراز کرد. جاستین بدون اینکه به دستش اهمیتی دهد سرش را خم کرد، سپس از سر راه کنار رفت و گفت.
جاستین: بفرمایید، بیمار داخل اتاق منتظرتونه.
میا دستش را مشت کرد و کنارش انداخت و سپس در حالی که لب هایش را روی هم میفشرد پشت سر سلینا به سمت اتاق حرکت کرد. جاستین در اتاق را باز کرد و از جلوی در کنار رفت تا سلینا و میا بتوانند وارد شوند. با وارد شدن سلینا به اتاق، با چیزی که دید چم هایش از حدقه زد بیرون. یک مرد که از پشتش به سلینا بود و خیلی شبیه به ارون بود، با لباسی غرق در خون، روی مبل دراز کشیده بود و روبهروی او، دو مرد و یک زن نشسته بودند. زن با دیدن سلینا از روی مبل تک نفره ی سورمه ای بلند شد و گفت.
لنا: اوه دکتر هم رسید، خیلی خوش اومدین.
با صدای او دو مرد دیگر هم از جایشان بلند شدند، یکی از آنها شباهت تقریبا زیادی با ارون داشت، به جز مو و چشم هایش که قهوه ای بودند و پسر دیگر تنها شباهتی که با ارون داشت قد بلندش بود. سلینا با شک به نشانه ی احترام خم شد و پشت سر او هم میا. در توسط جاستین بسته شد و همانطور که به سمت ته سالت میرفت، سلینا صاف ایستاد و لب زد.
سلینا: ممنونم
لنا به مبل روبهرویش که در آن فردی با پیراهن سفید غرق در خون نشسته بود و خونش باعث کثیف شدن مبل چرمی شده بود، اشاره کرد و لب زد.
لنا: این مریض ماعه، لطفا هرکاری که از دستتون برمیاد براش انجام بدید.
سلینا: حتما، من و دستیارم هرکاری که از دستمون بربیاد براش انجام میدیم.
این رو در حالی گفت که لبخند ملیحی روی لباش بود، سپس به سمت صندلی که بین مبل و میز بود حرکت کرد. با حرکت کردن او لنا و آن دو مرد نشستند.سلینا به سمت صندلی رفت، کیفش را روی میر گذاشت و روی آن نشست و با همان لبخند ملیح که از ورودش به اتاق تا الان آن را حفظ کرده بود به پسر روبهرویش خیره شد. شباهتش یا ارون باور نکردنی بود، چشمانش همانند چشمان ارون، تاریک و نافذ؛ موهایش به سیاهی موهای ارون و پوستش به سفیدی پوست او. اگر به او میگفتند که این مسر روبهرویش همان ارون است، اما جوانتر، قطعا باور میکرد. نفس عمیقی کشید و لبخندش را پهن تر کرد.
لنا: خب خانم دکتر، راستش وسط ی دعوا چاقو میخوره به پهلوش و... خب پهلوش زخم میشه.
سلینا به طرف صدا برگشت و بعد از تمام شدن حرف لنا سرش را تکان داد. سپس روبه پسر روبهرویش گفت.
سلینا: خب جناب...
آدریان: آدریان صدام بزن.
این رو با چشمان و لحنی سرد گفت، دقیقا همانند ارون. سلینا که از این شباهت میان ارون و پسر روبهرویش که آدریان نام داشت جا خورده بود. لب هایش را روی هم فشار داد و سرش را به آرامی به نشانه ی مثبت تکان داد.
سلینا: باشه، هرطور که راحتی آدریان. پس با اجازهات من کارم رو شروع میکنم.
وقتی که هیچ واکنشی از آدریان ندید، سرش را به سمت میا چرخاند و گفت.
سلینا: قیچی لطفا.
میا از روی میز که روش پر از لوازم پزشکی بود، قیچی رو برداشت و داخل دست سلینا گذاشت. سلینا "ممنون" زیر لبی گفت، به سما آدریان خم شد و شروع کرد به پاره کردن لباسش. لباس را پاره کرد و پارچه رو کنار زد تا دید بهتری روی زخم داشته باشه. همونطور که به زخم نگاه میکرد، رو به لنا گفت.
سلینا: ...
________________________
اینم از پارت امشب.
امیدوارم خوشتون بیاد.
و بهم بگید که بیو بدم از خودم یا نه.
و ی خبر مهمم دارم که پارت بعدی بهتون میگم.
شرط پارت بعدی هم ۱۱ تا بازنشره (فقط این پارت شرط داره)
بوس به همتون.
شب بخیر
🌷🫂💗⭐️
- ۶۷۸
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط