𝓹𝓪𝓻𝓽2
𝓹𝓪𝓻𝓽2
ات ویو
دیدم که عرررررر قبول شدم که یهو یه شماره ناشناس زنگ زد جواب دادم
ات: سلام شما؟
...: سلام، من لی هستم از کمپانی هایب تماس میگیرم
ات: امم ببخشید کاری داشتین آقای لی
لی:بله، امروز وقت خالی دارین
ات:ام بله
لی: پس امروز ساعت 17:00میتونین تشریف بیارین برای اشنایی با اعضا
ات: بله حتما
لی: میبینمتون؛ خدافظ
ات: خدافظ
*پایان تماس *
ات: جیغغغغغغغغغغغغغغغ(نمیدونم چجوری میگن)
مبینا: چته
همی: گوشم رفت
ات: ساعت پنج میخوام برم کمپانی اعضای گروهمو ببینم
همی: منم ساعت چهار میخوام برم ولی مگه گوشاتونو کر میکنم
ات: حالا من یبار عین خر ذوق کردما (پرت کردن بالشت سمت همی)
همی: چته وحشی(اونم یه بالشت به سمت ات)
ات و همی داشتن یه عالمه سمت هم بالشت پرت میکردن
مبینا: آروم باشین
ات: باشه مامان(با خنده)
اینبار مبینا بالشت پرت کرد سمت ات خلاصه داشتن بالشت بازی میکردن که ات چشمم به ساعت افتاد دید ساعت 15:00عه
ات: همی ساعت سه عه تو جایی نمیخوای بری؟
همی: ن.. عععع من برم
مبینا و ات: بای بای
ات: خب منم برم اماده شم
ویو ات
رفتم یه لباس پوشیدم(عکس میدم)
یکم تو گوشی گشتم که دیدم ساعت چهار و نیمه رفتم یه تاکسی گرفتم رفتم کمپانی دیدم آقای لی اونجا وایستاده رفتم گفتم
ات: سلام
لی: سلام؛ تو باید کیم ات باشی
ات: بله خودمم میتونین ات صدام کنیم
لی: خب ات بریم بالا قرار داد و امضا کن بعد بریم اعضا رو ببینیم اونا تو خوابگاهن
ات: باشه
رفتیم قرار دادو امضا کردم و با ماشین آقای لی داشتیم میرفتیم
ات: آقای لی...
لی: میتونی آجوشی لی صدام کنی
ات: خب آجوشی لی اگه اعضا ازم خوششون نیاد اگه...
لی: نگران نباش من مطمئنم ازت خوششون میاد مگه میشه آدم از یکی مثل تو خوشش نیاد
ات: مرسی آجوشی لی
فلش بک به رسیدن
ات ویو
رفتیم رسیدیم در باز شد دیدم که...
☆☆
ات ویو
دیدم که عرررررر قبول شدم که یهو یه شماره ناشناس زنگ زد جواب دادم
ات: سلام شما؟
...: سلام، من لی هستم از کمپانی هایب تماس میگیرم
ات: امم ببخشید کاری داشتین آقای لی
لی:بله، امروز وقت خالی دارین
ات:ام بله
لی: پس امروز ساعت 17:00میتونین تشریف بیارین برای اشنایی با اعضا
ات: بله حتما
لی: میبینمتون؛ خدافظ
ات: خدافظ
*پایان تماس *
ات: جیغغغغغغغغغغغغغغغ(نمیدونم چجوری میگن)
مبینا: چته
همی: گوشم رفت
ات: ساعت پنج میخوام برم کمپانی اعضای گروهمو ببینم
همی: منم ساعت چهار میخوام برم ولی مگه گوشاتونو کر میکنم
ات: حالا من یبار عین خر ذوق کردما (پرت کردن بالشت سمت همی)
همی: چته وحشی(اونم یه بالشت به سمت ات)
ات و همی داشتن یه عالمه سمت هم بالشت پرت میکردن
مبینا: آروم باشین
ات: باشه مامان(با خنده)
اینبار مبینا بالشت پرت کرد سمت ات خلاصه داشتن بالشت بازی میکردن که ات چشمم به ساعت افتاد دید ساعت 15:00عه
ات: همی ساعت سه عه تو جایی نمیخوای بری؟
همی: ن.. عععع من برم
مبینا و ات: بای بای
ات: خب منم برم اماده شم
ویو ات
رفتم یه لباس پوشیدم(عکس میدم)
یکم تو گوشی گشتم که دیدم ساعت چهار و نیمه رفتم یه تاکسی گرفتم رفتم کمپانی دیدم آقای لی اونجا وایستاده رفتم گفتم
ات: سلام
لی: سلام؛ تو باید کیم ات باشی
ات: بله خودمم میتونین ات صدام کنیم
لی: خب ات بریم بالا قرار داد و امضا کن بعد بریم اعضا رو ببینیم اونا تو خوابگاهن
ات: باشه
رفتیم قرار دادو امضا کردم و با ماشین آقای لی داشتیم میرفتیم
ات: آقای لی...
لی: میتونی آجوشی لی صدام کنی
ات: خب آجوشی لی اگه اعضا ازم خوششون نیاد اگه...
لی: نگران نباش من مطمئنم ازت خوششون میاد مگه میشه آدم از یکی مثل تو خوشش نیاد
ات: مرسی آجوشی لی
فلش بک به رسیدن
ات ویو
رفتیم رسیدیم در باز شد دیدم که...
☆☆
- ۶۴۱
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط