Part
Part ³²
دخترا میرن تو خونه
برک: کانکا چه خبره این لباسا و خندیدنا و... شما باهم بودید؟؟😏
دوروک: نگو داداش باید بشینیم مفصل درموردش حرف بزنیم
برک: پس بیا بریم ساختمون اونجا حرف میزنیم
دوروک: اکی
ایبیکه: بیا... بیا دختر که کلی سوال دارم ازت😉
آسیه: اومدم اومدم داشتم قهوه درست میکردم چی شده
ایبیکه: دختر قهوه میخوایم چیکار تعریف کن ببینم چیکارا شدددد چیکارا کردیییننن😜😏
آسیه: آها اون موضوع رو میگی
خب اینجوری شد که ..... (جریانو براش تعریف میکنه)
«ده دقیقه بعد»
آسیه: اوففففففف ایبیکه بشین دیگه ده دقیقست داری اینور و اونور میری سرم گیج رفت
ایبیکه: وااااایییییییی
یعنی واقعاً اون تورو بوسید🤩
دوروک: آره به خدا داداش بوسیدمش یهو از خود بیخود شدم
برک: خب داداش اونم حق داشت موقعی که ازت عصبانیه تو میای میبوسیش
آسیه: آره خب منو بوسید
اما ایبیکه واقعاً که از تمام چیزایی که گفتم تو فقط همینو فهمیدی از دست تو😒
ایبیکه: اونوقت توام یه چک خوابوندی زیر گوشش و هرچی از دهنت در میومد گفتی بهش
آسیه: اما خب میدونی تقصیر منم بود نباید اون حرفارو بهش میزدم
برک: واااای داداش تو پس کارت خیلی سخته حالا به نظرت آسیه تورو میبخشه
دوروک: در مورد قضیه امروز گفت آره بخشیدمت اما قضیه اصلی نه هنوز فکر نمیکنم منو ببخشه خیلی میخوام اما اون حاضر نیست در اون مورد با من حرف بزنه
تازه تیکم میندازه
ایبیکه: خب دیگه دختر امروزو که بخشیدیش پس اون قضیه رو ببخش دیگه نمیبینی بدبخت چقدر داره تلاش میکنه که تو ببخشیش تازه میگی پشیمونم که هست اون میخواد روزاییو که نتونسته برای آنیسا پدری کنه رو جبران کنه
آسیه: نمیتونم ایبیکه میخوام ببخشمش اما وقتی به موقعی فکر میکنم که بدون هیچ دلیلی منو با شکم حامله ول کرد قلبم درد میگیره فقط یه نامه گذاشت و نوشته بود نمیخوامت و نمیتونم برای اون بچه پدری کنم چون هنوز آمادگی شو ندارم😭😭
اون حتی اولین بابا گفتنشو نشنید اولین راه رفتنشو ندید ایبیکه
من دیگه چیکار کنم
ایبیکه: از کجا میدونی شاید دلیلی داشته باشه که ولت کرده اینو ازش پرسیدی
آسیه: نمیدونم ایبیکه میترسم ازش بپرسم که یوقت بیشتر ناراحت شم
ایبیکه: باش عزیزم زیاد به خودت فشار نیار برو صورتتو بشور الان بچهها میان میبینن صورتتو آنیس ناراحت میشه (آسیه میره)
ایبیکه: اما من شماهارو بهم میرسونم نگی نگفتم
الو برک.......
دخترا میرن تو خونه
برک: کانکا چه خبره این لباسا و خندیدنا و... شما باهم بودید؟؟😏
دوروک: نگو داداش باید بشینیم مفصل درموردش حرف بزنیم
برک: پس بیا بریم ساختمون اونجا حرف میزنیم
دوروک: اکی
ایبیکه: بیا... بیا دختر که کلی سوال دارم ازت😉
آسیه: اومدم اومدم داشتم قهوه درست میکردم چی شده
ایبیکه: دختر قهوه میخوایم چیکار تعریف کن ببینم چیکارا شدددد چیکارا کردیییننن😜😏
آسیه: آها اون موضوع رو میگی
خب اینجوری شد که ..... (جریانو براش تعریف میکنه)
«ده دقیقه بعد»
آسیه: اوففففففف ایبیکه بشین دیگه ده دقیقست داری اینور و اونور میری سرم گیج رفت
ایبیکه: وااااایییییییی
یعنی واقعاً اون تورو بوسید🤩
دوروک: آره به خدا داداش بوسیدمش یهو از خود بیخود شدم
برک: خب داداش اونم حق داشت موقعی که ازت عصبانیه تو میای میبوسیش
آسیه: آره خب منو بوسید
اما ایبیکه واقعاً که از تمام چیزایی که گفتم تو فقط همینو فهمیدی از دست تو😒
ایبیکه: اونوقت توام یه چک خوابوندی زیر گوشش و هرچی از دهنت در میومد گفتی بهش
آسیه: اما خب میدونی تقصیر منم بود نباید اون حرفارو بهش میزدم
برک: واااای داداش تو پس کارت خیلی سخته حالا به نظرت آسیه تورو میبخشه
دوروک: در مورد قضیه امروز گفت آره بخشیدمت اما قضیه اصلی نه هنوز فکر نمیکنم منو ببخشه خیلی میخوام اما اون حاضر نیست در اون مورد با من حرف بزنه
تازه تیکم میندازه
ایبیکه: خب دیگه دختر امروزو که بخشیدیش پس اون قضیه رو ببخش دیگه نمیبینی بدبخت چقدر داره تلاش میکنه که تو ببخشیش تازه میگی پشیمونم که هست اون میخواد روزاییو که نتونسته برای آنیسا پدری کنه رو جبران کنه
آسیه: نمیتونم ایبیکه میخوام ببخشمش اما وقتی به موقعی فکر میکنم که بدون هیچ دلیلی منو با شکم حامله ول کرد قلبم درد میگیره فقط یه نامه گذاشت و نوشته بود نمیخوامت و نمیتونم برای اون بچه پدری کنم چون هنوز آمادگی شو ندارم😭😭
اون حتی اولین بابا گفتنشو نشنید اولین راه رفتنشو ندید ایبیکه
من دیگه چیکار کنم
ایبیکه: از کجا میدونی شاید دلیلی داشته باشه که ولت کرده اینو ازش پرسیدی
آسیه: نمیدونم ایبیکه میترسم ازش بپرسم که یوقت بیشتر ناراحت شم
ایبیکه: باش عزیزم زیاد به خودت فشار نیار برو صورتتو بشور الان بچهها میان میبینن صورتتو آنیس ناراحت میشه (آسیه میره)
ایبیکه: اما من شماهارو بهم میرسونم نگی نگفتم
الو برک.......
- ۲.۳k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط