{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هوای سرد زمستانی در خیابان میچرخید

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁹⁵.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨



هوای سردِ زمستانی در خیابان می‌چرخید؛
باد با نرمی موهای رهگذران را می‌رقصاند، و دانه‌های سفید برف، مثل یادهایی معلق، میان نور چراغ‌ها پایین می‌آمدند.
هر نفس، تکه‌ای از بخار گرم در هوا نقش می‌زد، و نورِ چراغ‌های خیابان روی برف‌های تازه، بازتابی طلایی پیدا کرده بود.
بوی کاکائو، موسیقی آرام، و همهمه‌ی جمعیت، فضا را پر کرده بود.

لوسیا، میان انبوه آدم‌ها ایستاده بود، لبخندی روی لب داشت. گوشی‌اش را بیرون آورد و در حالی که انگشتانش از سرما کمی می‌لرزید، تایپ کرد:

_ من تو مرکز شهرم، جلوی درخت کریسمسم.

پیام را فرستاد.
چشمانش برق می‌زدند. رو به درخت عظیم و برافروخته‌ی مقابلش کرد. هزاران چراغ ریز، روی شاخه‌های پُربرف آن می‌درخشیدند؛ هر چه هوا تاریک‌تر می‌شد، درخشششان بیشتر. بچه‌ها می‌خندیدند، خانواده‌ها عکس می‌گرفتند، و بوسه‌های عاشقانه در هوای سرد بخار می‌شدند.

گوشی‌اش لرزید.
پیامی از جونگکوک:

_ باشه، منم یکم بعد میام ^_^

لوسیا با لبخند، به شکلک آخر پیام خیره شد و بعد، گوشی را در جیبش گذاشت. سرمای هوا را حس نمی‌کرد.
فقط منتظر بود…

.
.
.

جونگکوک بار آخر مقابل آینه ایستاد. کتِ مشکی و ساده‌ای پوشیده بود. دکمه‌هایش را بست، یقه‌اش را مرتب کرد و موهایش را با انگشت مرتب در جای خود خواباند.
ضربان قلبش کمی بالا بود. برای لحظه‌ای، لبخندی محو زد. تصویر خودش در آینه را نگاه کرد، اما صدای تقه‌ی آرامی از در، او را از فکر بیرون کشید.

بدون نگاه کردن گفت:

_ بیا داخل.

در باز شد.
پدرش بود.
جونگکوک تعجب کرد. پدرش هیچ وقت پایش را در اتاقش نگذاشته بود.

جونگکوک با لحن آرام و محتاط پرسید:

_ چیه؟

پدر قدمی جلو آمد، نگاهی گذرا به ساعتش انداخت، و بی‌درنگ گفت:

_ وسایلت رو جمع کن.

جونگکوک ابرو بالا داد:

_ چی؟

پدر با صدای سردی جواب داد:

_ داریم میریم کره.

لحظه‌ای سکوت.

جونگکوک قهقهه‌ی کوتاهی زد، به سمت آینه چرخید و در حالی که دوباره یقه‌اش را مرتب می‌کرد گفت:

_ خب برید...چرا به من میگی.

صدای نفس عمیق پدرش فضا را شکست:

_ وقتِ بحث نداریم، برای همیشه داریم برمی‌گردیم، ساعت هشت پرواز داریم.

جونگکوک برگشت. چشمانش باز شده بود، شوکه، ناباور:

_ داری شوخی می‌کنی، مگه نه؟

مکث کرد، بعد با فوریت گفت:

_ مدرسه چی؟

پدرش بی درنگ گفت:

_ تو کره ادامه می‌دی. مادرت و خواهرت وسایلشونو بستن. فقط تو موندی. زود جمع کن.

نفس جونگکوک بند آمد. دستانش را کنار بدنش مشت کرد:

_ من هیچ جا نمیام!

پدرش صدایش را کمی بالا تر برد:

_ بهتره لجبازی نکنی، مجبورم نکن کاری کنم پشیمون شی.

و چرخید و در را با قدرت بست و بیرون رفت. صدای بسته شدن در مثل ضربه‌ای در قلب جونگکوک نشست.

چند لحظه فقط به زمین نگاه میکرد.
ذهنش تار شد...
ساعت را سریع نگاه کرد: ۷:۳۰
چشم‌هایش گرد شد. لوسیا!

دستش افتاد کنار بدنش. تمام شور و هیجان ثانیه‌ای پیش، انگار دود شد. چطور باید بهش توضیح می‌داد؟
چطور می‌شد قلبی را جا گذاشت؟

ناگهان در باز شد. مادرش داخل آمد.
آرام و محتاط:

_ هنوز حاضر نیستی پسرم؟ چمدونت چی شد؟

جونگکوک اخم کرد. صدایش از خشم می‌لرزید:

_ من نمیام.

مادرش لحظه‌ای سکوت کرد، بعد نزدیکش رفت، دستانش را آرام گرفت:

_ می‌دونم سخته، ولی پدرت تصمیمشو گرفته... تو نمی‌تونی کاری کنی. می‌شناسیش.

جونگکوک دستش را کنار زد. صدایش پایین اما پر از خشم بود:

_ خودش هر جا دلش می‌خواد بره، من نمیام.

مادرش آهی کشید. و هنوز چیزی نگفته بود که گوشی جونگکوک، لرزش آرامی کرد.
اسم روی صفحه روشن شد: «وحشی کوچولو»

هر دو به صفحه نگاه کردند.
جونگکوک می‌خواست جلو برود، اما مادرش سد راهش شد و با صدایی لرزان گفت:

_ نرو... بهش چیزی نگو.

جونگکوک با ناباوری نگاهش کرد:

_ چی می‌گی؟

مادرش آروم گفت:

_ گوش کن، بهش چیزی نگو، به جای اینکه امیدِ برگشتن بهش بدی، که هر روز عذاب بکشه، بهتره بدونِ ردی بری.

جونگکوک به گوشی خیره شد. هنوز زنگ می‌خورد. هر لرزش، مثل تپشی در قلبش حس می‌شد.

لب‌هایش را فشرد. بند سفیدِ مچش از فشار دستش برجسته شد:

_ نمیتونم.

مادرش بدون لبخند. در حالی که آرام پشت به او می‌کرد، گفت:

_ من به سرنوشت اعتقادی ندارم، اما... اگه واقعاً سرنوشتتون به هم گره خورده باشه، یه روز خودش راهش رو پیدا می‌کنه. اما الان، نمیتونی ریسک کنی.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۹)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁹⁶..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨مادرش رفت.و در بسته شد.جونگکو...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁹⁷.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨لوسیا لبخندی کمرنگ و سرسری زد،...

حمایت شه..@jennie_1996

حمایت شه..@ixaxxn

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁶⁹..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨با عجله از پله‌ها پایین آمد. ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹³..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨جونگکوک سرش رو به عقب برد و ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط