{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بدون اینکه لباساش رو عوض کنه در رو باز کرد و از اتاق خارج ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²².
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨


بدون اینکه لباساش رو عوض کنه در رو باز کرد و از اتاق خارج شد.

هوای سنگین راهرو به صورتش خورد. اطراف رو با مکثی کوتاه پایید، چشمش به لوکاس افتاد که گوشه ای ایستاده بود و دود سیگارش رو با کُندی از لب هاش بیرون میداد، قدم هایش تند تر شد و روبروش ایستاد.

لوکاس نگاهش رو از سر تا پای او لغزاند، پُکی عمیق تر زد و آرام پرسید:

_ چرا لباساتو عوض نکردی؟

لوسیا از بین دندان هایش غرید: بهتون گفتم من واسه خوشگذرونی اینجا نیومدم.

لوکاس سیگارش رو در تَه سیگاری خاموش کرد، با قدمی نزدیک تر شدن سایه‌اش را روی او انداخت و دستاش رو در جیبش فرو برد، خم شد، فاصله شان باز کم شد.
چشمای آبی اش ناگهان از بیخیالی کشیده شد به برشی سرد و قاتع:

_ وقتی جونگکوک چیری رو میگه باید انجام بشه، اوکی فسقلی؟

لوسیا ابروهاش رو در هم کشید و آهسته دستاش رو مشت کرد و گفت:

_ من از کسی ترسی ندارم.

لوکاس بی درنگ نیشخندی زد و گفت:

_ واقعا؟...پس الان چرا اینجایی؟

دهان لوسیا لحظه‌ای بی صدا شد، قدمی عقب رفت و گفت:

_ اصلا به درک.... صحبت با اون آقای خودشیفته رو هم نمیخوام دیگه، برمیگردم.

چرخید، اما قبل از اینکه کامل پشتش را بچرخاند. مچ دستش ناگهان خشن گیر افتاد.
صدای لوکاس خشن و بریده به گوشش خورد:

_ باید اینم بدونی که، ورودت به دست خودته، اما خارج شدنت دستِ جونگکوکه، من که همچين چیزی نشنیدم، شنیدم؟

فشار مچش بیشتر شد، لوسیا با خشم تقلا کرد و تلاش کرد دستش رو آزاد کنه، ولی انگشتای لوکاس مثل گیره محکم تر میشدند. لوکاس بی رحمانه او را به سمت سالن اصلی کشید.

و با شدتی نه چندان کم، جلوی چند نفر هلش داد.
موهای دم اسبی اش یه جلو پرتاب شد. با اخم عمیقی مچش را گرفت و سرش رو بلند کرد، چند جفت چشم در نور گرم سالن روی او قفل شد؛ جلویش جونگکوک، مین وو، یوجین، آلبرتو.... و چند دختر که لبخندشان بوی قضاوت میداد.

حتی مهمان های دیگر نیز سرشان چرخید، همهمه‌ ای ریز در فضا حاکم شد.

لوکاس بی هیچ حرفی رفت و کنار جونگکوک ایستاد، نوشیدنی برداشت و جرعه ای نوشید، و خونسرد بهش چشم دوخت.

جونگکوک حین زل زدن به لوسیا، آرام اما خشک، خطاب به لوکاس گفت:

_ من بهت چی گفتم، لوکاس؟

لوکاس نوشیدنی رو از لبش فاصله داد و با نیشخند گفت:

_ خودش نپوشید، اما نمایش جالبی شده نه؟

چرخش ناگهانی جونگکوک و نگاهش، مثل چاقویی در فضا نشست.
لوکاس فورا دهانش را بست، نگاهش رو دزدید و فقط نوشیدنی اش را بالا برد.


مین وو از گوشه ای با تحقیر گفت:

_ ببینم کوچولو..... رات رو گم کردی؟

لوسیا هنوز چیزی نگفته بود که صدای دختری با خنده‌ای زهر آلود پیچید:

_ وای ببین کی اینجاست، لوسیا مارتینز بودی دیگه نه؟

دختر دیگری هم پوزخند زد:

_ نگهبانا بیرون چه غلطی میکنن که هر ولگردی رو داخل راه میدن؟

نفس لوسیا تند شد، فکش منقبض شد، اما سعی کرد چیزی نگه.

جونگکوک ساکت بود، اما نگاهش دقیقا روی لوسیا قفل شده بود، انگار منتظر بود ببینه مرزش تا کجاست.

آلبرتو دستش رو به آرومی دور کمر یکی از دختر ها حلقه کرد و گفت:

_ عزیزم، نمیخواین به مهمون خوش آمد بگین؟

دختر خنده‌ای کرد و به چهره آلبرتو خیره شد. سپس با گفتن « چرا که نه!» ازش جدا شد، نوشیدنی برداشت و با لبخندی حساب شده مقابل لوسیا ایستاد، نوشیدنی رو سمتش گرفت و گفت:

_ بگیرش عزیزم، یه گلویی تر کن.

اما لوسیا با سردی نگاهش کرد و گفت:

_این کثافتا فقط به خورد شما میاد، نه من

دختر ناگهان جا خورد، پشت سرش بقیه هم با تعجب خنده‌ای کردن و منتظر زل زدن.

دختر قدمی نزدیک تر شد، دور لوسیا چرخید، صدای پاشنه ی کفشش آهسته اما تهدید آمیز، روی کف مرمر سالن طنین انداخت..

ادامه دارد...
لایک و کامنت یادت نره زیبا رو
دیدگاه ها (۸)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²³..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨دختر با لبخندی که بوی تحقیر م...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁴..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨موتور در دلِ سیاهیِ شب، تنها ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²¹..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨لوسیا نفس کوتاهی کشید، صدایش ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁰..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨مرد هایی که کنار جونگکوک ایست...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹²..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨در رو با گژگژی بلند باز کرد. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط