پارت ۲۳
پارت ۲۳
از جونگکوک فاصله گرفتم.
نه چون ازش متنفر بودم.
چون نمیدونستم چطور باید با حقیقت کنار بیام.
سه روز با او حرف نزدم.
تا اینکه شب سوم در اتاقم را زد.
_یونا.
جواب ندادم.
_اگه میخوای برم، میرم.
چشمهایم پر شد.
_نرو.
در باز شد.
جونگکوک وارد شد.
_ولی نمیتونم فراموش کنم.
_لازم نیست فراموش کنی.
کنارم نشست.
_فقط اجازه بده بقیهی عمرم رو صرف جبرانش کنم.
سرم رو روی شانهاش گذاشتم.
_قول بده دیگه هیچچیز رو ازم پنهان نکنی.
_قول میدم.
از جونگکوک فاصله گرفتم.
نه چون ازش متنفر بودم.
چون نمیدونستم چطور باید با حقیقت کنار بیام.
سه روز با او حرف نزدم.
تا اینکه شب سوم در اتاقم را زد.
_یونا.
جواب ندادم.
_اگه میخوای برم، میرم.
چشمهایم پر شد.
_نرو.
در باز شد.
جونگکوک وارد شد.
_ولی نمیتونم فراموش کنم.
_لازم نیست فراموش کنی.
کنارم نشست.
_فقط اجازه بده بقیهی عمرم رو صرف جبرانش کنم.
سرم رو روی شانهاش گذاشتم.
_قول بده دیگه هیچچیز رو ازم پنهان نکنی.
_قول میدم.
- ۷۸
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط