تلخی عشق شیرین
تلخی عشق شیرین
Pt15
راوی…
صبح قصر این بار با نور معمولی شروع نشد؛
با سکوتی شروع شد که حتی صدای قدمهای خدمتکارها هم داخلش گم میشد.
ا.ت از خواب بیدار شد، اما چند ثانیه فقط به سقف خیره ماند.
حرفهای دیشب تهیونگ هنوز توی ذهنش بود.
«فقط میخوام حواست به خودت باشه.»
آروم از تخت بلند شد.
---
داخل سالن اصلی…
تهیونگ پشت میز ایستاده بود.
نه نشسته بود، نه مشغول کاری بود… فقط ایستاده بود، انگار منتظر چیزی.
ا.ت وارد شد.
تهیونگ سریع نگاهش کرد.
«بیدار شدی.»
ا.ت آرام گفت:
«دیشب… زود رفتی.»
تهیونگ مکث کرد.
«نمیخواستم ذهنت رو بیشتر درگیر کنم.»
ا.ت جلوتر آمد.
«ولی همین کار باعث شد بیشتر فکر کنم.»
تهیونگ نگاهش را لحظهای پایین انداخت.
بعد گفت:
«بعضی فکرها رو خودت باید مدیریت کنی، نه اینکه ازشون فرار کنی.»
ا.ت کمی ناراحت شد.
«من دارم فرار میکنم؟»
تهیونگ سریع جواب نداد.
همین سکوت، جواب بود.
---
در همان لحظه…
در راهروهای دیگر قصر، جیمین در حال صحبت با یکی از نگهبانها بود.
آرام، دقیق، کنترلشده.
اما وقتی نگهبان رفت…
نگاهش تغییر کرد.
چند لحظه به پنجره خیره شد.
بعد خیلی آرام گفت:
«داره از من دورتر میشه…»
و دستش را در جیبش مشت کرد.
---
باغ قصر…
ا.ت برای آرام شدن بیرون آمده بود.
باد ملایمی میوزید، اما ذهنش آرام نمیشد.
صدایی از پشت آمد.
«بازم فکر میکنی؟»
برگشت.
جیمین بود.
این بار نه اتفاقی، نه کوتاه…
ایستاده بود، انگار منتظرش بوده.
ا.ت کمی جا خورد.
«تو همیشه اینجایی؟»
جیمین لبخند خیلی کمرنگی زد.
«نه… فقط وقتی حس میکنم کسی حالش خوب نیست.»
ا.ت نگاهش کرد.
«من خوبم.»
جیمین آرام قدم جلو آمد.
«نه… نیستی.»
این جمله ساده بود، اما دقیق.
ا.ت ساکت شد.
---
چند قدم دورتر…
تهیونگ از پشت ستونهای باغ دیده میشد.
نگاهش روی ا.ت و جیمین قفل بود.
این بار حرکت نکرد.
فقط نگاه کرد.
اما فکش کمی سفت شده بود.
---
جیمین آرام گفت:
«تهیونگ بهت چی گفته؟»
ا.ت سریع گفت:
«هیچی خاصی.»
جیمین کمی سرش را کج کرد.
«دروغ نگو.»
ا.ت جا خورد.
«من دروغ نگفتم.»
جیمین چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«اون فقط وقتی نگران میشه که چیزی رو کنترل نکنه.»
ا.ت اخم کرد.
«این حرفت یعنی چی؟»
جیمین نگاهش را پایین آورد، بعد دوباره بالا آورد.
«هیچی… فقط دارم میبینم.»
---
ا.ت میخواست جواب بده، اما ناگهان حس کرد نگاه سنگینی رویش است.
برگشت.
تهیونگ.
ایستاده بود.
بیحرکت.
---
برای چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
فقط باد بود.
---
ا.ت آرام گفت:
«تهیونگ…»
تهیونگ قدم جلو آمد.
نگاهش مستقیم روی جیمین بود.
«فکر نمیکردم اینقدر زود دوباره همدیگه رو ببینین.»
صدایش آرام بود… اما سرد.
جیمین خیلی راحت جواب داد:
«من دنبال کسی نبودم.»
تهیونگ نگاهش را از او گرفت و به ا.ت داد.
«میدونم.»
---
ا.ت وسط این دو نفر ایستاده بود.
و برای اولین بار، واقعاً حس کرد:
این فقط یک رابطه نیست… یک جنگه که هنوز شروع نشده.
---
ادامه دارد… 👑🖤🤍
Pt15
راوی…
صبح قصر این بار با نور معمولی شروع نشد؛
با سکوتی شروع شد که حتی صدای قدمهای خدمتکارها هم داخلش گم میشد.
ا.ت از خواب بیدار شد، اما چند ثانیه فقط به سقف خیره ماند.
حرفهای دیشب تهیونگ هنوز توی ذهنش بود.
«فقط میخوام حواست به خودت باشه.»
آروم از تخت بلند شد.
---
داخل سالن اصلی…
تهیونگ پشت میز ایستاده بود.
نه نشسته بود، نه مشغول کاری بود… فقط ایستاده بود، انگار منتظر چیزی.
ا.ت وارد شد.
تهیونگ سریع نگاهش کرد.
«بیدار شدی.»
ا.ت آرام گفت:
«دیشب… زود رفتی.»
تهیونگ مکث کرد.
«نمیخواستم ذهنت رو بیشتر درگیر کنم.»
ا.ت جلوتر آمد.
«ولی همین کار باعث شد بیشتر فکر کنم.»
تهیونگ نگاهش را لحظهای پایین انداخت.
بعد گفت:
«بعضی فکرها رو خودت باید مدیریت کنی، نه اینکه ازشون فرار کنی.»
ا.ت کمی ناراحت شد.
«من دارم فرار میکنم؟»
تهیونگ سریع جواب نداد.
همین سکوت، جواب بود.
---
در همان لحظه…
در راهروهای دیگر قصر، جیمین در حال صحبت با یکی از نگهبانها بود.
آرام، دقیق، کنترلشده.
اما وقتی نگهبان رفت…
نگاهش تغییر کرد.
چند لحظه به پنجره خیره شد.
بعد خیلی آرام گفت:
«داره از من دورتر میشه…»
و دستش را در جیبش مشت کرد.
---
باغ قصر…
ا.ت برای آرام شدن بیرون آمده بود.
باد ملایمی میوزید، اما ذهنش آرام نمیشد.
صدایی از پشت آمد.
«بازم فکر میکنی؟»
برگشت.
جیمین بود.
این بار نه اتفاقی، نه کوتاه…
ایستاده بود، انگار منتظرش بوده.
ا.ت کمی جا خورد.
«تو همیشه اینجایی؟»
جیمین لبخند خیلی کمرنگی زد.
«نه… فقط وقتی حس میکنم کسی حالش خوب نیست.»
ا.ت نگاهش کرد.
«من خوبم.»
جیمین آرام قدم جلو آمد.
«نه… نیستی.»
این جمله ساده بود، اما دقیق.
ا.ت ساکت شد.
---
چند قدم دورتر…
تهیونگ از پشت ستونهای باغ دیده میشد.
نگاهش روی ا.ت و جیمین قفل بود.
این بار حرکت نکرد.
فقط نگاه کرد.
اما فکش کمی سفت شده بود.
---
جیمین آرام گفت:
«تهیونگ بهت چی گفته؟»
ا.ت سریع گفت:
«هیچی خاصی.»
جیمین کمی سرش را کج کرد.
«دروغ نگو.»
ا.ت جا خورد.
«من دروغ نگفتم.»
جیمین چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«اون فقط وقتی نگران میشه که چیزی رو کنترل نکنه.»
ا.ت اخم کرد.
«این حرفت یعنی چی؟»
جیمین نگاهش را پایین آورد، بعد دوباره بالا آورد.
«هیچی… فقط دارم میبینم.»
---
ا.ت میخواست جواب بده، اما ناگهان حس کرد نگاه سنگینی رویش است.
برگشت.
تهیونگ.
ایستاده بود.
بیحرکت.
---
برای چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
فقط باد بود.
---
ا.ت آرام گفت:
«تهیونگ…»
تهیونگ قدم جلو آمد.
نگاهش مستقیم روی جیمین بود.
«فکر نمیکردم اینقدر زود دوباره همدیگه رو ببینین.»
صدایش آرام بود… اما سرد.
جیمین خیلی راحت جواب داد:
«من دنبال کسی نبودم.»
تهیونگ نگاهش را از او گرفت و به ا.ت داد.
«میدونم.»
---
ا.ت وسط این دو نفر ایستاده بود.
و برای اولین بار، واقعاً حس کرد:
این فقط یک رابطه نیست… یک جنگه که هنوز شروع نشده.
---
ادامه دارد… 👑🖤🤍
- ۱۳۷
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط