{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خود را شبی در آینه دیدم ، دلم گرفت

خود را شبی در آینه دیدم ، دلم گرفت
از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت

از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی
بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت

از اینکه با تمام پس انداز عمر خود
حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت

کم کم به سطح آینه ام برف می نشست
دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت

دنبال کودکی که در آن سوی برف بود
رفتم ولی به او نرسیدم دلم گرفت

نقاشی ام تمام شد و زنگ خانه خورد
من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت

شاعر کنار جو گذر عمر دید و من
خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت
دیدگاه ها (۲)

ای فدای تو و آن ناز نگاهت گل مریمجان به قربان تو و چشم سیاهت...

لب به لب های تو و....ای وای غوغا می شودآسمان می ترکد و آشوب ...

ﺗﻤﺎﻡ ﺩﺭﺩ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻏﻢ ﺍﺳﺖ ﺑﺎﻧﻮ ﺟﺎﻥﮐﻪ ﻫﺮﭼﻪ ﺍﺯﺗﻮ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﮐﻢ ﺍﺳﺖ ...

مــن حتی اگر بخواهم...روزی تو را فــراموش کنم..نمیتوانم....چ...

خواب رویایی part: ۶ ...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

پارت ۸به محض اینکه ایتاچی پایش را گذاشت توی اتاق، سریع در را...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط