قسمت
قسمت ۱۱
یه هفته بیشتروقت نداریم بایدپیداش کنیم.توبروسراغ کارت خبری هم شدبه من حتمابگو هرموقع ازروزوشبم بود.
هادی:چشم آقا بااجازه.
گوشیم روبرداشتم وشماره نازنین روگرفتم.
نازنین:چه حلال زاده منم میخواستم همین الان بهت زنگ بزنم.
_کجایی عشقم؟
نازنین:باهستی وسایه وبهاراومدیم دنبال لباس .توشرکتی هنوزم؟
_آره نازنینم مواظب خودتم باش عشقم
نازنین:چشم عزیزم توهم همینطور.راسی امیرازسپهرخبری نشده هنوز؟
_نه عشقم انگارآب شده رفته زمین ولی پیداش میکنم.
صدای بهارازدورترمیومدکه میگفت:نازنین این پاساژگلستان هم لباسای قشنگی داره.
نازنین:باشه الان میام.عشقم من برم کاری نداری بامن.
_نه عشقم بروبه سلامت.
تلفن روکه قطع کردم ازصندلیم بلندشدم ودستاموکردم توی جیب شلوارم وازپنجره بزرگ اتاقم به بیرون نگاه کردم.
_گلستان...گلستان...
سپهر:امیرمن خیلی دو س دارم یه باربرم گلستان میگن خیلی جای باحالیه.
_خب یه روزدسته جمعی میریم.
سپهر:اگه خیلی قشنگ بودمن میرم ودیگه هم نمیام.
_نه بابا؟ندیده اینقدشیفتش شدی؟
سپهر:اخه خیلی تعریفش روشنیدم میگن طبیعت قشنگی داره
_توهم که عاشق طبیعت...
سپهر:اووووف نگو...
خودشه...گلستان...گوشیموبرداشتم وزنگ زدم به هادی وبهش گفتم که توی استان گلستان بگرده دنبالش.مطمئنم که اونجاست مطمئنم.
"سایه"
عکسای سپهروازامیرگرفته بودم وهرجای این خونه روپرازعکسش کردم.
کجایی سپهر؟بس نیس این همه مجازات؟بخدانبودتوبزرگترین عذابه برام.بسه دیگه.باورکن خیلی پشیمونم باورکن خیلی دوست دارم سپهر؟عشقم؟بسه به خدابسه دلم واست یه ذره شده برگرد هممون منتظرتیم.
یه قاب عکس خالی میگی حرفی نمونده باقی
توباعث شکست سکوت این اتاقی
یه یادگاری ازتومیگی نمیزارم اینجاباشه
به من یه بارگوش بده اصلاهرچی تومیگی باشه
برگردبی توتنهام دلگیرشده دنیام
واسه دیدنت میام من باشی اون ورابرام
برگردبی توتنهام دلگیرشده دنیام
واسه دیدنت میام من باشی اونورابرام
امیر""
هادی:آقاپیداش کردیم.
_جدی؟کجا س؟
هادی:توی گرگان یه تعمیرگاه بازکرده واونجامشغول به کاره یه شاگردی هم داره به اسم محمد.
_خیلی خب بریم.
هادی:الان آقا؟
پ ن پ فردا._
هادی:ببخشید آقاقصدجسارت نداشتم ولی اگه الان بریم نصفه شب میرسیم بهترنیس فرداصبح حرکت کنیم؟
_خیلی خب فرداکله سحرشرکت باش.
هادی:چشم آقا.
بالاخره پیدات کردم پسر.پس رفتی اونجاو موندگارشدی؟بزاربرت گردونم میدونم باهات چیکارکنم.دوروزبه عروسی میونده بود.اون روزبااصرارنازنین رفتیم برای خریدکت وشلوار.
صبح روزبعدساعت هفت صبح همراه هادی راهی گرگان شدیم.واقعاسپهرراست میگفت که آب وهوای اینجاواقعاعالی بود.اینجاآدم میفهمیدنفس کشیدن ینی چی این همه مدت مادودمیکشیدیم نه نفس.به تعمیرگاه سپهر رسیدیم.روبه هادی گفتم:توهمینجامنتظر بمون تابیام.
هادی:چشم آقا
ازماشین پیاده شدم.واردتعمیرگاه شدم زیادبزرگ نبوداماکوچیکم نبود.اطراف پرازوسایل تعمیربودوزمین هم روغنی.یه ماشین پرایدم وسط بود.ازصدای آچارمعلوم بودکه کسی داره زیر ش کارمیکنه.خواستم سرفه ای کنم که صدای خودش اومد.
سپهر:خو ش اومدین بفرمایین مشکلتون چیه؟
حرفی نزدم.چقدردلم برا ش تنگ شده بود.
سپهر:الان کارم تموم میشه میام خدمتتون.
بازم چیزی نگفتم ومنتظرموندم.داشتم ازتعمیرگاه بیرون رونگاه میکردم هواابری بود.
سپهر:خب آقادرخدمتم.
پشتم بهش بودودستم توی جیب شلوارم.پاشنه کفشم روچرخوندم وبرگشتم طرفش.داشت دستای روغنیش روتمیزمیکرد.
_سلام
سر ش رو باتعجب آوردبالا.
سپهر:امیر؟!
_اره بی معرفت خودمم این بودرسمش؟
سر ش روانداخت پایین وگفت:چجوری پیدام کردی؟!
_توکه میدونی من هرکاری بخوام میتونم انجام بدم.
سرشوآوردبالاوتوچشمام نگاه کرد.نزدیکش شدم.
_دلم یابهتره بگم دلمون برات تنگ شده بی معرفت.
سپهر:منم همینطورپسر
همدیگروبرادرانه بغل کردیم.روی صندلی خارج ازتعمیرگاه نشستیم وبرام چایی آورد.یه قلوپ ازچاییم روخوردم وروبه سپهرگفتم:خب پسر میشنوم.
سپهر:چی رو؟
_همه چیو؟!اینکه این مدت چیکاراکردی؟چی شدشدی تعمیرکار؟و....
******
سپهر:چی میخوای بشنوی امیر؟!توکه داری میبینی زندگیمو.باپولایی که جمع کرده بودم یه تعمیرگاهی بازکردم وخواستم اینجازندگی کنم. ازهمتون دورشدم چون به این دوری نیازداشتم.نیازداشتم که تنهاباشم وفکرکنم.به خودم،زندگیم،اتفاقایی که افتاد.به این که کی بودم کی شدم این که چی شدم.توی این مدت فقط از خدامی خواستم که کاری کنه که فراموشش کنم.کاراشو،حرفاشو ولی نشدنتونستم جوری وارداین لامصب(به قلبش اشاره کرد)شده که هیچ جوره خارج نمیشه.(احساس کردم که بغض کرده یه قلوپ ازچاییش روخوردانگارمیخواست باهمون چایی بغضش روقورت بده)انگاراین سرنوشت من طلسم شده وقراره تاآخرین نفسم زجر
یه هفته بیشتروقت نداریم بایدپیداش کنیم.توبروسراغ کارت خبری هم شدبه من حتمابگو هرموقع ازروزوشبم بود.
هادی:چشم آقا بااجازه.
گوشیم روبرداشتم وشماره نازنین روگرفتم.
نازنین:چه حلال زاده منم میخواستم همین الان بهت زنگ بزنم.
_کجایی عشقم؟
نازنین:باهستی وسایه وبهاراومدیم دنبال لباس .توشرکتی هنوزم؟
_آره نازنینم مواظب خودتم باش عشقم
نازنین:چشم عزیزم توهم همینطور.راسی امیرازسپهرخبری نشده هنوز؟
_نه عشقم انگارآب شده رفته زمین ولی پیداش میکنم.
صدای بهارازدورترمیومدکه میگفت:نازنین این پاساژگلستان هم لباسای قشنگی داره.
نازنین:باشه الان میام.عشقم من برم کاری نداری بامن.
_نه عشقم بروبه سلامت.
تلفن روکه قطع کردم ازصندلیم بلندشدم ودستاموکردم توی جیب شلوارم وازپنجره بزرگ اتاقم به بیرون نگاه کردم.
_گلستان...گلستان...
سپهر:امیرمن خیلی دو س دارم یه باربرم گلستان میگن خیلی جای باحالیه.
_خب یه روزدسته جمعی میریم.
سپهر:اگه خیلی قشنگ بودمن میرم ودیگه هم نمیام.
_نه بابا؟ندیده اینقدشیفتش شدی؟
سپهر:اخه خیلی تعریفش روشنیدم میگن طبیعت قشنگی داره
_توهم که عاشق طبیعت...
سپهر:اووووف نگو...
خودشه...گلستان...گوشیموبرداشتم وزنگ زدم به هادی وبهش گفتم که توی استان گلستان بگرده دنبالش.مطمئنم که اونجاست مطمئنم.
"سایه"
عکسای سپهروازامیرگرفته بودم وهرجای این خونه روپرازعکسش کردم.
کجایی سپهر؟بس نیس این همه مجازات؟بخدانبودتوبزرگترین عذابه برام.بسه دیگه.باورکن خیلی پشیمونم باورکن خیلی دوست دارم سپهر؟عشقم؟بسه به خدابسه دلم واست یه ذره شده برگرد هممون منتظرتیم.
یه قاب عکس خالی میگی حرفی نمونده باقی
توباعث شکست سکوت این اتاقی
یه یادگاری ازتومیگی نمیزارم اینجاباشه
به من یه بارگوش بده اصلاهرچی تومیگی باشه
برگردبی توتنهام دلگیرشده دنیام
واسه دیدنت میام من باشی اون ورابرام
برگردبی توتنهام دلگیرشده دنیام
واسه دیدنت میام من باشی اونورابرام
امیر""
هادی:آقاپیداش کردیم.
_جدی؟کجا س؟
هادی:توی گرگان یه تعمیرگاه بازکرده واونجامشغول به کاره یه شاگردی هم داره به اسم محمد.
_خیلی خب بریم.
هادی:الان آقا؟
پ ن پ فردا._
هادی:ببخشید آقاقصدجسارت نداشتم ولی اگه الان بریم نصفه شب میرسیم بهترنیس فرداصبح حرکت کنیم؟
_خیلی خب فرداکله سحرشرکت باش.
هادی:چشم آقا.
بالاخره پیدات کردم پسر.پس رفتی اونجاو موندگارشدی؟بزاربرت گردونم میدونم باهات چیکارکنم.دوروزبه عروسی میونده بود.اون روزبااصرارنازنین رفتیم برای خریدکت وشلوار.
صبح روزبعدساعت هفت صبح همراه هادی راهی گرگان شدیم.واقعاسپهرراست میگفت که آب وهوای اینجاواقعاعالی بود.اینجاآدم میفهمیدنفس کشیدن ینی چی این همه مدت مادودمیکشیدیم نه نفس.به تعمیرگاه سپهر رسیدیم.روبه هادی گفتم:توهمینجامنتظر بمون تابیام.
هادی:چشم آقا
ازماشین پیاده شدم.واردتعمیرگاه شدم زیادبزرگ نبوداماکوچیکم نبود.اطراف پرازوسایل تعمیربودوزمین هم روغنی.یه ماشین پرایدم وسط بود.ازصدای آچارمعلوم بودکه کسی داره زیر ش کارمیکنه.خواستم سرفه ای کنم که صدای خودش اومد.
سپهر:خو ش اومدین بفرمایین مشکلتون چیه؟
حرفی نزدم.چقدردلم برا ش تنگ شده بود.
سپهر:الان کارم تموم میشه میام خدمتتون.
بازم چیزی نگفتم ومنتظرموندم.داشتم ازتعمیرگاه بیرون رونگاه میکردم هواابری بود.
سپهر:خب آقادرخدمتم.
پشتم بهش بودودستم توی جیب شلوارم.پاشنه کفشم روچرخوندم وبرگشتم طرفش.داشت دستای روغنیش روتمیزمیکرد.
_سلام
سر ش رو باتعجب آوردبالا.
سپهر:امیر؟!
_اره بی معرفت خودمم این بودرسمش؟
سر ش روانداخت پایین وگفت:چجوری پیدام کردی؟!
_توکه میدونی من هرکاری بخوام میتونم انجام بدم.
سرشوآوردبالاوتوچشمام نگاه کرد.نزدیکش شدم.
_دلم یابهتره بگم دلمون برات تنگ شده بی معرفت.
سپهر:منم همینطورپسر
همدیگروبرادرانه بغل کردیم.روی صندلی خارج ازتعمیرگاه نشستیم وبرام چایی آورد.یه قلوپ ازچاییم روخوردم وروبه سپهرگفتم:خب پسر میشنوم.
سپهر:چی رو؟
_همه چیو؟!اینکه این مدت چیکاراکردی؟چی شدشدی تعمیرکار؟و....
******
سپهر:چی میخوای بشنوی امیر؟!توکه داری میبینی زندگیمو.باپولایی که جمع کرده بودم یه تعمیرگاهی بازکردم وخواستم اینجازندگی کنم. ازهمتون دورشدم چون به این دوری نیازداشتم.نیازداشتم که تنهاباشم وفکرکنم.به خودم،زندگیم،اتفاقایی که افتاد.به این که کی بودم کی شدم این که چی شدم.توی این مدت فقط از خدامی خواستم که کاری کنه که فراموشش کنم.کاراشو،حرفاشو ولی نشدنتونستم جوری وارداین لامصب(به قلبش اشاره کرد)شده که هیچ جوره خارج نمیشه.(احساس کردم که بغض کرده یه قلوپ ازچاییش روخوردانگارمیخواست باهمون چایی بغضش روقورت بده)انگاراین سرنوشت من طلسم شده وقراره تاآخرین نفسم زجر
- ۱۲۷.۲k
- ۱۶ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط