قسمت
قسمت ۹
باهم مشغول تمیزکردن آشپزخونه شدیم.کیک نازنین هم خراب شده بودوبیخیال پختنش شد.
_میگم نازنین...
نازنین:جانم؟
_فرداکه جمعس وروزتعطیل همه باهم بریم جنگل.
نازنین:موافقم برییییم.این سایه وسپهرهم ازوقتی که ازدواج کردن نه ماه عسل رفتن نه مسافرتی جشن عروسی هم که نگرفتن فقط یه عقدساده بود.
_آره خیلی وقته که دسته جمعی بیرون نرفتیم.پس من بابچه هاهماهنگ کنم.این کاراهم که تموم شدباهم بریم خرید...
نازنین که معلوم بودخیلی خوشحاله دستاشوبردبالاوگفت:هووووراااا....
ازبینیش کشیدم وگفتم:کوچولو...
نازنین درحین مالش بینیش گفت:تواینقداین مماخ منوبکش تابشم عین پینوکیو.
خندیدم وگفتم:اتفاقابهت میاد
چپ چپ بااخما ی توهم نگام کردوباحرص گفت:امیییییر
دستاموبه نشونه ی تسلیم بردم بالاوگفتم:خیلی خب بابا ببخشید.واکن اون اخماروترسیدم
بعدازاین که کارآ شپزخونه تموم شدزنگ زدم به بچه ها.همشو ن خیلی خوشحا ل شد ن.بعداززنگ زد ن باهم رفتیم خرید.
صبح روزبعدساعت هفت همه جلو ی خونه ماجمع شد ن ودنبا ل ماشین من راه افتاد ن.امین وغز ل وعسل کوچولو،نیماورها،بهار وپندارهمراه پدرومادرش،نیماورها وآقاجون،سپهروسایه همراه پدرش،سعیدوهستی هم همراه پدرومادرسعیدکه یه ماهی میشدکه بخاطر مراسم خواستگاری ونامزدی اومده بود ن.
از شهرکمی خارج شدیم ورفتیم جنگ ل سرسبز.اولای پاییز بودوهنوزم هوامثه تابستون بود.صدا ی رودخونه وپرنده ها حس خوبی به آدم میداد.
دوتاچادرحاضرکردیم تاهرکی دلش خواست توش بشینه.کناررودخونه هم یه فرش پهن کردیم. خانومامشغول ریختن چا ی شد ن.بزرگترا باهم نشسته بود ن خانوماباهم وماجووناهم باهم.
خیلی بهمو ن خو ش میگذشت.ناهارکباب درست کردیم ظهرم بعدیه چرت کوتاه دوباره مشغو ل باز ی وحر ف زد ن شدیم.
نازنین:خب نوبتیم باشه نوبت چیه؟
سایه:چی؟
نازنین:امیرپاشو.
چرا؟
نازنین:ااااامیرپاشودیگه بایدبرامو ن بخونی.
_و ل کن نازنین من شروع کنم شماتافرداهم ولم نمیکنین.
بهار:تقصیرخودته که صدات قشنگه.
آقاجو ن:بچه ها اذیت نکنین پسرمو
آ قربون آقاجونم برم من که همیشه هواموداره
نازنین:ااااا باباشمالوسش کردین دیگه پاشو امیرباید امروزبرامون بخونی.
بعدشروع کردبه دست زدن ومیگفت:امیربایدبخونه امیربایدبخونه
بقیه هم همراهیش میکردن.دستاموبه نشونه ی تسلیم بردم بالاوگفتم:خیلی خب باشه (روبه نازنین)خدمت شماهم بعدامیرسم خانم خوشگله
نازنین:تاااابعد...فعلاپاشوبرامون بخون.
چپ چپ نگاش کردم اونم برام زبون درآورد.سرموبه چپ وراست تکون دادم ورفتم ازماشین گیتارم روبرداشتم وبرگشتم پیششون.دورهم نشستیم ومن گیتارم روگرفتم بغلم.هرکی کنارجفتش بود.
_خب چی بخونم؟!
نازنین:من بگم؟
_بگو عشقم
نازنین:حالم خوبه احمدسعیدی
_به روی چشم.
_مثه توباکی تاآخرمیمونم؟
بزارعشقموکل دنیابدونن
ازته دلم میخوام که باتوبگذرم روزو
میبینم توروحتی توخوابوتورویاااا
توفکوتومیرم ازعشق توجون میگیرم
بخاطرتومیمیرم توپرکردی دنیامو
اگه توفکرمن باشی نمیزارم که تنهاشی
توزیبایی مثله نقاشی همونی که میخواموووو
عشقم جونم قلبم عمرم کنارتومیمونم
وقتی غمگین میشی بازم لباتومیخندونم
حالم خوبه وقتی قلبم به قلب تونزدیکه
خوشم میادوقتی فاصله بین مایه مرزباریکه
"سپهر"
روزام درکنارسایه برام بهترین بود.هیچ وقت مثه الان خوشبختی روحس نکرده بودم میدونم یه روزقراره ازهم جداشیم ولی دلم میخوادالان ازلحظه لحظه ی بودن درکنارش استفاده کنم.خیلی خوب باهم تفاهم داشتیم وازهرفرصتی برای تفریح استفاده میکردم دلم میخوادحتی وقتی ازم جدامیشه همیشه این روزای خوبوبه یادبیاره.دل کندن ازش برام خیلی سخته مخصوصا الان که حس بودنش زندگی کنارش برام اینقدشیرینه ودوست داشتنی برای همین تمام سعیم رومیکنم تااونوکنارخودم نگه دارم تمام سعیم رومیکنم تااون عاشقم شه.رایان ازسفربرگشته بودوحالاسایه واون همدیگرومیدیدن.خیلی اذیت وناراحت میشدم ولی نمیتونستم چیزی بگم وقتی ازکاراش وآیندش بااون میگفت دلم میخواست اون پسروازریشه نابودکنم خودموبه زورکنترل میکردم که چیزی نگم.ازوقتی هم اومده بودسایه کمترمیومدپیشم وتوجهش کمترشده بود.دیدارمون هم حتی کم بودچه برسه به این که مثه قبل بخوایم بریم تفریح وگردش.چقددلم براش تنگ شده بود.شیطنتاش،مسخره بازیاش،خنده هاش،سپهرگفتناش...امااون نبود.همسرمن بوداسمش توی شناسنامه من بودولی دلش احساسش فکرش پیش کس دیگه ای بود.کاش قبول نمیکردم کاش پاموتوی این بازی نمیزاشتم کاش این خوشبختی رواین حس بودم درکنارش روهیچ وقت حس نمیکردم حالاکه حسش کردم چجوری ازش دل بکنم؟چجوری؟!
مثه همیشه ساعت دوازده اومدخونه.حتمابااون پسره رفته بوده ازاین پارتی ها.دیگه صبرم تموم شده بود.حداقل حرمت منونگه میداشت.خواستم برم بیرون وباهاش حرف بزنم
باهم مشغول تمیزکردن آشپزخونه شدیم.کیک نازنین هم خراب شده بودوبیخیال پختنش شد.
_میگم نازنین...
نازنین:جانم؟
_فرداکه جمعس وروزتعطیل همه باهم بریم جنگل.
نازنین:موافقم برییییم.این سایه وسپهرهم ازوقتی که ازدواج کردن نه ماه عسل رفتن نه مسافرتی جشن عروسی هم که نگرفتن فقط یه عقدساده بود.
_آره خیلی وقته که دسته جمعی بیرون نرفتیم.پس من بابچه هاهماهنگ کنم.این کاراهم که تموم شدباهم بریم خرید...
نازنین که معلوم بودخیلی خوشحاله دستاشوبردبالاوگفت:هووووراااا....
ازبینیش کشیدم وگفتم:کوچولو...
نازنین درحین مالش بینیش گفت:تواینقداین مماخ منوبکش تابشم عین پینوکیو.
خندیدم وگفتم:اتفاقابهت میاد
چپ چپ بااخما ی توهم نگام کردوباحرص گفت:امیییییر
دستاموبه نشونه ی تسلیم بردم بالاوگفتم:خیلی خب بابا ببخشید.واکن اون اخماروترسیدم
بعدازاین که کارآ شپزخونه تموم شدزنگ زدم به بچه ها.همشو ن خیلی خوشحا ل شد ن.بعداززنگ زد ن باهم رفتیم خرید.
صبح روزبعدساعت هفت همه جلو ی خونه ماجمع شد ن ودنبا ل ماشین من راه افتاد ن.امین وغز ل وعسل کوچولو،نیماورها،بهار وپندارهمراه پدرومادرش،نیماورها وآقاجون،سپهروسایه همراه پدرش،سعیدوهستی هم همراه پدرومادرسعیدکه یه ماهی میشدکه بخاطر مراسم خواستگاری ونامزدی اومده بود ن.
از شهرکمی خارج شدیم ورفتیم جنگ ل سرسبز.اولای پاییز بودوهنوزم هوامثه تابستون بود.صدا ی رودخونه وپرنده ها حس خوبی به آدم میداد.
دوتاچادرحاضرکردیم تاهرکی دلش خواست توش بشینه.کناررودخونه هم یه فرش پهن کردیم. خانومامشغول ریختن چا ی شد ن.بزرگترا باهم نشسته بود ن خانوماباهم وماجووناهم باهم.
خیلی بهمو ن خو ش میگذشت.ناهارکباب درست کردیم ظهرم بعدیه چرت کوتاه دوباره مشغو ل باز ی وحر ف زد ن شدیم.
نازنین:خب نوبتیم باشه نوبت چیه؟
سایه:چی؟
نازنین:امیرپاشو.
چرا؟
نازنین:ااااامیرپاشودیگه بایدبرامو ن بخونی.
_و ل کن نازنین من شروع کنم شماتافرداهم ولم نمیکنین.
بهار:تقصیرخودته که صدات قشنگه.
آقاجو ن:بچه ها اذیت نکنین پسرمو
آ قربون آقاجونم برم من که همیشه هواموداره
نازنین:ااااا باباشمالوسش کردین دیگه پاشو امیرباید امروزبرامون بخونی.
بعدشروع کردبه دست زدن ومیگفت:امیربایدبخونه امیربایدبخونه
بقیه هم همراهیش میکردن.دستاموبه نشونه ی تسلیم بردم بالاوگفتم:خیلی خب باشه (روبه نازنین)خدمت شماهم بعدامیرسم خانم خوشگله
نازنین:تاااابعد...فعلاپاشوبرامون بخون.
چپ چپ نگاش کردم اونم برام زبون درآورد.سرموبه چپ وراست تکون دادم ورفتم ازماشین گیتارم روبرداشتم وبرگشتم پیششون.دورهم نشستیم ومن گیتارم روگرفتم بغلم.هرکی کنارجفتش بود.
_خب چی بخونم؟!
نازنین:من بگم؟
_بگو عشقم
نازنین:حالم خوبه احمدسعیدی
_به روی چشم.
_مثه توباکی تاآخرمیمونم؟
بزارعشقموکل دنیابدونن
ازته دلم میخوام که باتوبگذرم روزو
میبینم توروحتی توخوابوتورویاااا
توفکوتومیرم ازعشق توجون میگیرم
بخاطرتومیمیرم توپرکردی دنیامو
اگه توفکرمن باشی نمیزارم که تنهاشی
توزیبایی مثله نقاشی همونی که میخواموووو
عشقم جونم قلبم عمرم کنارتومیمونم
وقتی غمگین میشی بازم لباتومیخندونم
حالم خوبه وقتی قلبم به قلب تونزدیکه
خوشم میادوقتی فاصله بین مایه مرزباریکه
"سپهر"
روزام درکنارسایه برام بهترین بود.هیچ وقت مثه الان خوشبختی روحس نکرده بودم میدونم یه روزقراره ازهم جداشیم ولی دلم میخوادالان ازلحظه لحظه ی بودن درکنارش استفاده کنم.خیلی خوب باهم تفاهم داشتیم وازهرفرصتی برای تفریح استفاده میکردم دلم میخوادحتی وقتی ازم جدامیشه همیشه این روزای خوبوبه یادبیاره.دل کندن ازش برام خیلی سخته مخصوصا الان که حس بودنش زندگی کنارش برام اینقدشیرینه ودوست داشتنی برای همین تمام سعیم رومیکنم تااونوکنارخودم نگه دارم تمام سعیم رومیکنم تااون عاشقم شه.رایان ازسفربرگشته بودوحالاسایه واون همدیگرومیدیدن.خیلی اذیت وناراحت میشدم ولی نمیتونستم چیزی بگم وقتی ازکاراش وآیندش بااون میگفت دلم میخواست اون پسروازریشه نابودکنم خودموبه زورکنترل میکردم که چیزی نگم.ازوقتی هم اومده بودسایه کمترمیومدپیشم وتوجهش کمترشده بود.دیدارمون هم حتی کم بودچه برسه به این که مثه قبل بخوایم بریم تفریح وگردش.چقددلم براش تنگ شده بود.شیطنتاش،مسخره بازیاش،خنده هاش،سپهرگفتناش...امااون نبود.همسرمن بوداسمش توی شناسنامه من بودولی دلش احساسش فکرش پیش کس دیگه ای بود.کاش قبول نمیکردم کاش پاموتوی این بازی نمیزاشتم کاش این خوشبختی رواین حس بودم درکنارش روهیچ وقت حس نمیکردم حالاکه حسش کردم چجوری ازش دل بکنم؟چجوری؟!
مثه همیشه ساعت دوازده اومدخونه.حتمابااون پسره رفته بوده ازاین پارتی ها.دیگه صبرم تموم شده بود.حداقل حرمت منونگه میداشت.خواستم برم بیرون وباهاش حرف بزنم
- ۱۲۸.۴k
- ۱۶ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط