قسمت
قسمت ۱۰
_خوبم عزیزدلم...
سعید:یکمم ماروتحویل بگیرمثلانامزدتم ها.
هستی:حسودی نکن...
امیر:خیلی خب دیگه برین سرکاراتون تادعوانکردین.
سعید:چشم رئیس...
امیرکلی کارروسرم ریخت.میدونم همه این کارارومیکردتاکمتربه سایه فک کنم راستش موفق هم شداونقدری غرق کاراشده بودم که نفهمیدم کی زمان گذشت.
"امیر"
همه دورهم خونه سعیدجمع شده بودیم.مامان وباباش ازمون خواسته بودکه برای شام بریم خونشون.من ونازنین وسپهروهستی وپنداروبهاربودیم.
سعید:میگم بچه ها فرداتولدیکی ازدوستامه جشن بزرگی میخوادبگیره منم دعوت کردوگفت هرکی روخواسی باخودت بیارپایه این بریم؟
مامان سعید:نمیخوادبرین من میدونم این جشناچجوریه.
سعید:مامان شمادیگه چرا؟به من میادازاون رفیقاداشته باشم؟!بریم بچه ها؟
پندار:من که موافقم خیلی وقته جشنی نرفتیم اخرین جشن نامزدی شماسه ماه پیش بود.
نازنین:امیرماهم بریم؟
_بریم عشقم.
سعید:سپهرتوهم میای دیگه؟
سپهر:نه داداش شمابرین
نازنین:اااااسپهربازشروع کردی؟توهم بایدبیای
بهار:نازنین راس میگه سپهرتونیای ماهم نمیریم.
سعید:بیادیگه سپهر
بابای سعید:توهم باهاشون بروپسرم حال وهواتم عوض میشه.
سپهر:خیلی خب میام.
هستی:هورااااا...
"سپهر"
روز جشن همه شیک وتمیزبودیم.ریشم باموهاموکوتاه نکرده بودم راستش دیگه به این قیافم عادت کرده بودم بقیه خیلی سعی کردن تاراضیم کنن که ریشاموبزنم ولی قبول نکردم.به هممون خیلی خوش میگذشت دوست سعیدمهرداد خیلی پسرخوبی بود.میرفتیم وسط میرقصیدم.وسطای جشن بودیم که...ضربان قلبم رفته بودبالا.خودش بودچقدرخوشگل شده بودروی لباش لبخندبودکناریکی دیگه.برق حلقه ای که روی هردوشون بودرودیدم.پس خبرنامزدیشون درست بود.چشم توچشم هم شدیم ولی اون روشوبرگردوند.امیرآروم دم گوشم گفت:آروم باش پسربخند خوشحال باش نزاربفهمه که ضعیفی نزارفک کنه که تونسته شکستت بده بهش نشون بده که هنوزقوی.
انجام دادن چیزی که میگفت برام سخت بودولی بایدانجام میدادم اون نبایدمیدید که شکست خوردم نبایدمیدیدکه دارم ازدوریش دیوونه میشم.نباید...خودموجمع وجورکردم.لبخندمصنوعی مهمون لبام کردم ومشغول نوشیدن نوشیدنیم شدم.اوناهم دست دردست هم نزدیک مامیشدن.
سایه:سلام بردوستای بی معرفت...
باخانوماروبوسی کردوبه آقایون دست داداین وسط فقط منوتحویل نمیگرفت.رایان هم باآقایون دست داد.
_سلام عرض شدسایه خانوم.مبارکه ببخشید که خبرش دیربه گوشم رسید
سایه:ممنون راستش دیرهم شدبایدزودترازاینااین کارومیکردیم(درحالی که دست رایان رومیگرفت)آخه ماخیلی همودوست داریم وسرچیزای الکی کلی وقتمون روحدردادیم.
بااینکه تودلم داشتم آتیش میگرفتم خودموآروم وبی خیال نشون دادم وگفتم:چه خوب انشالله خوشبخت بشین وانتخاب درستی کرده باشین اخه توی این زمونه خیلی سخت میشه به ادمااعتمادکردمگه نه رایان خان؟
رایان که معلوم بودعصبانی شده ولی لبخندی زدوگفت:صددرصد واینکه مطمئن باشین که ماخوشبخت ترین آدم روی زمین میشیم.
_ببینیم وتعریف کنیم.
هستی:داداشی بریم باهم برقصیم.
سعید:من اینجابوقم؟
دوس داره باداداشش برقصه حسودی نکن برواونور.
سایه:وای شماهنوزم بهم میگین داداش وابجی اعتمادکردن توی این زمونه خیلی سخته حواستون جمع باشه.
سعیدبااخم گفت:شمانگران مانباشین مامیتونیم ادمای اطرافمون روخوب بشناسیم شمابهتره که چشماتون روخوب بازکنین که یه وقت دچاراشتباه نشین.
سایه که معلوم بودحرصش گرفته به رایان گفت:عزیزم بریم پیش بقیه تاسلامی کنیم مزاحم بعضیاهم نباشیم.
رایان وسایه رفتن منوهستی هم رفتیم وسط برقصیم.درحین رقص...
هستی:داداشی؟
_جونم؟
هستی:ناراحت نباش بالاخره یه روزمیفهمه که اشتباه کرده
_مهم نیس...
هستی:مهم هس چون هنوزم ازچشات معلومه که چقددوسش داری داری بامن میرقصی ولی همه حواست پیش اونه.
_بس کن هستی...
هستی:باشه...
سایه ورایان ازکنارهم جم نمیخوردن.گاهی میرفتن وسط میرقصیدن.وقتی رایان دستاشومیگرفت،وقتی درحین رقص دستاشومیزاشت روی کمرش یاسایه رومیچسبوندبه خودش دلم.میخواست گردنش روبشکونم.کنارش خوشحال بودمیخندیدوهیچ توجهی به حال من نمیکرد.منم ازحرص لیوانای مشروب رویکی پس ازدیگری خالی میکردم تاشایددردموکمترکنه ولی هیچ اثری نداشت.مست مست شده بودم تعادل نداشتم.امیرلیوان توی دستموگرفت وگفت:بسه سپهرمیخوای خودتوبکشی الان سنگکوب میکنی بریم بیرون یه بادی به کلت بخوره.باکمک امیررفتم بیرون فضاتاریک بودوفقط رقص نورچراغای کوچیک کمی فضاروروشن کرده بود.دخترپسراداشتن اون وسط میرقصیدن.جشن توی یه ویلای بزرگ بود.باهم رفتیم توی حیاط ومنوروی یکی ازصندلی هایی که توی حیاط بودنشوند.
امیر:توبشین اینجاتامنم برم برات قهوه بیارم جایی نروسپهرتابرگردم.
حوصله جواب دادن بهش رونداشتم سرموگذاشتم روی میزی که جلوم بودچشام روبستم تاچشمام بسته شدخنده های سا
_خوبم عزیزدلم...
سعید:یکمم ماروتحویل بگیرمثلانامزدتم ها.
هستی:حسودی نکن...
امیر:خیلی خب دیگه برین سرکاراتون تادعوانکردین.
سعید:چشم رئیس...
امیرکلی کارروسرم ریخت.میدونم همه این کارارومیکردتاکمتربه سایه فک کنم راستش موفق هم شداونقدری غرق کاراشده بودم که نفهمیدم کی زمان گذشت.
"امیر"
همه دورهم خونه سعیدجمع شده بودیم.مامان وباباش ازمون خواسته بودکه برای شام بریم خونشون.من ونازنین وسپهروهستی وپنداروبهاربودیم.
سعید:میگم بچه ها فرداتولدیکی ازدوستامه جشن بزرگی میخوادبگیره منم دعوت کردوگفت هرکی روخواسی باخودت بیارپایه این بریم؟
مامان سعید:نمیخوادبرین من میدونم این جشناچجوریه.
سعید:مامان شمادیگه چرا؟به من میادازاون رفیقاداشته باشم؟!بریم بچه ها؟
پندار:من که موافقم خیلی وقته جشنی نرفتیم اخرین جشن نامزدی شماسه ماه پیش بود.
نازنین:امیرماهم بریم؟
_بریم عشقم.
سعید:سپهرتوهم میای دیگه؟
سپهر:نه داداش شمابرین
نازنین:اااااسپهربازشروع کردی؟توهم بایدبیای
بهار:نازنین راس میگه سپهرتونیای ماهم نمیریم.
سعید:بیادیگه سپهر
بابای سعید:توهم باهاشون بروپسرم حال وهواتم عوض میشه.
سپهر:خیلی خب میام.
هستی:هورااااا...
"سپهر"
روز جشن همه شیک وتمیزبودیم.ریشم باموهاموکوتاه نکرده بودم راستش دیگه به این قیافم عادت کرده بودم بقیه خیلی سعی کردن تاراضیم کنن که ریشاموبزنم ولی قبول نکردم.به هممون خیلی خوش میگذشت دوست سعیدمهرداد خیلی پسرخوبی بود.میرفتیم وسط میرقصیدم.وسطای جشن بودیم که...ضربان قلبم رفته بودبالا.خودش بودچقدرخوشگل شده بودروی لباش لبخندبودکناریکی دیگه.برق حلقه ای که روی هردوشون بودرودیدم.پس خبرنامزدیشون درست بود.چشم توچشم هم شدیم ولی اون روشوبرگردوند.امیرآروم دم گوشم گفت:آروم باش پسربخند خوشحال باش نزاربفهمه که ضعیفی نزارفک کنه که تونسته شکستت بده بهش نشون بده که هنوزقوی.
انجام دادن چیزی که میگفت برام سخت بودولی بایدانجام میدادم اون نبایدمیدید که شکست خوردم نبایدمیدیدکه دارم ازدوریش دیوونه میشم.نباید...خودموجمع وجورکردم.لبخندمصنوعی مهمون لبام کردم ومشغول نوشیدن نوشیدنیم شدم.اوناهم دست دردست هم نزدیک مامیشدن.
سایه:سلام بردوستای بی معرفت...
باخانوماروبوسی کردوبه آقایون دست داداین وسط فقط منوتحویل نمیگرفت.رایان هم باآقایون دست داد.
_سلام عرض شدسایه خانوم.مبارکه ببخشید که خبرش دیربه گوشم رسید
سایه:ممنون راستش دیرهم شدبایدزودترازاینااین کارومیکردیم(درحالی که دست رایان رومیگرفت)آخه ماخیلی همودوست داریم وسرچیزای الکی کلی وقتمون روحدردادیم.
بااینکه تودلم داشتم آتیش میگرفتم خودموآروم وبی خیال نشون دادم وگفتم:چه خوب انشالله خوشبخت بشین وانتخاب درستی کرده باشین اخه توی این زمونه خیلی سخت میشه به ادمااعتمادکردمگه نه رایان خان؟
رایان که معلوم بودعصبانی شده ولی لبخندی زدوگفت:صددرصد واینکه مطمئن باشین که ماخوشبخت ترین آدم روی زمین میشیم.
_ببینیم وتعریف کنیم.
هستی:داداشی بریم باهم برقصیم.
سعید:من اینجابوقم؟
دوس داره باداداشش برقصه حسودی نکن برواونور.
سایه:وای شماهنوزم بهم میگین داداش وابجی اعتمادکردن توی این زمونه خیلی سخته حواستون جمع باشه.
سعیدبااخم گفت:شمانگران مانباشین مامیتونیم ادمای اطرافمون روخوب بشناسیم شمابهتره که چشماتون روخوب بازکنین که یه وقت دچاراشتباه نشین.
سایه که معلوم بودحرصش گرفته به رایان گفت:عزیزم بریم پیش بقیه تاسلامی کنیم مزاحم بعضیاهم نباشیم.
رایان وسایه رفتن منوهستی هم رفتیم وسط برقصیم.درحین رقص...
هستی:داداشی؟
_جونم؟
هستی:ناراحت نباش بالاخره یه روزمیفهمه که اشتباه کرده
_مهم نیس...
هستی:مهم هس چون هنوزم ازچشات معلومه که چقددوسش داری داری بامن میرقصی ولی همه حواست پیش اونه.
_بس کن هستی...
هستی:باشه...
سایه ورایان ازکنارهم جم نمیخوردن.گاهی میرفتن وسط میرقصیدن.وقتی رایان دستاشومیگرفت،وقتی درحین رقص دستاشومیزاشت روی کمرش یاسایه رومیچسبوندبه خودش دلم.میخواست گردنش روبشکونم.کنارش خوشحال بودمیخندیدوهیچ توجهی به حال من نمیکرد.منم ازحرص لیوانای مشروب رویکی پس ازدیگری خالی میکردم تاشایددردموکمترکنه ولی هیچ اثری نداشت.مست مست شده بودم تعادل نداشتم.امیرلیوان توی دستموگرفت وگفت:بسه سپهرمیخوای خودتوبکشی الان سنگکوب میکنی بریم بیرون یه بادی به کلت بخوره.باکمک امیررفتم بیرون فضاتاریک بودوفقط رقص نورچراغای کوچیک کمی فضاروروشن کرده بود.دخترپسراداشتن اون وسط میرقصیدن.جشن توی یه ویلای بزرگ بود.باهم رفتیم توی حیاط ومنوروی یکی ازصندلی هایی که توی حیاط بودنشوند.
امیر:توبشین اینجاتامنم برم برات قهوه بیارم جایی نروسپهرتابرگردم.
حوصله جواب دادن بهش رونداشتم سرموگذاشتم روی میزی که جلوم بودچشام روبستم تاچشمام بسته شدخنده های سا
- ۷۰.۲k
- ۱۶ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط