سر به بالین می گذارم با خیالت ای صنم
سر به بالین می گذارم با خیالت ای صنم
خنجری از جنس یادت من به این دل میزنم
غرق رؤیا می شوم ، تا جان بگیرد آرزو
غصه هایت با دله رنجور من گردیده خو
می نشیند شبنم اشکم به مژگان سیه
از فراغت آب گردد شمع جان ای ماه و مه
بی تو و برق نگاهت جان نمی گیرد دلم
گم شدم اندر هیاهوی خیال باطلم
سینه را از داغ هجرانت دمادم سوختی
بی وفا این بی وفایی را کجا آموختی؟
دیده خونبارست و من لبریز از دلواپسی
باعث دیوانگی پس کی به دادم می رسی؟
خنجری از جنس یادت من به این دل میزنم
غرق رؤیا می شوم ، تا جان بگیرد آرزو
غصه هایت با دله رنجور من گردیده خو
می نشیند شبنم اشکم به مژگان سیه
از فراغت آب گردد شمع جان ای ماه و مه
بی تو و برق نگاهت جان نمی گیرد دلم
گم شدم اندر هیاهوی خیال باطلم
سینه را از داغ هجرانت دمادم سوختی
بی وفا این بی وفایی را کجا آموختی؟
دیده خونبارست و من لبریز از دلواپسی
باعث دیوانگی پس کی به دادم می رسی؟
- ۳۹۹
- ۰۳ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط