{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آنقدر نشستیم که در حسرت دیدار

آنقدر نشستیم که در حسرت دیدار
آیینه ترک خورد و تو انگار نه انگار

چندی است که در خوابی و رؤیای بلندت
تا وقت سحر دیده مرا یکسره بیدار

یک عمر میان من و تو فاصله انداخت
سر سختی چشمان تو و این همه دیوار

من زنده ام اما شده ام مثل کسی که
در زلزله بر روی سرش ریخته اوار

قاضی شدی و حکم نوشتی و کشاندی
لیلایی من را چه صمیمانه سر دار

اما اگر از این منِ دیوانه بپرسند
هر بار به عاشق شدنم میکنم اقرار

من مثل زلیخا شده ام پیر تو ای عشق
هر انچه حجاب است بیا یکسره بردار
دیدگاه ها (۱)

سر به بالین می گذارم با خیالت ای صنمخنجری از جنس یادت من ب...

نفسم گرفت از این شب در این حصار بشکندر این حصار جادویی روزگا...

یه روز خوب در جنگل

ای صبا با تو چه گفتندکه خاموش شدی ،چه شرابی به تو دادندکه مد...

آنقدر نشستیم که در حسرت دیدارآیینه ترک خورد و تو انگار نه ان...

آنقدر نشستم؛که در حسرت دیدار..آیینه ترک خورد و تو؛ انگار نه ...

همایون رحیمیان

#امام_حسن_مجتبی_علیه_السلام

بی تو شبی

پارت ۶۶۷ با دستاي مشت شده و بدن منقبض به روبروم خیره بودم تا...

بــــــی تــــــو مهــــتــــاب شــــبـــی.....................

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن کوچه گذشتم،همه تن چشم شدم، خیره ...

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن کوچه گذشتم، همه تن چشم شدم، خیر...

دلتنگی عاشقانه ها

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط