خون آشام تشنه به خون
خون آشام تشنه به خون
پارت دهم
بعد اینکه تهیونگ رفت کوک دوباره به تلویزیون نگاه کرد
فلش بک به شب ¥¥
کوک خیلی خسته بود و خوابش میومد بخاطر همین رفت رفت روی تختش دراز کشید و بعد چند دقیقه خوابید
وقتی که کوک خوابیده بود ساعت ۱۱:۳۰ بود و ساعت ۱ شب ته یونگ به خونه برگشت هر چقدر کوک رو صدا زد کسی جواب نداد که آجوما
آجوما : سلام پسرم خسته نباشی کوک خوابیده خیلی خوابش میومد ( لبخند )
ته یونگ : سلام ممنون ، حالش خوب بود یه شکمش درد نمیکرد ( نگران )
آجوما : پسرم انقدر نگران نباش حالش خوبه فقط گفت خسته هست و خوابش میاد ( لبخند )
ته یونگ : آها ممنون آجوما ( لبخند )
آجوما : خواهش میکنم پسرم ، راستی غذا درست کردم اگه گرسنه آن بود بیا بخور ( لبخند )
ته یونگ : چشم ممنونم ( لبخند )
و رفت سمت اتاق کوک دید به کیوت ترین حالت ممکن خوابیده و پتو روش نبود رفت سمتش و پتو رو برداشت ، آروم روی کوک گرفت بعد یه بوسه نرم روی گونه پسرش گذاشت و از اتاق بیرون اومد ، رفت داخل اتاق خودش و لباسش رو عوض کرد خیلی گرسنه اش بود برای همین رفت داخل اشپز و
ته یونگ : آجوما میشه برای من غذا بیاری
آجوما : چشم پسرم الان میارم
آجوما غذا رو برای تهیونگ آورد و تهیونگ شروع به خوردن غذا کرد وقتی خورد از آجوما تشکر کرد و رفت داخل اتاقش و نشست پشت میز کارش و به برگه های شرکتش رسیدگی کرد
«یک ساعت بعد»
ته یونگ بعد یک ساعت از اتاقش بیرون اومد و رفت داخل آشپزخونه و برای خودش یه قهوه درست کرد تا بتونه بهتر به کارش برسه و قهوه رو برد داخل اتاقش و گذاشتش روی میز
«راوی»
کوک بعد اینکه تهیونگ رفت داخل اتاقش بیدار شد نشست روی تختش و گوشیش رو برداشت تا به ساعت نگاه کنه دید ساعت دو شبه گوشی رو گذاشت روی میز سفیدی که کنار تختش بود و بلند شد و از اتاق بیرون رفت دید چراغ اتاق ته یونگ روشنه رفت داخل اتاق که تهیونگ دیدش و بهش لبخند زد
کوک : ته کی؟ اومدی چرا هنوز نخوابیدی ؟ ( خواب آلود و کیوت )
ته یونگ : بانی ساعت یک اومدم ، خوابم نمیاد باید به کارهای شرکت برسم ( لبخند و درحالی که داشت از کیوتی کوک لذت میبرد )
کوک رفت سمت تهیونگ خیلی کیوت نشست روی پاهای تهیونگش
ته یونگ : بیب چرا نمیری داخل اتاق خودت بخوابی ؟( لبخند )
کوک : میخوام پیش تو باشم ( کیوت و خواب آلود )
کوک خودش رو داخل بغل تهیونگ جمع کرد و سرش رو گذاشت روی سینه محکم ته یونگ و خوابید ته یونگ از کیوتی کوک حسابی لذت میبرد و کوک رو بیشتر به خودش فشرد تا نیوفتاده پسرکش و به کارهاش رسید ته یونگ بعد نیم ساعت کارش تموم شد دید کوک حسابی داخل خواب فرو رفته
بغلش کرد و گذاشتش روی تخت خودش و کنارش دراز کشید و بغلش کرد و پتو رو روی هردوشون گرفت و به خواب ناز و عاشقانه رفتن........
----------------------------------------------------
امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت کنید 💕✨
پارت دهم
بعد اینکه تهیونگ رفت کوک دوباره به تلویزیون نگاه کرد
فلش بک به شب ¥¥
کوک خیلی خسته بود و خوابش میومد بخاطر همین رفت رفت روی تختش دراز کشید و بعد چند دقیقه خوابید
وقتی که کوک خوابیده بود ساعت ۱۱:۳۰ بود و ساعت ۱ شب ته یونگ به خونه برگشت هر چقدر کوک رو صدا زد کسی جواب نداد که آجوما
آجوما : سلام پسرم خسته نباشی کوک خوابیده خیلی خوابش میومد ( لبخند )
ته یونگ : سلام ممنون ، حالش خوب بود یه شکمش درد نمیکرد ( نگران )
آجوما : پسرم انقدر نگران نباش حالش خوبه فقط گفت خسته هست و خوابش میاد ( لبخند )
ته یونگ : آها ممنون آجوما ( لبخند )
آجوما : خواهش میکنم پسرم ، راستی غذا درست کردم اگه گرسنه آن بود بیا بخور ( لبخند )
ته یونگ : چشم ممنونم ( لبخند )
و رفت سمت اتاق کوک دید به کیوت ترین حالت ممکن خوابیده و پتو روش نبود رفت سمتش و پتو رو برداشت ، آروم روی کوک گرفت بعد یه بوسه نرم روی گونه پسرش گذاشت و از اتاق بیرون اومد ، رفت داخل اتاق خودش و لباسش رو عوض کرد خیلی گرسنه اش بود برای همین رفت داخل اشپز و
ته یونگ : آجوما میشه برای من غذا بیاری
آجوما : چشم پسرم الان میارم
آجوما غذا رو برای تهیونگ آورد و تهیونگ شروع به خوردن غذا کرد وقتی خورد از آجوما تشکر کرد و رفت داخل اتاقش و نشست پشت میز کارش و به برگه های شرکتش رسیدگی کرد
«یک ساعت بعد»
ته یونگ بعد یک ساعت از اتاقش بیرون اومد و رفت داخل آشپزخونه و برای خودش یه قهوه درست کرد تا بتونه بهتر به کارش برسه و قهوه رو برد داخل اتاقش و گذاشتش روی میز
«راوی»
کوک بعد اینکه تهیونگ رفت داخل اتاقش بیدار شد نشست روی تختش و گوشیش رو برداشت تا به ساعت نگاه کنه دید ساعت دو شبه گوشی رو گذاشت روی میز سفیدی که کنار تختش بود و بلند شد و از اتاق بیرون رفت دید چراغ اتاق ته یونگ روشنه رفت داخل اتاق که تهیونگ دیدش و بهش لبخند زد
کوک : ته کی؟ اومدی چرا هنوز نخوابیدی ؟ ( خواب آلود و کیوت )
ته یونگ : بانی ساعت یک اومدم ، خوابم نمیاد باید به کارهای شرکت برسم ( لبخند و درحالی که داشت از کیوتی کوک لذت میبرد )
کوک رفت سمت تهیونگ خیلی کیوت نشست روی پاهای تهیونگش
ته یونگ : بیب چرا نمیری داخل اتاق خودت بخوابی ؟( لبخند )
کوک : میخوام پیش تو باشم ( کیوت و خواب آلود )
کوک خودش رو داخل بغل تهیونگ جمع کرد و سرش رو گذاشت روی سینه محکم ته یونگ و خوابید ته یونگ از کیوتی کوک حسابی لذت میبرد و کوک رو بیشتر به خودش فشرد تا نیوفتاده پسرکش و به کارهاش رسید ته یونگ بعد نیم ساعت کارش تموم شد دید کوک حسابی داخل خواب فرو رفته
بغلش کرد و گذاشتش روی تخت خودش و کنارش دراز کشید و بغلش کرد و پتو رو روی هردوشون گرفت و به خواب ناز و عاشقانه رفتن........
----------------------------------------------------
امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت کنید 💕✨
- ۱۵.۱k
- ۱۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط