{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دم غروب

دم غروب
میان حضور خسته اشیا
نگاه منتظری حجم وقت را می‌دید
و روی میز هیاهوی چند میوه نوبر
به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود
و بوی باغچه را
باد روی فرش فراغت
نثار حاشیه صاف زندگی می‌کرد
و مثل بادبزن
ذهن
سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد می‌زد خود را

مسافر از اتوبوس
پیاده شد ؛
«چه آسمان تمیزی »!
و امتداد خیابان غربت او را برد

غروب بود
صدای هوش گیاهان به گوش می‌آمد
مسافر آمده بود
و روی صندلی راحتی کنار چمن
نشسته بود؛

« دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
تمام راه به یک چیز فکر می‌کردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم می‌برد
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود
چه دره های عجیبی !
و اسب‚ یادت هست
سپید بود
و مثل واژه پاکی ‚ سکوت سبز چمنزار را چرا می‌کرد
و بعد غربت رنگین قریه های سر راه
و بعد تونل‌ها

دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می‌شود خاموش
نه این صداقت حرفی که
در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا
از هجوم خالی اطراف
نمی‌رهاند
و فکر می‌کنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد ‌» ...

#سهراب_سپهری
دیدگاه ها (۱)

نسیم صبحگاهی به آرامی در امتداد کوهستان می‌وزد و عطر مطبوع ب...

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌وپنجم: جای خالیِ کنارم---صبح.چشمانم ر...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p74دختر چندتا گل خشک‌شده رو از روی مسیر ...

گاهی آدمنه از رفتنِ کسی شکایت دارد،نه از ماندنِ خاطره‌ای...ف...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

سناریو جونگکوک

دوستت دارم، نه فقط برای لحظه‌هایی که کنارمی،برای تمام حس خوب...

🔴🔴جواب هوش مصنوعی به سوالی درباره اینکه:چرا هوش مصنوعی رایگا...

P : 25

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط