{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ستاره ای در میان تاریکی فصل۱پارت ۲۸🌌

ستاره ای در میان تاریکی فصل۱پارت ۲۸🌌
دکو که هنوز تو شوک بود اروم به سمت ایمی نگاه کرد
بعد از ماجرای انتخاب نماینده زنگ کلاس به صدا درآمد.
آیزاوا بدون اینکه حتی سرش را بلند کند گفت:ده دقیقه استراحت بعدش برمی‌گردم و از کلاس بیرون رفت
و...
کلاس منفجر شد. 🤣
کامیناری:هییی بریم کافه‌تریاااا
مینا:آرههه! من از استرس نماینده شدن گشنمه
مینتا:مگه استرس کالری می‌سوزونه
بعضی‌ها راه افتادند
بعضی‌ها هنوز داشتند درباره‌ی رأی‌گیری حرف می‌زدند
دکو اما...
هنوز خشکش زده بود
به کارت نمایندگی توی دستش نگاه می‌کرد
ایمی از کنارش رد شد
یک لحظه مکث کرد
بعد خیلی عادی گفت:نماینده‌سان
دکو:ه..ه.ها
ایمی: تبریک مبگم
دکو: ا.اوه... م.ممنون...تو مشکلی با این قضیه نداری... یا به نظرت ایراد نداره من  باشم...... اوه. ن. نه یعنی چیی ببخشید منظور نداشتم..
بعد دوباره به کارت خیره شد
انگار هنوز باورش نمی‌شد
ایمی: ***این بچه اگه الان یکی بهش بگه نفس بکش، یادش می‌ره چطوری🙄**
نترس ناراحت نشدم و راستش در رابطه با اون سوال من الان تو بدترین کابوس زندگیمم بخاطر نمایندگی...اها دستیار نمابنده😑😐
دکو : هااا چی 😨😨
ایمی : اره دیگه فقط دستم به اون احمقا که بهم رای دادن برسه من میدونم با اونا ... 
دکو :ها چ😱
ایمی : ای خدا نمیخوام ادم بزنم توروخدا ببند🤦‍♀️
بعدم راستشو بخوای باید اعتراف کنم که منم یکی از رای هامو دادم تو نه فقط این بعدشم مجبور شدیدا من نماینده شب پس یجورایی معذرت..
ایمی در حالی که این حرفو میگفت دستش پشت کلش بود داشت یه حالت معذب طور ادامه میداد که برگشت سمت دکو و قیافه بغض کردم و بهت زده دکو روبه رو شد
ایمی :😳😳😳هااا چی... چرا اینجوری نگا..
دکو.. عررررررررر باورم منم نیمشه تو بهم رای دادی خیلی خوبی یی س....عیررررر هق هقق😭😭😭😭😭😭
(خودتون میدونید که دکو وقتی گریه میکنه چی میشه ..........اب کل دنیا رو میبره😅😅)
ایمی : اععع چت شد تو رو خدا ساکت شو گریه نکنننن اعععع نه وایسا یکی شیر اینو بند ده.... 😫😫😫😫😖😖😖این همه اشک و از کجات میباره هه. مدرسه هههههه روووپوووسیل برددددددددد.....
( این جمله اخرو با صدا بلند و گفت و یا بزارید بهتر بگم این جمله رو مدل شخصیت واقعیش گفت و یجوری انقدر حواسش به دکو پرت شد یادش رفت خودشو کنترل کنه و حتی صدا شو خنثی نشون بده  )
دکو بهت زده نگا ش کرد :😳😳😳....
ایمی : هیسسسس😐😐😐هیچی نگو عامو..خودم..... فقط بیا بدون اینکه به این اتفاق توجه کنیم بریم.... 🙄🙄🙄🙄
دکو: 😨😨 ... ام 😖 چیزه باشه بیخیال..... بخشید؟!
ایمی. باش🙄
در همین موقع..ایدا جلوشون ظاهر شد: سلامی دوباره میبینم که خوب باهم دارین کنار میاین
دکو اععع.. چیزع نه..یعنی اره.......وای بیخیال( قشنگ گوجهههه🫥🫥🫥🫥)
ایمی..صحیح 🙄 راستی کار داری
ایدا : ام بله  میخواستم بگم نماینده و دستیار نماینده پیشنهاد می‌کنم برای ایجاد روابط بهتر با همکلاسی‌ها به کافه‌تریا برویم
دکو:ا-اِه .
ایدا با جدیت ادامه داد:غذا یکی از بهترین راه‌ها برای افزایش صمیمیت است
دکو: ف..فکر کنم... حق با تو باشه... چرا که نه... بریم ممممم باشششش
بعد هر دو به ایمی نگاه کردند
سکوت و سکوت و دوباره سکوت🙃
ایمی: ...چرا جوری نگام می‌کنین انگار من باید تصمیم نهایی رو بگیرم
ایدا: آیا شما نیز می‌آیید؟
دکو:ا-اگه بخوای البته... چون منم خوشحال میشم
ایمی چند ثانیه نگاهشون کرد...

بالاخره تونستم پارت بدم🤣🤣
دیدگاه ها (۰)

ریاکشن

ستاره ای در میان تاریکی فصل ۱پارت ۴۷🌌بعدشکوروگیری کنار شیگار...

ستاره ای در میان تاریکی فصل ۱پارت ۴۶🌌هیچ‌کس دیگر کوسه‌اش را ...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 3 | دوباره، تو و مناز آن روز، جیمین کمی متفاوت شد...

پارت ۸بعد دوباره یاد اون قضیه افتادم اخم کردم و به مسیر جلو...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️«چون این صدا متعلق به کسیه که نباید هنوز ب...

سناریو باکودکو

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

ستاره ای در میان تاریکی فصل ۱پارت ۴۵🌌پاهایش روی زمین محکمی ف...

𓆩 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 𓆪پارت اول | «دخترِ انسانی»ا/ت از همون لحظه‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط