{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

درخواستی

#درخواستی
#سناریو
(به دلیل اینکه زیاد مینویسم مجبور شدم دوتا دوتا بذارم ببخشید 😭❤️)
یک سناریو از همه بنویسی که یک ساعت زایمان کردی او انها پدر شدن و حس و علاقه انها نسبت به نوزاد تازه متولد شده و همسرش که درد زایمان را کشیده بنویسی مرسی ♥🎀✨🥺

هوا گرگ و میش بود و بوی خاک باران‌خورده در هوا پخش بود و در اتاق انتظار ایستاده بود و به قطرات باران که روی شیشه سر می‌خوردند خیره شده بود هر قطره پژواکی از تپش‌های قلب خودش بود تند، نامنظم، و پر از هیجان ا.ت همسرش در اتاق زایمان بود و او در آستانه‌ی ورود به دنیایی جدید قرار داشت دنیایی به نام "پدر شدن"
نگرانی مثل موجی سرد بر او غلبه می‌کرد تصویری از ا.ت روی تخت زایمان رنگ‌پریده اما مصمم ذهنش را پر کرده بود آیا حالش خوب بود؟ آیا درد زیادی را تحمل می‌کرد؟ و آن موجود دوست‌داشتنی درونش آیا سالم به دنیا می‌آمد؟ نفس عمیقی کشید بوی ضدعفونی‌کننده بیمارستان با بوی باران که از پنجره می‌آمد در هم آمیخته بود و حس غریبی به او می‌داد
که ناگهان صدای گریه‌ی نوزادی از انتهای راهرو آمد قلبش لرزید این صدای آغاز بود لبخندی محو روی لبانش نشست خوشحالی مثل نوری گرم در دلش جوانه زد دیگر تنها یک لیدر گروه موسیقی نبود بلکه پناهگاه و امید کسی بود
دخترش!
او پدر شده بود!
حس محبت آن‌قدر قوی و عمیق بود که اشک در چشمانش حلقه زد بغض کرد نه از غم بلکه از سرشار شدن احساس
در همین لحظات بود که پرستاری با لبخندی به سمتش آمد " تبریک می‌گم آقای بنگچان ”
کریستوفر با چشمانی پر از اشک به سمت پرستار برگشت "ا.ت… حالش چطوره؟"
"کاملا خوب هستن می‌تونین الان ببینیدشون"
با قدم‌هایی لرزان اما پرشور به سمت اتاق رفت در را که باز کرد اولین چیزی که دید ا.ا خسته اما زیباترین موجودی بود که تا به حال دیده بود کنارش نوزادی کوچک در پتویی صورتی پیچیده شده بود چشمانش را به آرامی باز کرد و به کریستوفر نگاه کرد
کریستوفر کنار تخت نشست دست ا.ت را گرفت "عزیزم… تو فوق‌العاده‌ای...حالت خوبه؟"
ا.ت با صدایی ضعیف لبخند زد و سر تکان داد "اون… اون شبیه توئه کریس"
کریستوفر با دقت به صورت کوچک دخترش نگاه کرد بینی کوچک انگشتان ظریف… و آن حس زیبا و پدرانه در دلش لحظه به لحظه بیشتر رشد میکرد و کل وجودش رو میگرفت آن‌قدر عمیق بود که احساس می‌کرد قلبش در حال انفجار است "دخترم..." زمزمه کرد "اسم… اسمش "
ا.ت با لبخندی پر از مهر گفت" همون اسمی که دوست داشتی… اولین"
کریستوفر اولین بنگ، نامی که با تمام وجود دوستش داشت او در آن لحظه هم نگران آینده بود هم سرشار از شادی و هم غرق در احساسات زیبایش پیوند جدید و محکمش بین خودش و ا‌ت و حس قشنگ پدرانه می‌دانست که این احساسات همان رنگین‌کمان زندگی است که حالا با حضور دخترش کامل شده بود در آغوش گرفتن اولین تمام نگرانی‌ها رنگ باختند و تنها عشق و خوشحالی باقی ماند


مینهو
شب برفی بود و برف سنگینی می‌بارید خیابان‌ها ساکت و سفید بودند اما در دل مینهو طوفانی از نگرانی برپا بود همسرش ا.ت در اتاق زایمان در بیمارستان بود هر لحظه که می‌گذشت اضطرابش بیشتر می‌شد
مینهو در راهرو بیمارستان قدم می‌زد نگاهش به در اتاق زایمان دوخته شده بود صدای قدم‌هایش در سکوت راهرو می‌پیچید و هر صدایی حتی صدای نفس کشیدن خودش در گوشش زنگ می‌زد
ناگهان در اتاق باز شد و پرستاری با لبخندی خسته بیرون آمد مینهو با عجله جلو رفت "حالش ا.ت چطوره؟ بچه ...بچه؟"
پرستار سرش را به نشانه تایید تکان داد "نگران نباشید همسر و پسرتون خیلی قوی بودن"
مینهو نفس راحتی کشید اما هنوز باور نمی‌کرد "می‌تونم ببینمشون؟"
پرستار او را به سمت اتاق راهنمایی کرد با قدم‌هایی لرزان وارد اتاق شد ا.ت خسته اما با چشمانی درخشان در آغوشش نوزاد کوچکی را گرفته بود مینهو کنار تخت ایستاد و با چشمانی پر از اشک به همسر و فرزندش نگاه کرد
"ا.ت..... "صدایش بغض داشت "تو ..."
ا.ت لبخندی زد "مینهو بیا پسرمون رو ببین"
مینهو به آرامی به سمت تخت رفت و سرش را نزدیک نوزاد کرد انگشت کوچکش را به انگشت پای نوزاد زد و لبخند پهنی روی صورتش نشست " هعی بچه من نصفه عمر شدم تا تو بیایی بعد گرفتی راحت خوابیدی "
بعد نگاه خاصش رو ا.ت داد " ممنونم که این هدیه زیبا رو به من دادی ممنونم که اینقدر قوی بودی ...عاشقتم"
ا.ت دستش را گرفت "ما حالا یک خانواده شدیم مینهو و تو بهترین پدر دنیا خواهی شد"
مینهو در حالی که اشک شوق می‌ریخت آرام و سطحی لب های ا‌ت رو بوسید شب برفی بیرون همچنان ادامه داشت اما در آن اتاق کوچک گرمایی از عشق و شادی موج می‌زد که تمام نگرانی‌ها را شست و برد مینهو حالا پدر شده بود و دنیایش دیگر مثل قبل نبود
دنیایش زیباتر و کامل‌تر شده بود به لطف فرشته زندگیش ا.ت
دیدگاه ها (۱۶)

#سناریو #درخواستی یک سناریو از همه بنویسی که یک ساعت زایمان ...

فیک چت

#سناریو #درخواستی وقتی عضو نهمی و موقع تمرین دنس رو اشتباه م...

فیک چت جدید *نمیدونم عنوانش و چی بنویسم *

#تک پارتی یونگی(به مناسبت تولدش) ویو بعد از دو سال و بازگشتش...

وقتی مسموم شده بودی...(پارت ۲)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط