تو به من خندیدی
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
خنده ات شمع دل سرد مرا روشن کرد
آسمان دل من روشن شد
مهر در مخمل آبی خندید
باد آرام گرفت
تابش خنده تو بر من تافت
دل من روشنی عاریتی از تو یافت
خنده گرم تو، بر روح و روانم تابید
دل من در ولع گرم نگاهت جوشید
آه و افسوس و دریغ
دل تو همچو پرستوی بهار
در دل آبی این طاق کبود
و دل من اما
برف آغاز بهار
تو رمیدی و دل من جوشید
چشمه اشک دلم جاری شد
آب شد برف دلم در ولع خنده تو
کاش نمی خندیدی...
و نمی دانستی
خنده ات شمع دل سرد مرا روشن کرد
آسمان دل من روشن شد
مهر در مخمل آبی خندید
باد آرام گرفت
تابش خنده تو بر من تافت
دل من روشنی عاریتی از تو یافت
خنده گرم تو، بر روح و روانم تابید
دل من در ولع گرم نگاهت جوشید
آه و افسوس و دریغ
دل تو همچو پرستوی بهار
در دل آبی این طاق کبود
و دل من اما
برف آغاز بهار
تو رمیدی و دل من جوشید
چشمه اشک دلم جاری شد
آب شد برف دلم در ولع خنده تو
کاش نمی خندیدی...
- ۹۹۹
- ۱۸ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط