𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}
𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟱
[ویو ا.ت]
نفس نفس میزدم دستام رو که از اضطراب و هیجان عرق کرده بود با لباسم پاک کردم و با احتیاط به پشت صحنه رفتم...تموم وجودم از خوشحالی می لرزید.
بعد از اینهمه تمرین بالاخره روی صحنه رفته بودم...اون هم تو یکی از سالن های بزرگ لندن...
احساس میکردم آزادم ، سبک و بی وزن مثل پرنده ای که برای اولین بار پرواز میکنه...
با عجله از سالن خارج شدم باید سریع تر به خونه میرسیدم... نمیخواستم ریسک کنم...رو به راننده تاکسی گفتم...
ا.ت: آقا لطفا سریع تر برید..
~~~~~~
ماشین جلوی خونه ایستاد و من با عجله پیاده شدم
كيف بزرگم رو محکم تر تو دستم گرفتم و به سرعت به سمت در رفتم
کلید رو تو قفل چرخوندم و درو باز کردم...
بوی غذای مادرم تو فضا پیچیده بود. بوی هوس انگیزی که همیشه گرسنه ام میکرد اما امشب تهوع آور بود. دستام رو پشت سرم پنهون کردم و با احتیاط به سمت اتاقم رفتم و کیفم رو زیر تختم مخفی کردم...
و بعد به آشپزخونه رفتم... مادرم با لبخند گرمی نگاهم کرد...
میسوک: ا.ت! کجا بودی؟
ا.ت: سلام مامان ببخشید با دوستام کتابخونه بودیم
میسوک: چقدر خوب! بیا کمک کن تا غذا رو آماده کنیم.
جلو تر اومدم و شروع به کمک کردن کردم..
همین که میخواستم نفس راحتی بکشم صدای پدرم از پشت سرم اومد.
جینوو: ا.ت، چرا دیر اومدی؟
ا.ت: گفتم که کتابخونه بودم پدر
جینوو: باید زودتر بر می گشتی یادت رفته فردا باید برای کلاس جبرانی آماده بشی؟
نگاهی به پدرم انداختم.. اون هرگز یه پدر بد نبود.
فقط نگران بود... نگران آینده ای که برای من در نظر داشت. آینده ای که هیچ شباهتی به رویای من نداشت اون و مادرم میخواستن من یه شغل پردرآمد داشته باشم مثل یه وکیل یا یه دکتر.... برای همین منو مجبور کردن تا تو دانشگاه پزشکی درس بخونم.. رشته ای که هیچ علاقه ای بهش نداشتم.
در همین لحظه برادرم با نگاه مشکوکی به من خیره شد...
سوهون: مطمئنی؟ لباسات خاکی به نظر میرسه.
قلبم به تپش افتاد...
ا.ت: خب... کتابخونه خیلی شلوغ بود. لباسام کثیف شد.
سوهون اخمی کرد و چیزی نگفت اما من میدونستم که اونم مثل پدر و مادرم همیشه به من شک داره.
باله راز بزرگ زندگی من بود..رازی که زیر لایه های دروغ و پنهون کاری دفن شده بود..
باله تنها چیزی بود که با تموم وجودم دوستش داشتم اما برای خانواده من، باله یه تفریح بی فایده و بی ارزش بود... پدرم، مادرم و برادر بزرگترم همیشه میگفتن "باله برای تو نون و آب نمیشه باید یه شغل پر درآمد داشته باشی و در اخر باید با یه مرد پولدار ازدواج کنی تا زندگی راحتی داشته باشی"
اونها فکر میکردن من هر روز به دانشگاه میرم و بعد تموم وقتم رو تو کتابخونه میگذرونم...
اما نمی دونستن که من بعد از دانشگاه به استودیوی رقص میرفتم،تموم پس اندازم رو برای کلاسهای باله خرج میکردم و هر روز تموم تلاشم رو می کردم تا به رویام برسم.
صبح روز بعد با صدایی که از آشپزخونه میومد از خواب بیدار شدم.. بوی نون تست و قهوه تازه تو خونه پیچیده بود. باچشمای پف کرده و سری سنگین از رو تخت بلند شدم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم ...تو آینه به خودم نگاه کردم ..صورتم رنگ پریده بود و زیر چشمام سیاه شده بود.
لباس هام رو پوشیدم و به سمت آشپزخونه رفتم ..
پدرم مشغول خوندن روزنامه بود. مادرم با لبخند گرمی نگاهم کرد و برادرم سوهون با نگاه همیشه مشکوکش به من خیره شد.
صبح بخیری گفتم و روی صندلی نشستم..
پدرم روزنامه رو پایین آورد و با لحنی سرد گفت..
جینوو:خوب خوابیدی؟
ا.ت :بله پدر
جینوو: امروز هم دیر میکنی؟
ا.ت: نه، امروز نه.
جینوو: امیدوارم، امروز باید بیشتر درس بخونی یادت باشه که ما تموم امیدمون به توئه
نمیتونستم چیزی بگم.. فقط سرمو پایین انداختم و شروع به خوردن صبحونه کردم... احساس خفگی میکردم..
تموم این مکالمه، این نگاه ها ، این انتظارات،
مثل یه طناب دور گردنم حلقه شده بود.
[اسلاید ۲: سوهون]
شرط:۱۰۰ کامنت
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟱
[ویو ا.ت]
نفس نفس میزدم دستام رو که از اضطراب و هیجان عرق کرده بود با لباسم پاک کردم و با احتیاط به پشت صحنه رفتم...تموم وجودم از خوشحالی می لرزید.
بعد از اینهمه تمرین بالاخره روی صحنه رفته بودم...اون هم تو یکی از سالن های بزرگ لندن...
احساس میکردم آزادم ، سبک و بی وزن مثل پرنده ای که برای اولین بار پرواز میکنه...
با عجله از سالن خارج شدم باید سریع تر به خونه میرسیدم... نمیخواستم ریسک کنم...رو به راننده تاکسی گفتم...
ا.ت: آقا لطفا سریع تر برید..
~~~~~~
ماشین جلوی خونه ایستاد و من با عجله پیاده شدم
كيف بزرگم رو محکم تر تو دستم گرفتم و به سرعت به سمت در رفتم
کلید رو تو قفل چرخوندم و درو باز کردم...
بوی غذای مادرم تو فضا پیچیده بود. بوی هوس انگیزی که همیشه گرسنه ام میکرد اما امشب تهوع آور بود. دستام رو پشت سرم پنهون کردم و با احتیاط به سمت اتاقم رفتم و کیفم رو زیر تختم مخفی کردم...
و بعد به آشپزخونه رفتم... مادرم با لبخند گرمی نگاهم کرد...
میسوک: ا.ت! کجا بودی؟
ا.ت: سلام مامان ببخشید با دوستام کتابخونه بودیم
میسوک: چقدر خوب! بیا کمک کن تا غذا رو آماده کنیم.
جلو تر اومدم و شروع به کمک کردن کردم..
همین که میخواستم نفس راحتی بکشم صدای پدرم از پشت سرم اومد.
جینوو: ا.ت، چرا دیر اومدی؟
ا.ت: گفتم که کتابخونه بودم پدر
جینوو: باید زودتر بر می گشتی یادت رفته فردا باید برای کلاس جبرانی آماده بشی؟
نگاهی به پدرم انداختم.. اون هرگز یه پدر بد نبود.
فقط نگران بود... نگران آینده ای که برای من در نظر داشت. آینده ای که هیچ شباهتی به رویای من نداشت اون و مادرم میخواستن من یه شغل پردرآمد داشته باشم مثل یه وکیل یا یه دکتر.... برای همین منو مجبور کردن تا تو دانشگاه پزشکی درس بخونم.. رشته ای که هیچ علاقه ای بهش نداشتم.
در همین لحظه برادرم با نگاه مشکوکی به من خیره شد...
سوهون: مطمئنی؟ لباسات خاکی به نظر میرسه.
قلبم به تپش افتاد...
ا.ت: خب... کتابخونه خیلی شلوغ بود. لباسام کثیف شد.
سوهون اخمی کرد و چیزی نگفت اما من میدونستم که اونم مثل پدر و مادرم همیشه به من شک داره.
باله راز بزرگ زندگی من بود..رازی که زیر لایه های دروغ و پنهون کاری دفن شده بود..
باله تنها چیزی بود که با تموم وجودم دوستش داشتم اما برای خانواده من، باله یه تفریح بی فایده و بی ارزش بود... پدرم، مادرم و برادر بزرگترم همیشه میگفتن "باله برای تو نون و آب نمیشه باید یه شغل پر درآمد داشته باشی و در اخر باید با یه مرد پولدار ازدواج کنی تا زندگی راحتی داشته باشی"
اونها فکر میکردن من هر روز به دانشگاه میرم و بعد تموم وقتم رو تو کتابخونه میگذرونم...
اما نمی دونستن که من بعد از دانشگاه به استودیوی رقص میرفتم،تموم پس اندازم رو برای کلاسهای باله خرج میکردم و هر روز تموم تلاشم رو می کردم تا به رویام برسم.
صبح روز بعد با صدایی که از آشپزخونه میومد از خواب بیدار شدم.. بوی نون تست و قهوه تازه تو خونه پیچیده بود. باچشمای پف کرده و سری سنگین از رو تخت بلند شدم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم ...تو آینه به خودم نگاه کردم ..صورتم رنگ پریده بود و زیر چشمام سیاه شده بود.
لباس هام رو پوشیدم و به سمت آشپزخونه رفتم ..
پدرم مشغول خوندن روزنامه بود. مادرم با لبخند گرمی نگاهم کرد و برادرم سوهون با نگاه همیشه مشکوکش به من خیره شد.
صبح بخیری گفتم و روی صندلی نشستم..
پدرم روزنامه رو پایین آورد و با لحنی سرد گفت..
جینوو:خوب خوابیدی؟
ا.ت :بله پدر
جینوو: امروز هم دیر میکنی؟
ا.ت: نه، امروز نه.
جینوو: امیدوارم، امروز باید بیشتر درس بخونی یادت باشه که ما تموم امیدمون به توئه
نمیتونستم چیزی بگم.. فقط سرمو پایین انداختم و شروع به خوردن صبحونه کردم... احساس خفگی میکردم..
تموم این مکالمه، این نگاه ها ، این انتظارات،
مثل یه طناب دور گردنم حلقه شده بود.
[اسلاید ۲: سوهون]
شرط:۱۰۰ کامنت
- ۲۷.۳k
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط