{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟰


جلوی ساختمون منتظر ماشین بودیم...
باد سردی میوزید و من تموم وجودم سرد شده بود...
لارا با لبخند پیروزمندانه ای کنارم ایستاده بود و با پدر و مادرم صحبت میکرد.

در همون لحظه چشمم به یه حرکت سریع افتاد..‌ یه دختر با یه کیف بزرگ به سرعت از کنارمون رد شد...
قلبم دوباره به تپش افتاد...خودش بود.‌‌.همون دختر

چهره اش نگران به نظر میرسید داشت به سرعت از ما دور می شد.
با خودم زمزمه کردم...
تهیونگ: باید برم...
به سمتش قدم برداشتم.

ته‌سون: تهیونگ کجا؟

صدای پدرم بود.. دستم رو محکم گرفت و به سمت خودش کشید.

ته‌سون: کجا میری؟ ماشین اومده باید بریم

چشمام به دنبال اون دختر بود.. اون از ما دور و دورتر می شد.

تهیونگ: من... من فقط میخوام....

ته‌سون: هیچی نمیخوای بیا بریم

به زور منو به سمت ماشین کشوند... آخرین تصویری که از اون دختر داشتم...
چهره نگرانش بود که به سمت تاکسی میدوید.


~~~~~~

ماشین جلوی عمارت بزرگمون ایستاد....به محض اینکه از ماشین پیاده شدیم پدرم با صدایی سرد و خشمگین به سمتم برگشت...

ته‌سون: تهیونگ میشه توضیح بدی اون رفتارت چی بود؟

ایستادم و بهش نگاه کردم‌..

تهیونگ: کدوم رفتار؟

ته‌سون: کدوم رفتار؟ فرار کردن توی سالن به بهونه دستشویی رفتن بعد هم اون طرز حرف زدن با لارا، فکر کردی من متوجه نمیشم؟

می‌ران: عزیزم شاید تهیونگ فقط حالش خوب نبوده.

پدرم با عصبانیت دستش رو به نشونه سکوت بالا آورد...
ته‌سون: دخالت نکن می‌ران...تهیونگ تو فکر کردی میتونی هر وقت دلت خواست هر طور که دوست داری رفتار کنی؟ جلوی خانواده لارا جلوی همه من رو خراب کردی..

تهیونگ: من کسی رو خراب نکردم، پدر من فقط..

ته‌سون: فقط چی؟ فقط میخواستی فرار کنی؟

پدرم قدمی به جلو برداشت و چهره اش رو به صورتم نزدیک کرد.

ته‌سون: بشنو تهیونگ این ازدواج یه ضرورت برای آینده این خانواده ست. تو حق نداری به خاطر بهونه های مسخرت همه چیز رو به خطر بندازی.. من فردا با خانواده لارا صحبت میکنم و بهشون اطمینان میدم که همه چیز خوبه.

نفسم رو با حرص بیرون داد...
تهیونگ: من نمیخوام با لارا ازدواج کنم!

پدرم انگار نشنیده بود چشم هاش از خشم برق میزد.
ته‌سون: از این لحظه به بعد تا روز ازدواجت هیچ بهونه ای برای فرار کردن نداری.‌ تا اون موقع باید به تموم مراسم ها و برنامه هایی که برات گذاشته شده عمل کنی این یه دستوره نه خواهش..

بدون اینکه منتظر جواب من بمونه به سمت خونه رفت...مادرم با نگاهی نگران به من خیره شد و بعد به دنبال پدرم رفت.

به اتاق خودم رفتم درو پشت سرم بستم و خودمو روی تخت پرت کردم....چشم هام رو بستم و سعی کردم اون لحظه رو دوباره تو ذهنم مرور کنم.
چهره نگرانش‌.. سرعت قدم هاش و اون نگاهی که در آخرین لحظه به عقب انداخت...
چرا انقدر عجله داشت؟ چرا تنها بود؟
هزاران سوال تو ذهنم میچرخید و هیچ جوابی نداشتم

نمی دونستم اسمش چیه، نمیدونستم اهل کجاست ،اما میدونستم که باید پیداش کنم..
برای اولین بار تو زندگیم یه هدف داشتم که پدرم مادرم و هیچ کس دیگه ای نمیتونستن اون رو برای من انتخاب کنن...

اما اگه از آینده خبر داشتم، فقط به گفته پدر و مادرم به رقص لارا نگاه می‌کردم.
اون موقع هم من و هم اون دختر زندگی خوبی داشتیم…
هیچ وقت نمی‌دونستم یه نگاه کوچک می‌تونه همه چیز رو تغییر بده…و زندگیم رو از اینی که هست بدتر کنه.

________

حمایت ها کم شده...اگه زیاد نشه فیک رو ادامه نمیدم..
دیدگاه ها (۳۸)

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟱[ویو ا.ت]نفس نفس میزدم دستام...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟲بعد از صبحونه با عجله به سمت...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟯چشم هام رو بستم و دوباره باز...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟮همون لحظه صدای زنگ سالن بلند...

p6جونگ‌کوک ـ:** (با لحنِ کمی خش‌دار) کیم لارا...**سوهو:** ...

p4رفتم سمتش. دختر بی‌جون روی زمین افتاده بود و موهاش ریخته ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط