اینجا نیستی..

اینجا نیستی..
#سرما به استخون هام رسیده و #تجربه دوباره گرم شدنم
رو از یاد بردم...
بی روح نگاه میکنم ، میدونم..
#حرف نمیزنم و #سکوتم تمام #شهر رو از هم پاشونده .. میدونم..
اون #غریبه ای که داری برای دست هاش واژه میسازی....
صدای نفس ِش ارامشتِ و ماه و خورشید رو به دعوت #چشماش میکشی هر دم..
اون دست هاش مثل من نیست.. میدونی؟
صدای نفس هاش.. حوصله افکارش..
میدونی... میدونی.. من #فراموش کردنم رو خیلی وقت خوب یادگرفتم..
تمرکزم رو همینه که هیچ صدایی این اطراف نمیاد..
تمام #جاده سرمه ای و خاکستری ممتده..
#بغضم هر چند ثانیه توی #چشمام میپیچه و باز از یاد میره..
میخوام همینجوری خیره بمونم به جلو تا رسیدن به #مقصد..
دیدگاه ها (۷۵)

پارت ۸سایه‌ی غول‌پیکر، مثل یه پرده‌ی سیاه، خورشید رو پشت خود...

( Blue Side )

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **فصل دوم - ...

پارت: 16 (بخش4) **زاویه دید: هیزل*ساعت ۹ شب. هوا به قدری سرد...

پارت: 22 (بخش2) **زاویه دید: زین**تایلر سعی کرد خودش رو از چ...

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌73نینا بی‌حرکت ایستاد.دست‌هاش ناخودآگاه ...

Cold melody part 10صبح شد، اما نه اون صبح‌هایِ درخشان. استود...

پارت: 31 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*سکوتِ خفه‌کننده‌ای بینمون ...

P1:پسری که ازم متنفر بود. راوی ویو : دست هاش رو تا مچ توی جی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط