پارت ۱۰:آرامشی در قلب آشفتگی
پارت ۱۰:آرامشی در قلب آشفتگی
"و من، پناهی ندارم جز بوسه هایت"
(سولار)
فاصله ی جایی که من داخلش بودم و عمارت یوجین خیلی زیاد بود. اصلا نمیشد پیدا رفت.
ولی توی غیرممکن هم ممکنی وجود داره، درسته؟
تموم راه رو پیدا رفتم. مطمئن بودم که هر لحظه ممکنه پس بیوفتم.
جلوی در عمادت وایستادم. نگهبان از دیدنم اونم ساعت ۵ صبح تعجب کرد.
به آرومی وارد عمارت شدم.
سوت و کور بود.
صدای سرفه ی خفیفی همراه با هق هق، کاملا واضح به گوش می خورد.
دومین اتاق از سمت راست.
فقط برای اینکه بدونم حالش چطوره وارد اتاق شدم. چون نمی خواستم خونش گردن یوجین بیوفته.
هر چی بیشتر نزدیکش میشدم بیشتر خاطرات گذشته بهم یاد آوری میشد.
کنارش روی تخت نشستم. فاصلمون خیلی کم بود.
خیلی کم.
"خوبی؟"
فقط همین رو تونستم بگم. فقط همین. ولی انگار اون حرف زیادی برای گفتن داشت!
"اگه مشکلت جدی نیست، و نیازی به دکتر نداری، من میرم"
دیدنش حالم رو بد می کرد. ازش متنفرم.
بلند شدم که برم، اما دست بیجون و سردش دست های گرمم رو لمس کرد و من، به آغوشش پرت شدم.
"معلوم هست چه غلطی داری میکنی؟"
عصبی فریاد زدم اما اون، انگار نه انگار. در آرامشی که خیلی کم ازش دیده بودم، دست هاش رو دور کمرم محکم تر کرد. ولوم صدای اون، نسبت به صدای عصبی در حال حاضر من، خیلی کمتر بود.
"خواهش میکنم بمون، لطفا نرو"
صداش بغض خاصی داشت و موقع بیان کلمات لرز تو وجودش حس می شد.
"آقای کیم، کار دارم. لطفا بزارین برم. ممکنه سوءتفاهم بشه"
ولی انگار گوش هاش مشکل پیدا کرده بود. هیچی از حرف هام رو نمی شنید و من همچنان روی بدنش بودم. تمام وزنم روی بدنش سنگینی می کرد. بلاخره، با دست هاش کمرم رو گرفت و روبه روی خودش خوابوند. صورتش درست جلوی صورتم بود و نفس های گرمش، مستقیما بهم می خورد. و بدن لعنتی من، هیچ کنترلی روی لرزشش نداشت.
چند مین بعد، لب هاش به نرمی، آرومی و کاملا ساکن، روی لب هام قرار گرفت. فقط قرار گرفت.
قصد داشتم فورا خودم رو عقب بکشم ولی اون، با یکی از دست هاش کمرم رو گرفت و بیشتر به خودش چسبوند.
حالا ساکن نبود، می بوسید. طوری که آشفتگی رو از درونش رو حس می کردم و آرامشی درون بوسه هایش.
و من احمق، من ابله، من بی جنبه، که به مدت ۵ سال انتظار این بوسه را داشتم، همراهی اش کردم.
"و من، پناهی ندارم جز بوسه هایت"
(سولار)
فاصله ی جایی که من داخلش بودم و عمارت یوجین خیلی زیاد بود. اصلا نمیشد پیدا رفت.
ولی توی غیرممکن هم ممکنی وجود داره، درسته؟
تموم راه رو پیدا رفتم. مطمئن بودم که هر لحظه ممکنه پس بیوفتم.
جلوی در عمادت وایستادم. نگهبان از دیدنم اونم ساعت ۵ صبح تعجب کرد.
به آرومی وارد عمارت شدم.
سوت و کور بود.
صدای سرفه ی خفیفی همراه با هق هق، کاملا واضح به گوش می خورد.
دومین اتاق از سمت راست.
فقط برای اینکه بدونم حالش چطوره وارد اتاق شدم. چون نمی خواستم خونش گردن یوجین بیوفته.
هر چی بیشتر نزدیکش میشدم بیشتر خاطرات گذشته بهم یاد آوری میشد.
کنارش روی تخت نشستم. فاصلمون خیلی کم بود.
خیلی کم.
"خوبی؟"
فقط همین رو تونستم بگم. فقط همین. ولی انگار اون حرف زیادی برای گفتن داشت!
"اگه مشکلت جدی نیست، و نیازی به دکتر نداری، من میرم"
دیدنش حالم رو بد می کرد. ازش متنفرم.
بلند شدم که برم، اما دست بیجون و سردش دست های گرمم رو لمس کرد و من، به آغوشش پرت شدم.
"معلوم هست چه غلطی داری میکنی؟"
عصبی فریاد زدم اما اون، انگار نه انگار. در آرامشی که خیلی کم ازش دیده بودم، دست هاش رو دور کمرم محکم تر کرد. ولوم صدای اون، نسبت به صدای عصبی در حال حاضر من، خیلی کمتر بود.
"خواهش میکنم بمون، لطفا نرو"
صداش بغض خاصی داشت و موقع بیان کلمات لرز تو وجودش حس می شد.
"آقای کیم، کار دارم. لطفا بزارین برم. ممکنه سوءتفاهم بشه"
ولی انگار گوش هاش مشکل پیدا کرده بود. هیچی از حرف هام رو نمی شنید و من همچنان روی بدنش بودم. تمام وزنم روی بدنش سنگینی می کرد. بلاخره، با دست هاش کمرم رو گرفت و روبه روی خودش خوابوند. صورتش درست جلوی صورتم بود و نفس های گرمش، مستقیما بهم می خورد. و بدن لعنتی من، هیچ کنترلی روی لرزشش نداشت.
چند مین بعد، لب هاش به نرمی، آرومی و کاملا ساکن، روی لب هام قرار گرفت. فقط قرار گرفت.
قصد داشتم فورا خودم رو عقب بکشم ولی اون، با یکی از دست هاش کمرم رو گرفت و بیشتر به خودش چسبوند.
حالا ساکن نبود، می بوسید. طوری که آشفتگی رو از درونش رو حس می کردم و آرامشی درون بوسه هایش.
و من احمق، من ابله، من بی جنبه، که به مدت ۵ سال انتظار این بوسه را داشتم، همراهی اش کردم.
- ۱۷۳
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط