عشق یا نفرت
عشق یا نفرت؟
(صبح:ساعت:9:34)
بیدار شدم،بدنم درد میکرد،جای اون کبودی ها بود..جونگکوک..ازت متنفرم..بدنم خیلی درد میکرد،لباسام پاره روی زمین بود،وحشی..انگار از باغ وحش فرار کرده..بلند شدم،البته به سختی،دستم رو روی دیوار گذاشتم و رفتم حموم،وان رو پر اب کردم،رفتم توی وان نشستم و حمام کردم،وقتی اومدم بیرون هنوز بدنم درد میکرد،رفتم سمت کمد لباس ها،لباس پوشیدم و رفتم پایین،فقط من و پدر بزرگ بودیم*
ا/ت:سلام..صبح بخیر..
پ.بزرگ:صبح بخیر..بیا بشین..
ا/ت:*میشینه*اوم..صبحونه پنکیک داریم..
پ.بزرگ:آره..هنوز دوست داری روی پنکیک شکلات باشه؟
ا/ت:اره..(خنده)
پ.بزرگ:(خنده)
ا/ت:راستی..بقیه کجان؟
پ.بزرگ:بقیه هنوز خوابن،دیشب واقعا خسته شدن،جونگکوک هم رفته شرکت..
ا/ت:شرکت؟
پ.بزرگ:اره..امروز عکاسی داره..
ا/ت:عیبی نداره بهش سر بزنم؟
پ.بزرگ:معلومه که نه..به هر حال..تو هم 30 درصد سهام رو داری..بعدشم..اسم شرکت به نام جئونه..تو هم ی جئونی دیگه(خنده)
ا/ت:ممنونم(لبخند)
ادامه دارد...
(صبح:ساعت:9:34)
بیدار شدم،بدنم درد میکرد،جای اون کبودی ها بود..جونگکوک..ازت متنفرم..بدنم خیلی درد میکرد،لباسام پاره روی زمین بود،وحشی..انگار از باغ وحش فرار کرده..بلند شدم،البته به سختی،دستم رو روی دیوار گذاشتم و رفتم حموم،وان رو پر اب کردم،رفتم توی وان نشستم و حمام کردم،وقتی اومدم بیرون هنوز بدنم درد میکرد،رفتم سمت کمد لباس ها،لباس پوشیدم و رفتم پایین،فقط من و پدر بزرگ بودیم*
ا/ت:سلام..صبح بخیر..
پ.بزرگ:صبح بخیر..بیا بشین..
ا/ت:*میشینه*اوم..صبحونه پنکیک داریم..
پ.بزرگ:آره..هنوز دوست داری روی پنکیک شکلات باشه؟
ا/ت:اره..(خنده)
پ.بزرگ:(خنده)
ا/ت:راستی..بقیه کجان؟
پ.بزرگ:بقیه هنوز خوابن،دیشب واقعا خسته شدن،جونگکوک هم رفته شرکت..
ا/ت:شرکت؟
پ.بزرگ:اره..امروز عکاسی داره..
ا/ت:عیبی نداره بهش سر بزنم؟
پ.بزرگ:معلومه که نه..به هر حال..تو هم 30 درصد سهام رو داری..بعدشم..اسم شرکت به نام جئونه..تو هم ی جئونی دیگه(خنده)
ا/ت:ممنونم(لبخند)
ادامه دارد...
- ۷۸۱
- ۳۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط