{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کودک مثل هر روز بساط فال خود را برداشت و به راه افتاد

کودک مثل هر روز بساط فال خود را برداشت و به راه افتاد
سر چهار راه همیشگی ایستاد
منتظر چراغ قرمز بود تا ماشینها بایستند
چراغ قرمز شد 
به سمت ماشین شاسی بلند سفیدی رفت و گفت:
یه فال بخرید اون شخص توجه نکرد از دوباره گفت و چند بار تکرار کرد 
تا اینکه اون شخص گفت فالی چند
بچه گفت:1000تومن
اون شخص گفت چه خبره نمی خوام
بچه گفت چی میشه مگه یه دونه حالا بخری
اون شخص گفت بیا این500تومن رو بگیر و فالم نمیخوام
بچه با دلی شکسته ولی با غرور گفت:
من فال می فروشم گدایی که نمی کنم پولت برای خودت
از اون بچه  ی کوچک درسی بزرگ گرفتم
و اون اینکه خودمون رو برای هر چیز بی ارزشی نفروشیم
هر چند محتاج که باشیم ولی آزاد و آزاده  و با متانت باشیم و
خودمون رو ارزون نفروشیم
شاد باشیدو سر بلند
دیدگاه ها (۵)

غصه هایت را با قـــــاف بنویسآنگـاه میـــــتـوانى ب راحتـی ا...

پای این مسجد متروک بنای ده ماستنوتر از منظره ها مقبره های ده...

کمی تامل.... زنده را باید به فریادش رسید ورنه بر سنگ مزارش آ...

ﺩﯾﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﮊﺍﭘﻦ " شينتو" ﺍﺳﺖ كه بيشتر بر اصول انساني تاكيد مي...

سناریو: وقتی ات سر بچه داد می‌زنهنامجون:آروم دست ات رو می‌گی...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت سیزدهمویو اتچند هفته از اون روز...

پارت ۱۸ وارد خونه‌ی تهیونگ شدم.چراغ اضطراری کوچکی روی میز رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط