{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیدمت چشم تو جا در چشم های من گرفت

دیدمت چشم تو جا در چشم های من گرفت
آتشی یک لحظه آمد در دلم دامن گرفت
آنقدر این اتفاق بی اختیار افتاد که ..
این گناه تازه ی من را خدا گردن گرفت
در دلم چیزی فرو میریزد آیا عشق نیست
این که در اندام من امروز باریدن گرفت ؟
من که هستم آن که نامش را نمیدانست و بعد ؛
رفت زیر سایه یک "مرد" و نام "زن" گرفت
روزهای تیره و تاری که با خود داشتم
با تو اکنون معنی آینده ایی روشن گرفت
زنده ام تا در تنم هرم نفس های تو هست
مرگ می داند : فقط باید تو را از من گرفت ..
دیدگاه ها (۲)

الهیامروزمان گذشتفردایمان را با گذشت خودشیرین و مصفا کن.

لحظاتی هست که زندگی آدم هایی را از هم جدا میکند فقط برای این...

عاشق که باشیرفتن نمیدانیمیمانی …سر حرفت میمانیکه گفته بودیتا...

باید   برای   وصف   تو   تا  کی غزل نوشتوقتی   برای  از  تو ...

روزگار، بی‌رحمانه از میان انگشتانم گریخت؛ بی‌آنکه بدانم، بی‌...

مالِ منپارت ۱۰ | شکستن سکوتسه روز...از فرار ژولیت گذشته بود....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط