{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Theft on the Wedding Contract Night

Theft on the Wedding Contract Night
PART: ONE

امروز یکی از بدترین روزهای زندگی‌ام است ، روزی که قرار است من از عشق برای همیشه زندگیم جدا شم؛ جلوی آینه قدی نشسته بودم و به خودم نگاه میکردم لباس سفید بلند و پفدار، سنگینی لباس درحدی بود که بزور می‌توانستم از سر جایم بلند شوم.

اصلا حال خوبی نداشتم وقتی که به یونگی گفتم قرار است با پسر عمویم ازدواج کنم هیچ ری‌اکشنی نشان نداد و ریلکس بود، هم از این ناراحت بودم که بزور قرار است با مردی ازدواج کنم که از او متنفرم و هم کسی که دوستش دارم وقتی موضوع را فهمید نه چیزی گفت نه کاری کرد.

همینطور با خودم فکر میکردم که یک نفر وارد اتاق شد از آینه نگاه کردم لیان بود؛با نگاهی چندش آور نگاهم میکرد جلو امد و دستش را روی شانه‌ام گذاشت و گفت: :امشب قراره اون‌قدری بدرخشی که چشمِ همه رو کور کنی. اما یادت نره آریا… تو دیگه فقط یه دخترِ معمولی نیستی. تو الان زن منی.»

دستش روی شانه‌ام فشارِ سنگینی داشت؛ انگار داشت مهرِ مالکیتش را با سرانگشت‌هایش روی استخوان‌هایم حک می‌کرد. بویِ تندِ ادکلنِ تلخ و گران‌قیمتش در ریه‌هایم پیچید و حالم را بد کرد. بدون اینکه حتی به چهره‌اش در آینه نگاه کنم، خودم را از زیر دستش کنار کشیدم. انگار لمسش، پوستم را می‌سوزاند.

لیان پوزخندی زد، پوزخندی که همیشه بویِ قدرت و تحقیر می‌داد. با همان لحنِ سرد گفت: «سعی نکن مقاومت کنی. این بازی همینه. بهتره با واقعیت کنار بیای، چون امشب، آخرین شبیه که می‌تونی برای خودت باشی. زود باش، مهمون‌ها منتظرن.»

درِ اتاق بسته شد و من دوباره میانِ دیوارهایِ سردِ اتاق، با سنگینیِ لباسِ عروسم تنها ماندم. به پنجره نگاه کردم، تاریکیِ شب داشت شهر را می‌بلعید. قلبم تند می‌زد؛ نه از شوقِ عروسی، از ترسِ اینکه یونگی حتی یک قدم هم برای جلوگیری از این فاجعه برنداشته بود. تنها یک سوال ذهنم را درگیر کرده بود.
آیا واقعاً برایش مهم نبودم؟ آیا تمامِ قول‌هایِ بینِ ما، فقط یک سرابِ عاشقانه بود که در اولین طوفان فرو ریخت؟

صدایِ موسیقیِ تالار از دوردست به گوش می‌رسید؛ صدایی که برای دیگران نویدِ شادی بود، اما برای من، درست مثل صدایِ کشیده شدنِ زنجیرهایِ زندانم به نظر می‌رسید. باید بلند می‌شدم. با همان لباسِ سنگین و نفس‌گیر، رویِ پاهایِ لرزانم ایستادم.

هنوز یک قدم برنداشته بودم که نوری در ذهنم جرقه زد؛ یونگی گفته بود هیچ‌وقت نباید به کسی اعتماد کنم، حتی وقتی فکر می‌کنم همه چیز تمام شده. آیا سکوتِ او هم بخشی از یک نقشه‌یِ بزرگ‌تر بود؟

گوشه های لباسم را گرفتم و ارام از سرجایم بلند شدم و ارام آرام به سمت سن رفتم به مهمان نگاهی انداختم همه خوشحال بودند فکر میکردند ما با عشق داریم ازدواج میکنیم ولی خبر نداشتند که این فقط یک ازدواج اجباری است.

شرطا برا پارت دوم
لآیک:۴۰
کامنت:۱۰
بازنشر: ۵
دیدگاه ها (۶)

بانو فالو‌شه💕https://wisgoon.com/park_yoni

حجاب؛ فقط یک پوشش نیست… 🤍حجاب یعنی من برای نگاهِ هر کسی ساخت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط