{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Theft on the Wedding Contract Night

Theft on the Wedding Contract Night
PART:THree

یونگی بالای سرِ آریانا ایستاده بود و به چهره‌ی رنگ‌‌پریده‌اش نگاه می‌کرد. دست‌هایش را در جیب‌های شلوارش فرو برد و در حالی که به پنجره خیره شده بود، زیر لب زمزمه کرد:

«فکر می‌کردی بی‌تفاوت بودم؟ آریانا… وقتی اون روز بهم گفتی قراره با پسرعموت ازدواج کنی، تمام دنیام جلوی چشمام فرو ریخت. اون لحظه که با آرامش نگات کردم، فقط یه نقابِ لعنتی بود. تو نمی‌دونستی که زیر اون نقاب، دارم آتیش می‌گیرم. هر ثانیه‌ای که می‌گذشت، برام مثل مرگِ تدریجی بود. می‌دونستم اگه حتی یه ذره واکنشی نشون بدم، لیان که همه جا جاسوس داشت، شک می‌کنه و قبل از اینکه بتونم کاری کنم، تو رو ازم می‌گیره. مجبور بودم ریلکس باشم… مجبور بودم بازی رو تا آخرین لحظه طبقِ نقشه‌ی خودم پیش ببرم تا بتونم تو رو از اون تالار لعنتی بیرون بکشم.»

چند ساعت از آن ماجرا گذشته بود. آریانا به آرامی پلک‌هایش را تکان داد. سردردِ شدیدی داشت و حس می‌کرد بدنش کرخت شده است. با ناله‌ای ضعیف، چشمانش را باز کرد. همه‌چیز تار بود، اما کم‌کم نورِ ملایمی که از لایِ پرده‌های ضخیمِ اتاق به داخل می‌تابید، بینایی‌اش را برگرداند.

به دیوارهایِ سنگی و چوبیِ اتاق نگاه کرد. اینجا کجا بود؟ به یاد آورد؛ تالار، لباسِ عروس، شلیکِ گلوله، تاریکی… و بعد سیاهی مطلق.

سعی کرد بنشیند، اما بدنش هنوز سنگین بود. با ترس به اطراف نگاه کرد. اتاق دنج و غریبه بود، اما بویِ آشنایِ تنباکو و همان ادکلنِ تندِ یونگی در فضا پیچیده بود.

ناگهان صدایِ باز شدنِ در آمد. یونگی وارد شد. وقتی دید آریا بیدار است، قدم‌هایش را تندتر کرد و کنارِ تخت نشست. نگاهش دیگر آن نگاهِ سردِ همیشگی نبود؛ پر از نگرانی بود که سعی داشت پنهانش کند.

آریا با صدایی خش‌دار لب زد: «یونگی؟… ما… ما کجاییم؟»

یونگی به سمتش رفت و با صدایی که سعی می‌کرد آرام باشد، گفت: «جایی که اون‌ها هیچ‌وقت پیدامون نمی‌کنن. دیگه هیچ‌کس نمی‌تونه تو رو مجبور به کاری کنه، آریا. بازی تموم شد… ما دیگه آزادیم.»

یونگی حتی توانِ این را نداشت که سرش را بالا نگه دارد؛ پوستِ صورتش گود افتاده بود و سیاهیِ دورِ چشمانش نشان از بی‌خوابیِ مفرطِ چند روزه داشت. لرزشِ خفیفی در دستانش بود که سعی می‌کرد با مشت کردن‌شان پنهانش کند.
تمامِ آن روزهایی که آریا ناامیدانه با او تماس می‌گرفت، یونگی در تاریکیِ یک انبارِ متروکه، بدونِ قطره‌ای آب یا تکه‌ای نان، فقط روی نقشه‌اش کار می‌کرد و گوشی‌اش را خاموش نگه می‌داشت تا هیچ ردی از خودش به جا نگذارد.

یونگی یک قدم جلو آمد. بازوهایش را باز کرد تا او را در آغوش بگیرد و شاید کمی از گرمایِ وجودِ آریا، این یخ‌زدگیِ وجودش را ذوب کند، اما آریا با خشمی که انگار از اعماقِ جانش برمی‌آمد، خودش را به شدت عقب کشید.

یونگی خشکش زد. ضربه‌ای که از این عقب‌نشینی خورد، انگار بدتر از هر گلوله‌ای بود که در تالار شلیک شده بود. حیرت در چشمانش موج می‌زد.

آریا با چشمانی که از اشکِ خشم می‌سوخت، به او خیره شد و صدایش لرزید: «تموم این مدت… هر ثانیه بهت زنگ می‌زدم. التماست می‌کردم جواب بدی، فقط یک بار صداتو بشنوم تا نترسم! ولی تو چی؟ تو من رو توی اون جهنم تنها گذاشتی، انگار نه انگار که وجود دارم! الان چطور شد که یک‌دفعه پیدات شد؟»

یونگی سعی کرد لب بگشاید، اما صدایش در گلویش خشک شده بود.

آریا یک قدم جلو آمد و با حالتی که آمیخته به ناباوری و ترس بود، پرسید: «تو کی هستی، یونگی؟» مکث کرد و با نیشخندی تلخ ادامه داد: «مگه تو همون پسری نبودی که توی گل‌فروشی کار می‌کرد؟ گل‌فروش‌ها آدم می‌کشن؟ گل‌فروش‌ها اسلحه دارن؟… تو اصلاً کی هستی که این‌قدر راحت زندگیِ من رو به آتیش کشیدی؟»

سکوتِ مرگباری اتاق را گرفت. یونگی حالا نه‌تنها از گرسنگی و بی‌خوابی، بلکه از باری که روی دوشش بود، به دیوار تکیه داد. او می‌خواست حقیقت را بگوید، اما آیا آریا آماده‌ی شنیدنِ تاریک‌ترین بخشِ زندگیِ او بود؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-ـــــــــــــــــــــــــــــ
امیدوارم خوشتون بیاد ✨ و لایک وکامنتتتت یادتونن نرهه💗😭
شرطا برا پارت بعد
like:40
comment:12
repost:5
دیدگاه ها (۲)

بانو فالو شه✨https://wisgoon.com/amelia_mh

پرنسس فالو شه🎀https://wisgoon.com/nazli6767

ناشناسمون رو کویر نکنیداا🥹✨بیاید یکم حرف بزنیم https://harfe...

Theft on the Wedding Contract NightPART:TWOلیان دستم را گرفت...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟏ویو جونگکوکجونگکوک روبه‌روی اِریا ایست...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۱۸: «باز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط