ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۵۹۲
میترسیدم از فشار زیاد دیروز حالم بد بشه و ناچار نشستم آنالی با عشق دخترکشو از بغل شوهرش گرفت و به من گفت شروع کن بيحال لقمه اي گرفتم و خوردم خيلي سخت از گلوم پایین میرفت اما به انرژی نیاز داشتم تا سر پا شم.. دنيل جدي گفت نمیخوام دخالت کنم. مثل همه این مدت که نکردم... اما..میخوای چیکار کني الا؟ اشك تو چشمام جمع شد و سرمو بلند کردم و نگاش کردم و لرزون و بيجون گفتم میشه یه تاکسي برام خبر کنین؟ دنيل جدي :گفت هرجا بخواي بري من ميرسونمت. اما..میخوام قبل رفتن خوب فکراتو بكني الا .. بعضي رفتنا برگشت نداره.. بعضي وقتا همه چیز تموم میشه و اگه برگردی فقط یه ویرونه به جا که بري میمونه. عمیق نگاش کردم و لبخند زدم و سر تکون دادم و گرفته گفتم میدونم بي آنالی در حالیکه دایانا رو تو اغوشش تکون میداد گرفته پرسید کجا ميخواي بري؟ سر دایانا کوچولوي توي بغلش رو نوازش کردم و عمیق گفتم پیش گناه ترین و پردرد ترین فرد این بازي کسي که.. بي گناه سالها به اشتباه تقاص پس داد..کسی که درد همه رو به دوش کشید اما هیچ کس دردشو نفهمید.. کسي که براي همه هرکاري از دستش برمیومد کرد اما براي خودش هیچی..میخوام برم پیش کسی که همه این سالها فقط و فقط به من فك كرد و بهم اهمیت داد..حتي به خودش فکرم نکرد.. فقط من.. اشکم جاري شد. محکم پاکش کردم و از جام بلند شدم و تلخ :گفتم میخوام برم پیش جیمین.. لبخندي روي لباي آنالی و دنیل نشست.. دنیل مطمین و گرم گفت: عالیه الا..عالیه... این بهترین تصمیمی بود که ميتونستي بگيري.. و سر افسون و دایاناش رو بوسید و گفت:پس نبايد دير كني..يالا..تو ماشین منتظرم..
ماشین منتظرم.. آنالی خندید و گفت:خب..هولش نکن.. با بغض خندیدم و تند رفتم جلو و آنالی رو نصفه بغل کردم و درمونده گفتم براش خیلی دعا کن افسون... چشمامو بستم و پر بغض گفتم اگه... اگه چیزیش شه..خيلي بي انصافیه.. قلبم شکسته.. اگه چیزیش شه دیگه نمیتونه بتپه..دیگه نمیتونم نفس بکشم.. و پردرد گونه شو بوسیدم و گفتم ممنونم. ممنونم که هوامو داشتي و داري.. و اروم خودمو عقب کشیدم. یه جورایی گرفته و تلخ و جدي به روبروش خیره بود. دست به صورتم کشیدم و گفتم خدافظ و رفتم سمت در که اروم گفت:الا. وایستادم و چرخیدم سمتش و گفتم جانم لباهاشو با بغض به هم فشرد و گفت: زندگي به جلو حرکت میکنه.. تلخ گفتم نه بدون جیمین پس عدالت این دنیا کجاست؟ خيلي تلخ و با غم خیره نگام کرد. چي توي این نگاه اه بود که داشت تنمو میلرزوند؟ تند دست تکون دادم و زدم بیرون. نفس خيلي عميق و مطمیني کشیدم. دنیل تو ماشینش جلوي در منتظرم بود. قدردان و متشکر کنارش نشستم و بی حرف راه افتاد دل تو دلم نبود براي ديدن جیمین.. خیلی نگرانش بودم من... دیروز نمیخواستم ترکش کنم یا ازش متنفر نبودم. فقط.. به زمان نیاز داشتم تا این دردها رو هضم کنم. بي قرار پاهامو تکون دادم و به اطراف نگاه کردم بالاخره رسیدیم.. دنیل جلوی بیمارستان نگه داشت و گفت مراقبش باش. بهتون سر میزنیم با بغض تند سر تکون دادم و گفتم ممنون و سریع پیاده شدم و دلتنگ دویدم سمت بیمارستان.. باید به جیمینم میگفتم که ازش کینه ای به دل ندارم و این گناه ها
..
( فصل سوم ) پارت ۵۹۲
میترسیدم از فشار زیاد دیروز حالم بد بشه و ناچار نشستم آنالی با عشق دخترکشو از بغل شوهرش گرفت و به من گفت شروع کن بيحال لقمه اي گرفتم و خوردم خيلي سخت از گلوم پایین میرفت اما به انرژی نیاز داشتم تا سر پا شم.. دنيل جدي گفت نمیخوام دخالت کنم. مثل همه این مدت که نکردم... اما..میخوای چیکار کني الا؟ اشك تو چشمام جمع شد و سرمو بلند کردم و نگاش کردم و لرزون و بيجون گفتم میشه یه تاکسي برام خبر کنین؟ دنيل جدي :گفت هرجا بخواي بري من ميرسونمت. اما..میخوام قبل رفتن خوب فکراتو بكني الا .. بعضي رفتنا برگشت نداره.. بعضي وقتا همه چیز تموم میشه و اگه برگردی فقط یه ویرونه به جا که بري میمونه. عمیق نگاش کردم و لبخند زدم و سر تکون دادم و گرفته گفتم میدونم بي آنالی در حالیکه دایانا رو تو اغوشش تکون میداد گرفته پرسید کجا ميخواي بري؟ سر دایانا کوچولوي توي بغلش رو نوازش کردم و عمیق گفتم پیش گناه ترین و پردرد ترین فرد این بازي کسي که.. بي گناه سالها به اشتباه تقاص پس داد..کسی که درد همه رو به دوش کشید اما هیچ کس دردشو نفهمید.. کسي که براي همه هرکاري از دستش برمیومد کرد اما براي خودش هیچی..میخوام برم پیش کسی که همه این سالها فقط و فقط به من فك كرد و بهم اهمیت داد..حتي به خودش فکرم نکرد.. فقط من.. اشکم جاري شد. محکم پاکش کردم و از جام بلند شدم و تلخ :گفتم میخوام برم پیش جیمین.. لبخندي روي لباي آنالی و دنیل نشست.. دنیل مطمین و گرم گفت: عالیه الا..عالیه... این بهترین تصمیمی بود که ميتونستي بگيري.. و سر افسون و دایاناش رو بوسید و گفت:پس نبايد دير كني..يالا..تو ماشین منتظرم..
ماشین منتظرم.. آنالی خندید و گفت:خب..هولش نکن.. با بغض خندیدم و تند رفتم جلو و آنالی رو نصفه بغل کردم و درمونده گفتم براش خیلی دعا کن افسون... چشمامو بستم و پر بغض گفتم اگه... اگه چیزیش شه..خيلي بي انصافیه.. قلبم شکسته.. اگه چیزیش شه دیگه نمیتونه بتپه..دیگه نمیتونم نفس بکشم.. و پردرد گونه شو بوسیدم و گفتم ممنونم. ممنونم که هوامو داشتي و داري.. و اروم خودمو عقب کشیدم. یه جورایی گرفته و تلخ و جدي به روبروش خیره بود. دست به صورتم کشیدم و گفتم خدافظ و رفتم سمت در که اروم گفت:الا. وایستادم و چرخیدم سمتش و گفتم جانم لباهاشو با بغض به هم فشرد و گفت: زندگي به جلو حرکت میکنه.. تلخ گفتم نه بدون جیمین پس عدالت این دنیا کجاست؟ خيلي تلخ و با غم خیره نگام کرد. چي توي این نگاه اه بود که داشت تنمو میلرزوند؟ تند دست تکون دادم و زدم بیرون. نفس خيلي عميق و مطمیني کشیدم. دنیل تو ماشینش جلوي در منتظرم بود. قدردان و متشکر کنارش نشستم و بی حرف راه افتاد دل تو دلم نبود براي ديدن جیمین.. خیلی نگرانش بودم من... دیروز نمیخواستم ترکش کنم یا ازش متنفر نبودم. فقط.. به زمان نیاز داشتم تا این دردها رو هضم کنم. بي قرار پاهامو تکون دادم و به اطراف نگاه کردم بالاخره رسیدیم.. دنیل جلوی بیمارستان نگه داشت و گفت مراقبش باش. بهتون سر میزنیم با بغض تند سر تکون دادم و گفتم ممنون و سریع پیاده شدم و دلتنگ دویدم سمت بیمارستان.. باید به جیمینم میگفتم که ازش کینه ای به دل ندارم و این گناه ها
..
- ۱۶.۹k
- ۲۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط