ظهور ازدواج پارت
ظهور ازدواج پارت ۵۹۱
تمام شب رو چشم رو هم نذاشته بودم.. وبي چشمام عین چشمه اي که وصل باشه به دردهاي قلبم بي صدا حرف میبارید و اونقدر باریده بودم که تمام بالشت زیر سرم خیس شده بود و دیگه اشکي براي باريدن نداشتم.. چشمام خشك شده بود.. تمام شب توي تب دردهام سوخته بودم و دم نزده بودم.. افسون بیچاره عین پروانه دور سرم میچرخید و تمام شب عين من چشم رو هم نذاشت. يا سعي ميکرد تب منو پایین بیاره یا دخترکش رو اروم کنه و بهش برسه.. سنگین ترین نگاه روم نگاههاي دنیل بود که با دلسوزي برادرانه اي بي حرف فقط كمك ميکرد میزبان خوبي براي اين مهمان مريض و دل شکسته باشه.. به زحمت به ساعت نگاه کردم. ۷ صبح بود.. بیجون نشستم که دستمال خیس از روی پیشونیم افتاد. گرفته دست به صورتم کشیدم. هنوز یه کم داغ بودم. اما دیگه توان موندن توی این تخت رو نداشتم.. جاي من اينجا نبود.. ..باید باید میرفتم پیش جیمزم گذشته خيلي تلخه.. کاري که فین و استر با خانواده ام کردن خيلي دردناك و غيرقابل بخششه حالم خوب نیست هضم و کنار اومدن باهش خيلي سخته..عين يه كابوسه وحشتناك و بي رحمانه است..اما.. اما جيمز مقصر نیست. جيم فقط کاری رو کرد که هر پسری ممکن بود برای مادرش بکنه... اون فقط میخواست مادرش رو از اون زندگي بيرون بکشه... اگه اشتباهي هم در کار بوده باشه جیمز هزار برابر بیشتر تقاص پس داده.. تقاصي که اصلا حقش نبوده.. با فوت مادرش،با تو کما بودنش با اين.. مريضي،با مرگ بچه اش،با دردی که الان میکشه...
دردي که الان میکسه.. بسش نیست؟ اشک تو چشمام حلقه زد.. اخ.. بین این همه گناه کار که هر روز کثافت هم میزنن چرا جیمز من باید این همه سال درد بکشه و خودشو مقصر اتفاقاتي بدونه که هیچ نقشي توشون نداشته؟ جیمین سالها بي دليل درد کشیده.. دیگه نه.. دیگه بسه.. اشکم جاري شد. لرزون بلند شدم.. من تنهاش نمیذارم.. همونطور که اون هیچ وقت تنهام نذاشت من عشقمو تنها نميذارم... اونم وقتی که بیشتر از همیشه بهم نیاز داره.. اروم از اتاق اومدم بیرون که اگه اهل خونه خوابن بیشتر مزاحمشون اما دنیل رو روزنامه به دست با دخترکش تو بغلش پشت میز نشم صبحانه دیدم. دایانا سعی میکرد روزنامه رو از دست باباش بکشه و باباش صبورانه هي روزنامه رو عقب تر میکشید.. ناخوداگاه لبخند بیجونی زدم و اروم گفتم صبح بخیر تند سرشو بلند کرد و با دیدنم لبخندي زد و گفت: صبح شما هم بخير..خوبي؟ اروم و گرفته سر تکون دادم بلند :گفت: آنالی جان بیا ببین کی بیدار شده. آنالی از اشپزخونه تند دوید بیرون و با دیدنم سریع و پر محبت لبخند زد و اومد جلو و گونه مو بوسید و گفت:الا جان... سلام... خوبي؟ صبحت بخیر.. اروم و مهربون .گفتم .سلام مر تند و با محبت گفت: بشین..بشین یه چیزی بخور..ضعف ميكني.. اصلا اشتها نداشتم و براي ديدن جیمین داشتم بال بال میزدم اما میترسیدم از فشار زیاد دیروز حالم بد بشه و ناچار نشستم
ببیند شرط ها نرسیده گذاشتم ولی خداییش این فیک ارزش ۱۰۰ لایک هم نداره واقعا دلم شکست
تمام شب رو چشم رو هم نذاشته بودم.. وبي چشمام عین چشمه اي که وصل باشه به دردهاي قلبم بي صدا حرف میبارید و اونقدر باریده بودم که تمام بالشت زیر سرم خیس شده بود و دیگه اشکي براي باريدن نداشتم.. چشمام خشك شده بود.. تمام شب توي تب دردهام سوخته بودم و دم نزده بودم.. افسون بیچاره عین پروانه دور سرم میچرخید و تمام شب عين من چشم رو هم نذاشت. يا سعي ميکرد تب منو پایین بیاره یا دخترکش رو اروم کنه و بهش برسه.. سنگین ترین نگاه روم نگاههاي دنیل بود که با دلسوزي برادرانه اي بي حرف فقط كمك ميکرد میزبان خوبي براي اين مهمان مريض و دل شکسته باشه.. به زحمت به ساعت نگاه کردم. ۷ صبح بود.. بیجون نشستم که دستمال خیس از روی پیشونیم افتاد. گرفته دست به صورتم کشیدم. هنوز یه کم داغ بودم. اما دیگه توان موندن توی این تخت رو نداشتم.. جاي من اينجا نبود.. ..باید باید میرفتم پیش جیمزم گذشته خيلي تلخه.. کاري که فین و استر با خانواده ام کردن خيلي دردناك و غيرقابل بخششه حالم خوب نیست هضم و کنار اومدن باهش خيلي سخته..عين يه كابوسه وحشتناك و بي رحمانه است..اما.. اما جيمز مقصر نیست. جيم فقط کاری رو کرد که هر پسری ممکن بود برای مادرش بکنه... اون فقط میخواست مادرش رو از اون زندگي بيرون بکشه... اگه اشتباهي هم در کار بوده باشه جیمز هزار برابر بیشتر تقاص پس داده.. تقاصي که اصلا حقش نبوده.. با فوت مادرش،با تو کما بودنش با اين.. مريضي،با مرگ بچه اش،با دردی که الان میکشه...
دردي که الان میکسه.. بسش نیست؟ اشک تو چشمام حلقه زد.. اخ.. بین این همه گناه کار که هر روز کثافت هم میزنن چرا جیمز من باید این همه سال درد بکشه و خودشو مقصر اتفاقاتي بدونه که هیچ نقشي توشون نداشته؟ جیمین سالها بي دليل درد کشیده.. دیگه نه.. دیگه بسه.. اشکم جاري شد. لرزون بلند شدم.. من تنهاش نمیذارم.. همونطور که اون هیچ وقت تنهام نذاشت من عشقمو تنها نميذارم... اونم وقتی که بیشتر از همیشه بهم نیاز داره.. اروم از اتاق اومدم بیرون که اگه اهل خونه خوابن بیشتر مزاحمشون اما دنیل رو روزنامه به دست با دخترکش تو بغلش پشت میز نشم صبحانه دیدم. دایانا سعی میکرد روزنامه رو از دست باباش بکشه و باباش صبورانه هي روزنامه رو عقب تر میکشید.. ناخوداگاه لبخند بیجونی زدم و اروم گفتم صبح بخیر تند سرشو بلند کرد و با دیدنم لبخندي زد و گفت: صبح شما هم بخير..خوبي؟ اروم و گرفته سر تکون دادم بلند :گفت: آنالی جان بیا ببین کی بیدار شده. آنالی از اشپزخونه تند دوید بیرون و با دیدنم سریع و پر محبت لبخند زد و اومد جلو و گونه مو بوسید و گفت:الا جان... سلام... خوبي؟ صبحت بخیر.. اروم و مهربون .گفتم .سلام مر تند و با محبت گفت: بشین..بشین یه چیزی بخور..ضعف ميكني.. اصلا اشتها نداشتم و براي ديدن جیمین داشتم بال بال میزدم اما میترسیدم از فشار زیاد دیروز حالم بد بشه و ناچار نشستم
ببیند شرط ها نرسیده گذاشتم ولی خداییش این فیک ارزش ۱۰۰ لایک هم نداره واقعا دلم شکست
- ۱۱.۳k
- ۲۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط