فن فیک لیوایهان ( تا همیشه ) پارت ۱
فن فیک لیوایهان ( تا همیشه ) پارت ۱
( صبح روز جمعه سر میز صبحونه )
( ارشد های گروه شناسایی در حال خوردن صبحونه )
اروین : من واقعا از این
حس خوبی نمیگیرم که هفته
ی بعد ممکنه ما زنده باشیم یا نه
لیوای : فکر نمیکنی زیاد به
این موضوع فکر میکنی ؟
هانجی : واییی نکنه هفته ی بعد
جامیا ( تایتان آزمایشی جدید هانجی )
مرده باشههههه
لیوای : حالا مگه اون غول زشت چی داره
که انقدر نگرانشی ؟
هانجی : خب آخه . . .
تو به اون بدبخت چیکار داری
لیوای : باشه بابا . . . بعد
صبحونه بیا اتاقم کارت دارم
هانجی : باشه
( بعد صبحونه )
هانجی : خب چیکارم داشتی لیوای
لیوای : اهههه . . . چهارچشمی کثیف
چرا حموم نمیری ؟
هانجی : خب کارهای مهم تری دارم
لیوای : اگه نری میبرمت
هانجی : ( خنده ) چجوریییی ؟
لیوای : اینجوری ( یدونه میزنه هانجی
بیهوش میشه )
( بعد حموم )
( هانجی به هوش میاد )
هانجی : ها ؟ اینجا . . . اینجا دیگه کج. . .
وایسا ! نکنه . . .
لییوااییی
لیوای : چیه من که گفتم اگه نری خودم میبرمت
( هانجی سرخ میشه )
ول ول ول ول ولی فکر نمیکنی زیاده رویه؟
لیوای : نه
هانجی : وایییی من رفتمممم خیلییی
وسواسیییی
لیوای : به من چه بو چاه توالت میدادی 😐
( فردا )
( هانجی در حالی که گریه میکرد میره سمت اتاق لیوای)
هانجی : لیوایییی
لیوای : هویییی یواش چیشده مگه ؟
هانجی : اون تایتان آزمایشی که اسیر کرده بودیم مردهههه
لیوای : خب چرا اومدی پیش من ؟
هانجی : با هرکی صحبت کردم بهم گفت دیوونه اییی
ذهن لیوای : واقعا هم دیوونس ولی این دلیل نمیشه که دوسش نداشته باشم
لیوای : خب چرا از اول نیومدی پیشم ؟
( صبح روز جمعه سر میز صبحونه )
( ارشد های گروه شناسایی در حال خوردن صبحونه )
اروین : من واقعا از این
حس خوبی نمیگیرم که هفته
ی بعد ممکنه ما زنده باشیم یا نه
لیوای : فکر نمیکنی زیاد به
این موضوع فکر میکنی ؟
هانجی : واییی نکنه هفته ی بعد
جامیا ( تایتان آزمایشی جدید هانجی )
مرده باشههههه
لیوای : حالا مگه اون غول زشت چی داره
که انقدر نگرانشی ؟
هانجی : خب آخه . . .
تو به اون بدبخت چیکار داری
لیوای : باشه بابا . . . بعد
صبحونه بیا اتاقم کارت دارم
هانجی : باشه
( بعد صبحونه )
هانجی : خب چیکارم داشتی لیوای
لیوای : اهههه . . . چهارچشمی کثیف
چرا حموم نمیری ؟
هانجی : خب کارهای مهم تری دارم
لیوای : اگه نری میبرمت
هانجی : ( خنده ) چجوریییی ؟
لیوای : اینجوری ( یدونه میزنه هانجی
بیهوش میشه )
( بعد حموم )
( هانجی به هوش میاد )
هانجی : ها ؟ اینجا . . . اینجا دیگه کج. . .
وایسا ! نکنه . . .
لییوااییی
لیوای : چیه من که گفتم اگه نری خودم میبرمت
( هانجی سرخ میشه )
ول ول ول ول ولی فکر نمیکنی زیاده رویه؟
لیوای : نه
هانجی : وایییی من رفتمممم خیلییی
وسواسیییی
لیوای : به من چه بو چاه توالت میدادی 😐
( فردا )
( هانجی در حالی که گریه میکرد میره سمت اتاق لیوای)
هانجی : لیوایییی
لیوای : هویییی یواش چیشده مگه ؟
هانجی : اون تایتان آزمایشی که اسیر کرده بودیم مردهههه
لیوای : خب چرا اومدی پیش من ؟
هانجی : با هرکی صحبت کردم بهم گفت دیوونه اییی
ذهن لیوای : واقعا هم دیوونس ولی این دلیل نمیشه که دوسش نداشته باشم
لیوای : خب چرا از اول نیومدی پیشم ؟
- ۷.۰k
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط