KIM V
part seven
کیموی
غرق در صدای دلنشینی که نزدیک تر میشد بودم که یکدفعه چیزی صاف اومد تو شکمم و صدای خنده قطع شد...
ناراحت از قطع شدن اون خنده دلنشین سرم پایین آوردم تا ببینم چه اتفاقی افتاده!!
که با موهای مشکی یه دختر که قدش به زور تا شونه هام میرسید مواجه شدم.
همینطور تو بغلم ایستاده بود و تو شوک بود کم کم سرش بالا آورد و اون لحظه بود که دنیای اطرافم خالی از هر شخصی شد.
فقط من بودم و اون دختر با چشمای درشت و گردش که از توش عسل سرازیر شده بود به عمق وجود من.
دماغ دکمه ای و لب های عروسکی و سرخش با پوستی به صافی و سفیدی بچه.
همینطور خیره اون دو چشم عسلیش بودم که دختر عقب کشیده شد و دوستش معذزت خواهی کرد و کشان کشان اون چشم عسلیش رو با خودش برد.
یعنی می تونم دوباره این دختر رو ببینم؟ چند سالش بود؟ یعنی توی اردو شرکت میکنه؟ دوست دارم دوباره اون چشم هارو ببینم.
فکر کنم هنوز 18 سالش نشده باشه آه الهه ماه، من این دختر رو میخوام!!
تو همین افکار بودم که یهو صدای زُمُخت مردی اومد و تمام حس خوبم با اون صدای نکرش از بین رفت.
مدیر مدرسه: آیگو خوش اومدید آقای کیم، مشتاق دیدار شما بودم اما فکر نمیکردم شخصا به دیدن بنده حقیر بیاید، شرمنده که شما رو منتظر گذاشتم.
تهیونگ: خیلی ممنون آقای هوانگ، هیچ مسئله ای از امنیت دانش آموزان مهم تر نیست و مسئولیت مراقبت از آنها در اردو با منِ، پس بهتر بریم و در مورد قوانین صحبت کنیم.
بعد از اتمام جلسه با یونگی به سمت سلف مدرسه رفتیم تا یه میان وعده بخوریم و بعد به دنبال کارهای مهم پک بریم.
آخر جلسه از آقای هوانگ فرم دانش آموز های داوطلب برای اردوی آموزشی گرفتم.
داشتم اطلاعات میخوندم که چشمم افتاد به عکس همون دختری که از صبح دیوانه وار تصویر دو چشم عسلیش از ذهنم بیرون نمی رفت.
این دختر به طرز فاکینگی جذابِ، من آدم هولی نیستم و تا الان جذب هیچ دختری حتی پسری هم نشده بودم!!
کم کم داشتم به نتیجه میرسیدم حتما مشکلی دارم اما، این دختر جدای جذابیت و کیوت بودن بیش از حدش خیلی برام آشناست انگار، ....
خودت جمع کن تهیونگ تو که اینقدر بی جنبه نبودی !!
بذار اطلاعات بخونم حداقل اسمش بدونم...
نام : ات
نام خانوادگی : لی
سن: 17 سال 11 ماه 10 روز
قد: 166
و.....
وای خدا چقدراین دخترکیوت قشنگ مشخص میخواد خودش بزرگ نشون بده
شماره تلفن همراهش هست، نباید این دختر از دست بدم
ات برای خودمی کیوتی......
چه عجب یونگی چقدر دیر اومدی
راستش بگو کجا سرت گرم بود
یونگی: داشتم این اطراف میگشتم ببینم اون دختره دیرزی رو میبینم یا نه اما موفق نشدم.
تهیونگ: اشکال نداره شاید تو این اردو ثبت نام کرده باشه، بیا این لیست دانش آموزان هست، مطمئنم اون دختر جفت خودت که اینقدر
درگیرت کرده.
هرچند بهت حق میدم بچه های اینجا واقعا زیبا هستند..
یونگی: به به میبینم کیم وی اعظم هیز بازی درآورده تو مدتی که من نبودم، راستش بگو مخش هم زدی؟!
تهیونگ: مگه همه مثل تو هستن شوگا جان، من خودم جاذبه زمینم احتیاجی ندارم مخ بزنم خودشون میان صاف بغلم...
یونگی: اعتماد به نفست ستودنی داداش
یک هفته بعد...
ا.ت
با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم
این اولین بار بود که تو طول عمرم خودم بیدار شدم
باید تو گینس ثبت بشه...
البته مگه میشه مهم ترین روز زندگیم بلند نشم!!
لباسم درآوردم که برم حموم که یهو در اتاق باز شد و مامانم اومد داخل اتاق..
مثل فشنگ پریدم تو حموم و داد زدم: ماماااااااااان چرا در نمیزنی؟!
مامان: خب حالا توله خرگوشم خودم یه عمر پوشکت عوض کردم حالا از من خجالت میکشه..
از حرفش رنگم قرمز شد، واقعا تا الان تو عمرم انقدر خجالت زده نشدم ...
اصلا توجه نمی کنند یه دختر جوان شدم که تو هورنی ترین لحظات زندگیش به سر میبره....هی روزگار...
مامان: ات تو چطور خودت بیدار شدی!! من خودم رو کشتم تو این 17_18 سال یبار تو رو مثل آدم بیدار کنم!!
فکر کنم معجزه شده...
مامانم اینا روی واقعی دخترت از این به بعد 😎
مامان: تا ببینیم و تعریف کنیم خرگوش خوابالو
اه بنظرم شیو کنم شاید بگن لخت بدویید دوست ندارم کثیف به نظر بیام هرچند مویی ندارم...
پس کنسل...
یه بمب توت فرنگی انداختم تو آب وان خوابیدم توش تا بوی خوبی داشته باشم، شامپو وانیل عسلم هم که خیلی دوسش دارم زدم بعد 15 دقیقه دوش گرفتم اومدم بیرون.
وسایل و چمدونم آماده کرده بودم فقط مونده بود بالشت مورد علاقم واقعا دوست ندارم سرم روی چیزی جز بالشت عزیزم بزارم.
خب بزن بریم به سمت آرزو ها
با وسایل از پله ها اومدم پایین، وسایل گذاشتم جلوی در خونه و بعد مدت ها رفتم یه صبحونه مشتی به بدن بزنم که یه جوجه با لپای باد کرده داره تند تند صبحونه میخوره دیدم...
یکی محکم زدم پشتش گفتم چطوری جوجه شکمو کی رسیدی؟!
کیموی
غرق در صدای دلنشینی که نزدیک تر میشد بودم که یکدفعه چیزی صاف اومد تو شکمم و صدای خنده قطع شد...
ناراحت از قطع شدن اون خنده دلنشین سرم پایین آوردم تا ببینم چه اتفاقی افتاده!!
که با موهای مشکی یه دختر که قدش به زور تا شونه هام میرسید مواجه شدم.
همینطور تو بغلم ایستاده بود و تو شوک بود کم کم سرش بالا آورد و اون لحظه بود که دنیای اطرافم خالی از هر شخصی شد.
فقط من بودم و اون دختر با چشمای درشت و گردش که از توش عسل سرازیر شده بود به عمق وجود من.
دماغ دکمه ای و لب های عروسکی و سرخش با پوستی به صافی و سفیدی بچه.
همینطور خیره اون دو چشم عسلیش بودم که دختر عقب کشیده شد و دوستش معذزت خواهی کرد و کشان کشان اون چشم عسلیش رو با خودش برد.
یعنی می تونم دوباره این دختر رو ببینم؟ چند سالش بود؟ یعنی توی اردو شرکت میکنه؟ دوست دارم دوباره اون چشم هارو ببینم.
فکر کنم هنوز 18 سالش نشده باشه آه الهه ماه، من این دختر رو میخوام!!
تو همین افکار بودم که یهو صدای زُمُخت مردی اومد و تمام حس خوبم با اون صدای نکرش از بین رفت.
مدیر مدرسه: آیگو خوش اومدید آقای کیم، مشتاق دیدار شما بودم اما فکر نمیکردم شخصا به دیدن بنده حقیر بیاید، شرمنده که شما رو منتظر گذاشتم.
تهیونگ: خیلی ممنون آقای هوانگ، هیچ مسئله ای از امنیت دانش آموزان مهم تر نیست و مسئولیت مراقبت از آنها در اردو با منِ، پس بهتر بریم و در مورد قوانین صحبت کنیم.
بعد از اتمام جلسه با یونگی به سمت سلف مدرسه رفتیم تا یه میان وعده بخوریم و بعد به دنبال کارهای مهم پک بریم.
آخر جلسه از آقای هوانگ فرم دانش آموز های داوطلب برای اردوی آموزشی گرفتم.
داشتم اطلاعات میخوندم که چشمم افتاد به عکس همون دختری که از صبح دیوانه وار تصویر دو چشم عسلیش از ذهنم بیرون نمی رفت.
این دختر به طرز فاکینگی جذابِ، من آدم هولی نیستم و تا الان جذب هیچ دختری حتی پسری هم نشده بودم!!
کم کم داشتم به نتیجه میرسیدم حتما مشکلی دارم اما، این دختر جدای جذابیت و کیوت بودن بیش از حدش خیلی برام آشناست انگار، ....
خودت جمع کن تهیونگ تو که اینقدر بی جنبه نبودی !!
بذار اطلاعات بخونم حداقل اسمش بدونم...
نام : ات
نام خانوادگی : لی
سن: 17 سال 11 ماه 10 روز
قد: 166
و.....
وای خدا چقدراین دخترکیوت قشنگ مشخص میخواد خودش بزرگ نشون بده
شماره تلفن همراهش هست، نباید این دختر از دست بدم
ات برای خودمی کیوتی......
چه عجب یونگی چقدر دیر اومدی
راستش بگو کجا سرت گرم بود
یونگی: داشتم این اطراف میگشتم ببینم اون دختره دیرزی رو میبینم یا نه اما موفق نشدم.
تهیونگ: اشکال نداره شاید تو این اردو ثبت نام کرده باشه، بیا این لیست دانش آموزان هست، مطمئنم اون دختر جفت خودت که اینقدر
درگیرت کرده.
هرچند بهت حق میدم بچه های اینجا واقعا زیبا هستند..
یونگی: به به میبینم کیم وی اعظم هیز بازی درآورده تو مدتی که من نبودم، راستش بگو مخش هم زدی؟!
تهیونگ: مگه همه مثل تو هستن شوگا جان، من خودم جاذبه زمینم احتیاجی ندارم مخ بزنم خودشون میان صاف بغلم...
یونگی: اعتماد به نفست ستودنی داداش
یک هفته بعد...
ا.ت
با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم
این اولین بار بود که تو طول عمرم خودم بیدار شدم
باید تو گینس ثبت بشه...
البته مگه میشه مهم ترین روز زندگیم بلند نشم!!
لباسم درآوردم که برم حموم که یهو در اتاق باز شد و مامانم اومد داخل اتاق..
مثل فشنگ پریدم تو حموم و داد زدم: ماماااااااااان چرا در نمیزنی؟!
مامان: خب حالا توله خرگوشم خودم یه عمر پوشکت عوض کردم حالا از من خجالت میکشه..
از حرفش رنگم قرمز شد، واقعا تا الان تو عمرم انقدر خجالت زده نشدم ...
اصلا توجه نمی کنند یه دختر جوان شدم که تو هورنی ترین لحظات زندگیش به سر میبره....هی روزگار...
مامان: ات تو چطور خودت بیدار شدی!! من خودم رو کشتم تو این 17_18 سال یبار تو رو مثل آدم بیدار کنم!!
فکر کنم معجزه شده...
مامانم اینا روی واقعی دخترت از این به بعد 😎
مامان: تا ببینیم و تعریف کنیم خرگوش خوابالو
اه بنظرم شیو کنم شاید بگن لخت بدویید دوست ندارم کثیف به نظر بیام هرچند مویی ندارم...
پس کنسل...
یه بمب توت فرنگی انداختم تو آب وان خوابیدم توش تا بوی خوبی داشته باشم، شامپو وانیل عسلم هم که خیلی دوسش دارم زدم بعد 15 دقیقه دوش گرفتم اومدم بیرون.
وسایل و چمدونم آماده کرده بودم فقط مونده بود بالشت مورد علاقم واقعا دوست ندارم سرم روی چیزی جز بالشت عزیزم بزارم.
خب بزن بریم به سمت آرزو ها
با وسایل از پله ها اومدم پایین، وسایل گذاشتم جلوی در خونه و بعد مدت ها رفتم یه صبحونه مشتی به بدن بزنم که یه جوجه با لپای باد کرده داره تند تند صبحونه میخوره دیدم...
یکی محکم زدم پشتش گفتم چطوری جوجه شکمو کی رسیدی؟!
- ۷۰
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط