{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

[پارت چهارم]

[پارت چهارم]

دختر با انرژی نگاهی به اجوما و بعد به ساعت کرد
• اگه بخوام از این عمارت خلاص شم تنها فرصتم امشبه
•اجوما
خوش حالم بلاخره خودت شدی دختره کله شق
دختر خندید و گفت
•رورا
اما چکار کنم
خیلی کار دارم وقتم کمه
وای
میکایپ نه اول لباس نعععععععههه
•اجوما
خندید و گفت آروم آروم الان میان تا امادت کنن دختر آروم باش
۳ ساعت بعد
همه عمارت تو هیاهیو بود خدمتکاران از اینور به اونور
همه مشغول بودن
کم کم مهمان ها اومدن

«نیم ساعت بعد»
رورا آروم باش هیچی نیست آروم استرس نداشته باش
نه وایییییییی خدایا چکارکنم اگه اشتباهی کنم
اگه نه وای واییییییییی
صدای در باعث شد دختر برگرده
•رورا
بله؟
•خدمتکار
بانوی جوان بیاید بیرون مهمان ها رسیدن و همه منتظر شما و خواهرتون هستن
دختر نفس عمیقی کشید و بیرون رفت
به بالای پله ها که رسید نگاهی به مهمان ها کرد همه از خاندان مافیا
همه برای قدرت جمع شدن
•جارچی
جناب کیم وارد میشود
همه جا در سکوت فرو رفت
همه ساکت و غرق نگاه جذبه و ابهت کیم بودن
•کیم اعظم
همگی اینجا جمع شدیم تا موفقیت اخیر رو جشن بگیریم
و بعد از اون من تصمیم دارم با دو خاندان بزرگ وصلتی سر بدم از طریق نوه های عزیزم
نوه بزرگم لوسیا
دختر کیم جونگ هوآن و بانو ایزابل
و نوه‌ی کوچک من
رورا
دختر کیم جونگ هوآن و بانو ماریای مرحوم
همه از زیبایی نوه های کیم در شگفت بودن
دو دختر زیبا اما شخصیت های متفاوت
همه در جایگاه مخصوص خود نشسته بودند
کم کم وقط رقص فرا رسید
رورا گوشه ای نشسته بود و به بقیه نگاه میکرد چشمش خورد به لوسیا که همراه پسری جذاب راهیه وسط سالن شد
•رورا
اینطور که از همهمه بقیه فهمید پسر خاندان جانگ
، جانگ سو هون پسر اعظم خاندان جانگ بود
خاندانی قدرتمند
لوسیا خوب خودشو تو دلشون جا کرد
پدر بزرگ لبخندی از رضایت به لوسیا زد که انگاری می‌گفت خوبه آدم قدرتمندی انتخاب کردی
کم کم سالن رقص شلوغ شد و همه مشغول رقص بودن
رورا داشت با لیوانی که روی میز بود پر میرفت که دستی جلوش قرار گرفت
تعجب زده سرشو بالا گرفت
پسر جذابی دید
درسته پسر برای درخواست رقص پیش قدم شده بود
•رورا
وای چقدر خوشگله اما حوصله ندارم
•.....
بانو افتخار رقص میدید
•رورا
اگه رد کنم بد میشه؟ خدایاالاا(تو دلش)

بعد از کمی مکث
دست پسرو گرفت و رفتن وسط سالن
دختر تعجب کرد چون همه به اونا نکته میکردن از جمله پدر بزرگش خیلی متعجب به رورا نگاه میکرد
دیدگاه ها (۰)

[پارت پنجم ]تعجب کرد چرا بقیه دارن با شگفتی نگاش میکنن لا صد...

به امید حمایت رمانم دارم ادامش می‌نویسم ای کاش حمایتش کنید😔✨

[پارت سوم ]اجوما به اتاق لوسیا رسید •اجوما خانوم با من کاری ...

[پارت دوم]همه خاندان کیم جمع بودن کیم اعظم پسرش عروسش و نوه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط