{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عاشقت نیستم 🥀

عاشقت نیستم 🥀
پارت 2

بعد راه میوفته و به یه شرور بر خورد میکنه که المایت نجاتش میده و در همون لحظه راز المایت فاش میشه و شرور فرار میکنه
میدوریا فکر میکنه همه چیز ختم بخیر شده ولی تو راه دوباره کاچان رو میبینه که به دست اون تبهکار افتاده و نمیتونه تحمل کنه و بی اختیار میره برای نجات کاچان
باکوگو: احمقی چیزی هستی دیوث اندازه مورچه عقل نداری؟! توکه اخه کوسه نداری گمشو کنار تا کار بلدش بیاد
میدوریا: نه کاچان تو داری اذیت میشی نمیتونستم اینو ببینم
و بعد چند تا قهرمان میان تا کاچان رو نجات بدن و موفق شدن و کاجان رو نجات دادن بعدش میدوریا رو سرزنش و از کاچان تشکر کردن
بعد از کمی کاچان میدوریا رو میبره سمت یه کوچه تنگ و تاریک
میدوریا متعجب از اینکه چرا کاچان این کارو انجام داده فکر ها و رویاهاشو مرور میکنه و شروع به اشتباه برداشت کردن میکنه
و دقیقا در لحظه ای که انتظار نداشت کاچان دوباره داشت با لحن عصبانی و نفرت انگیزی با میدوریا حرف میزد جوری که انگار نه انگار میدوریا روی جون خودش شرط بسته بود تا اون رو نجات بده
باکوگو: اوی نفله اگه فقط یبار دیکه چشمام به چشمات بخوره مطمئن باشه که میکشمت نمیزارم دفعه ی دیکه قسر در بری اینبار دیگه نه خسته شدم از اینکه قیافه نحستون میبینم هر روز هر هفته هر ماه هرساال بسه دیگه از حالا دیگه داری مثل احمقا تا خونه هم دنبالم میای؟! دردت چیه؟!
میدوریا: کاچان ببین این اتفاقی بود من فقط داشتمــ
ــ اره فقط داشتم رد میشدم اره؟! اها منم خر منکه میدونم راه خونتون از این طرف نیست بدبخت
ـــ کاجان داری اشتباه فکر میکنی من فقط توی یه دردسری اتفادم و باعث شد از این راه بیام..
ـــ دکــو خودتو گول بزن حتما میگفتی ارههه من کاچان رو نجات میدم و بعدش میتونم ازش بخوام که بهم کمک کنه تا توی ازمون برنده بشم و بدون کوسم قهرمان بشم همینو میخوای دیکه اره؟!
در همان زمان فکر میدوریا
خسته شدم دیگه چرا نمیفهمه من اونو دوست دارم چرا باید تا این حد پیش بره من فقط بخاطر اونه که میخوام قهرمان بشم چرا نمیتونه یخورده به احساسات منم فکر کنه چرا فقط دلش میخواد از من غلط بگیره اصلا چه کار بدی کردم که میخواد از من غلط بگیره من فقط نگرانش بودم یعنی اون در این حد احمقه که نمیفهمه این عشقه؟!..... اصلا این عشقه؟! چرا من باید عاشق همچین ادمی بشم؟! چرا باید دوستش داشته باشم وقتی ذره ای برای من احترام قائل نیست و دوستم نداره؟! چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟؟؟؟؟؟
خستم میخوام برم خونه میخوام برم و گریه کنم بسه دیگه دیکه خسته شدم 10 سال تمام تحملت کردم چون داشتم خودم رو گول میزدم که دوستت دارم ولی دیکه بسه
حال
گمشو کنار عوضی
ــ پوففففف دکو احمق تو الان چی زر زدی
نفهمیدی میگم گمشو کنار خستم و میخوام برم خونه حال ندارم به مزخرفات تفت داده شده تو گوش بدم
ـــ چی میگی....
میدوریا باکوگو رو کنار زد و رفت
اروم باش اروم باش نجات پیدا کردی تموم شد تموم شد همه چی تموم شد همه چـــــی هـــه چی به خاطر تو درست رفتار کردم؟! خوب کاری کردم که سعی کردم از بین ببرم اون احساسات رو چرا دارم گریه میکنم نمیتونم حرکت پاهام رو کنترل کنم چرا چرا نمیتونم وایسم..
وایسو وایسو لعنتی چرا داری میدویی چرا داری گریه میکنی؟!
تو نجات پیدا کردی
دیدگاه ها (۰)

عاشقت نیستم 🥀پارت 3اخ به چی خوردم اصلا نمیدونم اوه این المای...

عاشقت نیستم 🥀پارت 4روز ازمون وای استرس دارم دارم میمیرم میخو...

عاشقت نیستم 🥀پارت 1منو کاچان از بچگی باهم دیگه بودیم و باهمد...

رمان من عاشقت نیستم توی این رمان کمی شخصیت میدوریا عوض میشه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط