{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رقابت مرگبارپارت

رقابت مرگبار...>>>(پارت:۲)

بعد از خوردن قهوه بیرون از کافه رفت و منتظر شد تهیونگ بیرون بیاد...

«عمارت سوهیون»

سوهیون:هرجور شده یه بار از بدنت استفاده میکنم!لعنت بهت جعون...آنا!(داد)

آنا:ب..بله؟!(ترسیده)

سوهیون:برو رو تخت و تا میام آماده باش!

آنا اشکاش جاری شد و با ترس بله ای گفت و به اتاق رفت...

سوهیون:هوم...چطوری از شر جعون خلاص بشم..؟...

«پیش جونگ‌کوک و تهیونگ»

وقتی تهیونگ از کافه بیرون اومد ساعت ۱۲ و نیم شب بود...جونگ‌کوک گوشه ای ایستاده بود و به محض اینکه تهیونگ رو دید سرنگ رو برداشت و وارد گردنش کرد...وقتی تهیونگ خواست بیوفته جونگ‌کوک به موقع گرفتش و براید استایل بغلش کرد...

جونگ‌کوک:تو مال خودمی عسلی...

توی ماشین سوار شد و به رانندش گفت که راه بیوفته...در این مدت جونگ‌کوک به صورت فرشته ای تهیونگ خیره بود...

جونگ‌کوک:چطور‌ میتونی اینقدر جذاب باشی؟!...

بوسه ای روی پیشونی اش گذاشت و محکم تر از قبل بغلش کرد...

«نکته:تهیونگ روی پای جونگ‌کوک هست»

«عمارت جونگ‌کوک»

جونگ‌کوک اون رو توی اتاقش برد و برگشت و از پشت در رو قفل کرد تا تهیونگ فرار نکنه...

«دو ساعت بعد»

تهیونگ با حس سوزش شدید گردنش بهوش اومد...تنها چیزی که یادش بود این بود که از کافه بیرون اومد و روی گردنش سوزشی حس کرد...

تهیونگ:م..من کجام؟!کسی اونجاست؟!...اینجا چه خبره!

جونگ‌کوک:بیدار شدی بیبی!...

تهیونگ:تو دیگه کی هستی؟!به چه حقی به من میگی بیبی!...

جونگ‌کوک:جعون جونگ‌کوک هستم..!...

تهیونگ:نمیتونم چهره ات و ببینم آقای جعون جونگ‌کوک!...

جونگ‌کوک از تاریکی بیرون اومد و تهیونگ با دیدن چهره اش گفت...

تهیونگ:ت..تو همونی هستی که تو کافه بود!...(لکنت،ترس)

جونگ‌کوک:باهوشی بچه...

تهیونگ:من بچه نیستم ولم کن!...

جونگ‌کوک:خیلی حرف میزنی کوچولو...

تهیونگ:من کوچولو نیستم!من ۱۸ سالمه!

جونگ‌کوک:واو...منم ۳۰ سالمه..دیدی کوچولویی؟!(نیشخند)

تهیونگ:از من...چی میخوای؟!...

جونگ‌کوک:عشقت،خودت،لبات!

تهیونگ:من گِی نیستم!...

جونگ‌کوک:کاری میکنم گِی بشی...(نیشخند)

تهیونگ:ولم کن!

جونگ‌کوک:ساکت باش!..

تهیونگ:ولم کن جعون جونگ‌کوک!...

جونگ‌کوک خم شد و لباش و روی لبای تهیونگ گذاشت...عمیق میبوسید اما بوسه ای یک طرفه...کمی بعد لباش رو ول کرد و شروع کرد به مارک کردن گردنش...

تهیونگ:و..ولم کن آه...

جونگ‌کوک:عمرا...

تهیونگ ناله میکرد و جونگ‌کوک با ناله تهیونگ وحشی تر میشد‌...

از این به بعد دیگه شرط نداریمممم و زود به زود براتون پارت آپ میکنممم،ببخشید کم شد مهمون داریم😅
دیدگاه ها (۱۹)

عشق حقیقی...★(پارت:۵)جونگ‌کوک متوجه نشد که تهیونگ اون رو بوس...

اسم:عشق یا انتقام؟شخصیت های اصلی:تهیونگ،جونگ‌کوکسن اعضای اصل...

«تک پارتی درخواستی»عشق اشتباه...∞در روزگار های قدیم دو پسر ب...

رقابت مرگبار...›››(پارت:۱)سوهیون:اون من و انتخاب میکنه!جونگ‌...

آلفا خوشتیپ من پارت سوم کوک : نمی خوام ولم کن ( با گریه ) ته...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط