تک پارتی درخواستی
«تک پارتی درخواستی»
عشق اشتباه...∞
در روزگار های قدیم دو پسر به اسم «جعون جونگکوک» و «کیم تهیونگ» در شهری قدیمی اما بسیار زیبا زندگی میکردن...روزی اون دو پسر بهم برخورد میکنن و میفهمند که عاشق هم هستن...پسر بزرگتر کیم تهیونگ بود که ۲۸ سال داشت...و پسر کوچکتر جعون جونگکوک بود که ۲۳ سال داشت...از زمان دانشگاه تا اتمام دانشگاه در کنار هم بودن،در خوشی،در غم،در هیجان،سرزنش،تنبیه،خوشحالی و غیره در کنار هم بودن...تا زمانی که تهیونگ مجبور میشود به یک سفر کاری برود...
تهیونگ:قول میدم قبل از اینکه ۲۵ سالت بشه برگردم و باهم ازدواج کنیم عزیز کرده من!
جونگکوک:منتظرت میمونم عشق من!...
تهیونگ به سفر کاری خود رفت...اما جونگکوک...کاره اون هرشب گریه بود...گریه و گریه و گریه!شبی نبود که جونگکوک از دوری معشوقه اش گریه نکند...دوستش دیگر امیدی بهش نداشت...همه او رو دیوانه خطاب میکردن...اما مگر گناهش جز عاشقی چه بود؟!....درحالی که جونگکوک هرشب از دوریه او گریه میکرد...تهیونگ عاشق کسه ای دیگه شده بود...عاشق دختری به اسم ژولیت...هرشب در کنارش بود و پاک جونگکوک بیچاره رو فراموش کرده بود...هرشب در کنار ژولیت میخوابید و صبح ها در کنار دخترک بیدار میشد...پس از چندین سال تهیونگ تازه به یاد آورد کسی منتظرش است...کسی که هرشبش با گریه است و صبح هایش بغض...تصمیم گرفت همراه ژولیت به کره بگرده تا به جونگکوک بگه عاشق شده...جلوی دری ایستاده بود که کلی خاطره بود...ناگهان تمام خاطرات دو پسر از جلوی چشمهایش عبور کرد...دستش رو روی سرش گذاشت که دختر گفت
ژولیت:تهیونگ عزیزم؟!حالت خوبه؟!
تهیونگ:آره...خوبم!چرا بد باشم؟!...
ژولیت لبخندی زد و به پسر گفت
ژولیت:نمیخوای در و بزنی؟!
تهیونگ سری تکون داد و زنگ رو فشرد...
جیمین:کیه؟!
تهیونگ:م..منم!
جیمین شک زده با سرعت بالا در رو باز کرد و با چیزی که دید آرزو کرد کوک هیچوقت از خواب بیدار نشه...
جیمین:اینجا چیکار میکنی؟!(سرد)
تهیونگ:ا..اومدم کوک و ببینم!
جیمین:اول از همه...اسمش جونگکوکه!بعدشم اون خوابیده و فکر نکنم دلش بخواد تو رو ببینه!
تهیونگ:خواهش میکنم!من کلی راه از فرانسه اومدم تا اون و ببینم!
جیمین:از اینجا برو-
جونگکوک:جیمین کیه؟!
جیمین:هیچکس!
جونگکوک بیرون اومد و تهیونگ رو دید...اما نه تنها...همراه یه دختر...با خودش پرسید اون دختر دیگه کیه..؟!...ولی به جوابی نرسید...چشمایش دیگر توان گریه نداشت...گلویش دیگر توان بغض نداشت...پس بی حس فقط به اون دو خیره شد...آروم دره گوش جیمین گفت
جونگکوک:اون دختر کیه؟!
جیمین:نمیدونم...
تهیونگ:سلام جونگکوک!
جونگکوک:سلام...تهیونگ!(بیحال)
تهیونگ:راستش...راستش اومده بودم تا هم ببینمت و هم کارت عروسیم و بهت بدم!
جونگکوک تلخ لبخند زد...ترسی که داشت...کابوس هایی که میدید...همه اش به واقعیت تبدیل شده بود...
جونگکوک:خوشحالم!
کارت عروسی رو گرفت و بدون حرفی به اتاقش رفت...
جیمین:واقعا؟!عوضی سنگدل!
تهیونگ بغض کرد ولی چیزی نگفت...اون میدونست...همه چی و!به قولش عمل نکرده بود و تازه قلب پسرک رو هم شکونده بود..
ژولیت:ته؟!چیزی شده؟!
تهیونگ:نه!
«روز عروسی»
همه برای عروس و دوماد جیغ و هورا میکشیدند...تنها پسر بود که با چشم های غم انگیزش به اوه دو خیره بود و اشک از چشم های مرواریدی اش پایین میریخت...
جونگکوک:تبریک میگم...تهیونگ!(لبخند تلخ)
تهیونگ:ممنونم...
پس از سه ماه تهیونگ فهمید ژولیت اون رو به خاطر پولش میخواست...ازش طلاق گرفت و دنبال پسرکش گشت...
تهیونگ:پیداش کردی؟!
جیمین:آره...(بغض)
تهیونگ از بغض توی صدای جیمین حس خوبی نگرفت..
تهیونگ:ک..کجاست؟!
جیمین آدرس رو بهش داد...کناره سنگ قبر نشست و به عکس روی قبر نگاه کرد...پسرک داخل عکس هیچ غمی نداشت...
تهیونگ:کجایی پسر قشنگم؟!کجایی؟!(گریه)
بعد از اون اتفاق خبر رسید که تهیونگ خودکشی کرده...سنگ قبر جونگکوک و تهیونگ کناره هم بود...چه حیف که تهیونگ...دیر متوجه عشق خودش نسب به جونگکوک شد و هردو در خوابی عمیق رفته بودن:)...
«پایان»
مدیونید اگه فکر کنید سره این تک پارتی عر نزدم🤧ببخشید اگه بد شد...🙂
عشق اشتباه...∞
در روزگار های قدیم دو پسر به اسم «جعون جونگکوک» و «کیم تهیونگ» در شهری قدیمی اما بسیار زیبا زندگی میکردن...روزی اون دو پسر بهم برخورد میکنن و میفهمند که عاشق هم هستن...پسر بزرگتر کیم تهیونگ بود که ۲۸ سال داشت...و پسر کوچکتر جعون جونگکوک بود که ۲۳ سال داشت...از زمان دانشگاه تا اتمام دانشگاه در کنار هم بودن،در خوشی،در غم،در هیجان،سرزنش،تنبیه،خوشحالی و غیره در کنار هم بودن...تا زمانی که تهیونگ مجبور میشود به یک سفر کاری برود...
تهیونگ:قول میدم قبل از اینکه ۲۵ سالت بشه برگردم و باهم ازدواج کنیم عزیز کرده من!
جونگکوک:منتظرت میمونم عشق من!...
تهیونگ به سفر کاری خود رفت...اما جونگکوک...کاره اون هرشب گریه بود...گریه و گریه و گریه!شبی نبود که جونگکوک از دوری معشوقه اش گریه نکند...دوستش دیگر امیدی بهش نداشت...همه او رو دیوانه خطاب میکردن...اما مگر گناهش جز عاشقی چه بود؟!....درحالی که جونگکوک هرشب از دوریه او گریه میکرد...تهیونگ عاشق کسه ای دیگه شده بود...عاشق دختری به اسم ژولیت...هرشب در کنارش بود و پاک جونگکوک بیچاره رو فراموش کرده بود...هرشب در کنار ژولیت میخوابید و صبح ها در کنار دخترک بیدار میشد...پس از چندین سال تهیونگ تازه به یاد آورد کسی منتظرش است...کسی که هرشبش با گریه است و صبح هایش بغض...تصمیم گرفت همراه ژولیت به کره بگرده تا به جونگکوک بگه عاشق شده...جلوی دری ایستاده بود که کلی خاطره بود...ناگهان تمام خاطرات دو پسر از جلوی چشمهایش عبور کرد...دستش رو روی سرش گذاشت که دختر گفت
ژولیت:تهیونگ عزیزم؟!حالت خوبه؟!
تهیونگ:آره...خوبم!چرا بد باشم؟!...
ژولیت لبخندی زد و به پسر گفت
ژولیت:نمیخوای در و بزنی؟!
تهیونگ سری تکون داد و زنگ رو فشرد...
جیمین:کیه؟!
تهیونگ:م..منم!
جیمین شک زده با سرعت بالا در رو باز کرد و با چیزی که دید آرزو کرد کوک هیچوقت از خواب بیدار نشه...
جیمین:اینجا چیکار میکنی؟!(سرد)
تهیونگ:ا..اومدم کوک و ببینم!
جیمین:اول از همه...اسمش جونگکوکه!بعدشم اون خوابیده و فکر نکنم دلش بخواد تو رو ببینه!
تهیونگ:خواهش میکنم!من کلی راه از فرانسه اومدم تا اون و ببینم!
جیمین:از اینجا برو-
جونگکوک:جیمین کیه؟!
جیمین:هیچکس!
جونگکوک بیرون اومد و تهیونگ رو دید...اما نه تنها...همراه یه دختر...با خودش پرسید اون دختر دیگه کیه..؟!...ولی به جوابی نرسید...چشمایش دیگر توان گریه نداشت...گلویش دیگر توان بغض نداشت...پس بی حس فقط به اون دو خیره شد...آروم دره گوش جیمین گفت
جونگکوک:اون دختر کیه؟!
جیمین:نمیدونم...
تهیونگ:سلام جونگکوک!
جونگکوک:سلام...تهیونگ!(بیحال)
تهیونگ:راستش...راستش اومده بودم تا هم ببینمت و هم کارت عروسیم و بهت بدم!
جونگکوک تلخ لبخند زد...ترسی که داشت...کابوس هایی که میدید...همه اش به واقعیت تبدیل شده بود...
جونگکوک:خوشحالم!
کارت عروسی رو گرفت و بدون حرفی به اتاقش رفت...
جیمین:واقعا؟!عوضی سنگدل!
تهیونگ بغض کرد ولی چیزی نگفت...اون میدونست...همه چی و!به قولش عمل نکرده بود و تازه قلب پسرک رو هم شکونده بود..
ژولیت:ته؟!چیزی شده؟!
تهیونگ:نه!
«روز عروسی»
همه برای عروس و دوماد جیغ و هورا میکشیدند...تنها پسر بود که با چشم های غم انگیزش به اوه دو خیره بود و اشک از چشم های مرواریدی اش پایین میریخت...
جونگکوک:تبریک میگم...تهیونگ!(لبخند تلخ)
تهیونگ:ممنونم...
پس از سه ماه تهیونگ فهمید ژولیت اون رو به خاطر پولش میخواست...ازش طلاق گرفت و دنبال پسرکش گشت...
تهیونگ:پیداش کردی؟!
جیمین:آره...(بغض)
تهیونگ از بغض توی صدای جیمین حس خوبی نگرفت..
تهیونگ:ک..کجاست؟!
جیمین آدرس رو بهش داد...کناره سنگ قبر نشست و به عکس روی قبر نگاه کرد...پسرک داخل عکس هیچ غمی نداشت...
تهیونگ:کجایی پسر قشنگم؟!کجایی؟!(گریه)
بعد از اون اتفاق خبر رسید که تهیونگ خودکشی کرده...سنگ قبر جونگکوک و تهیونگ کناره هم بود...چه حیف که تهیونگ...دیر متوجه عشق خودش نسب به جونگکوک شد و هردو در خوابی عمیق رفته بودن:)...
«پایان»
مدیونید اگه فکر کنید سره این تک پارتی عر نزدم🤧ببخشید اگه بد شد...🙂
- ۱۰.۵k
- ۰۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط