{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ماه حس مرا به تو فهمید ، و همین شد که دلبری میکرد

ماه حس مرا به تو فهمید ، و همین شد که دلبری میکرد
در خیالات خام خود انگار ، داشت با تو برابری میکرد

لکنتی تلخ در خسوفش بود ، گرچه میگفت : دوستت دارم
شب قبل طلوع چشمانت ، جور دیگر سخنوری میکرد

شهر در لحظه ی ورود تو ، مثل دوران جاهلیت شد
چشمهابت خلاف عرف جهان ، باز هم برده پروری میکرد
یک نگاه شکسته کافی بود ، تا دلم را به دست تو بدهم
چون نگاه تو هر رقیبی را ، به غم عشق مشتری میکرد
با غروری به وسعت دریا ، در کنار تو راه میرفتم
در رگم خون شعر جاری بود ، روح سبزم قلندری میکرد

ریشه ی کینه و حسادت را ، توی چشمان خلق میدیدم
هر شغالی که میرسید از راه ، ادعای برادری میکرد !

رفتی و ماند روی دستانم ، چک برگشت خورده ی عشقت
ماه که در پی تلافی بود ، آن وسط داشت شرخری میکرد
گرچه بعد تو ورشکست شدم ، زیر تیغ شماتت افتادم
قلبم اما برای فردایت ، آرزو های بهتری میکرد ...
دیدگاه ها (۳)

با دلم بازی نکن من بی تو رسوا می شومآ شنای غربت اینجا و آ نج...

دیگر می خواهم ننویسم ستاره ها هم امشب فهمیدن که من به وسعت آ...

سینه ام میتپد از وحشت دیر آمدنت...من مجال دگرم نیست بگو صبر ...

اصلا چرا دروغ،همین پیش پای توگفتم که یک غزل بنویسم برای تواح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط