ماه حس مرا به تو فهمید ، و همین شد که دلبری میکرد
ماه حس مرا به تو فهمید ، و همین شد که دلبری میکرد
در خیالات خام خود انگار ، داشت با تو برابری میکرد
لکنتی تلخ در خسوفش بود ، گرچه میگفت : دوستت دارم
شب قبل طلوع چشمانت ، جور دیگر سخنوری میکرد
شهر در لحظه ی ورود تو ، مثل دوران جاهلیت شد
چشمهابت خلاف عرف جهان ، باز هم برده پروری میکرد
یک نگاه شکسته کافی بود ، تا دلم را به دست تو بدهم
چون نگاه تو هر رقیبی را ، به غم عشق مشتری میکرد
با غروری به وسعت دریا ، در کنار تو راه میرفتم
در رگم خون شعر جاری بود ، روح سبزم قلندری میکرد
ریشه ی کینه و حسادت را ، توی چشمان خلق میدیدم
هر شغالی که میرسید از راه ، ادعای برادری میکرد !
رفتی و ماند روی دستانم ، چک برگشت خورده ی عشقت
ماه که در پی تلافی بود ، آن وسط داشت شرخری میکرد
گرچه بعد تو ورشکست شدم ، زیر تیغ شماتت افتادم
قلبم اما برای فردایت ، آرزو های بهتری میکرد ...
در خیالات خام خود انگار ، داشت با تو برابری میکرد
لکنتی تلخ در خسوفش بود ، گرچه میگفت : دوستت دارم
شب قبل طلوع چشمانت ، جور دیگر سخنوری میکرد
شهر در لحظه ی ورود تو ، مثل دوران جاهلیت شد
چشمهابت خلاف عرف جهان ، باز هم برده پروری میکرد
یک نگاه شکسته کافی بود ، تا دلم را به دست تو بدهم
چون نگاه تو هر رقیبی را ، به غم عشق مشتری میکرد
با غروری به وسعت دریا ، در کنار تو راه میرفتم
در رگم خون شعر جاری بود ، روح سبزم قلندری میکرد
ریشه ی کینه و حسادت را ، توی چشمان خلق میدیدم
هر شغالی که میرسید از راه ، ادعای برادری میکرد !
رفتی و ماند روی دستانم ، چک برگشت خورده ی عشقت
ماه که در پی تلافی بود ، آن وسط داشت شرخری میکرد
گرچه بعد تو ورشکست شدم ، زیر تیغ شماتت افتادم
قلبم اما برای فردایت ، آرزو های بهتری میکرد ...
- ۶۲۷
- ۰۹ اسفند ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط