{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پدر خوانده

پدر خوانده

Godfather

پارت: ۱۱

پرش زمانی به فردا صبح ساعت ۹:۳۰ دیقه)


ویو کوک:

خوابم نمیبرد کل شب بد خوابیده بودم سر درد داشتم رفتم تو آشپزخونه تا ببینم چیزی برای خوردن پیدا میکنم یا نه....


در یخچالش باز کردم شیر در اوردم و درشو بستم وقتی برگشتم دیدم بابایی پشت سرم وایساده بود...


ویو ته:

کوک بیدار شده بود بعد ۱۰ دیقه از بغلم در اومد رفت کنجکاو بودم بدونم کجا میره پس دنبالش رفتم .
دیدم به سمت آشپزخونه رفته اروم جوری که نفهمه دنبالش رفتم..
در یخچال باز کرد...
شیر رو در اورد همون لحظع پشت سرش قایم شدم درو بست و برگشت نگام کرد....

ویو کوک:

عاا بابایی اینجا چیکار میکنی؟

ته: خب اومدم اب بردارم..

نزدیکم شد و این باعث شد یه ترس عجیبی تو دلم احساس کنم عقب عقب رفتم که به یخچال برخورد کردم ولی اون هنوز داشت میومد جلو...

ویو ته :

رفتم سمت یخچال تا آب بردارم ولی کوک عقب عقب میرفت نمیدونستم دلیلش چیه ولی دلیلش هرچی بود حتما خودش بهم میگه...

ویو کوک:

دستش بلند کرد اورد سمتم ناخوداگاه چشمام بستم .....
که حس کردم دستش بهم برخورد نکرده چشمام باز کردم دیدم عقب رفته داره کیک میخوره...
ینی اینقد گشنشه؟
اخه اون فقط موقع صبحانه سر میز کیک میخورد..!

ویو ته:

ای تهیونگ سربه هوا اخه آب کجااا بود
چشمم به کیک شکلاتی توی یخچال خورد خیلی گشنم بود
پس درش اوردم شروع کردم به خوردن..
اینگار تو بهشت قدم میزدم طعم خیلی خوبی داشت

ته: اوممممم


اینم پارت ۱۱

۳ پارت دیگه مونده پری جونم😖❤️🥂( قول ۵ پارتی که داده بودم)

ادامه دارد
دیدگاه ها (۳۲)

پدر خوانده Godfatherپارت : ۱۲ویو کوک:وایییییییی بابایییییییی...

منو بیشتر دوس دارین یا فیک پدر خوانده رو؟🤣

پدرخوانده پارت ۱۰Godfatherویو ته :حسابی تشنم بود و هیچ ابی ه...

پدر خوانده Godfatherپارت : ۹ویو کوک:حدود ساعت ۴ صبح بود و من...

پارت ۵ویو کوکرفتم سمت رودخونه..هوا خنک بود..آروم لباس هارو م...

پدر خوانده فصل دوممافیای من part²⁵ویو ته: پهن زمین شد.. بیخی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط