دختر جوان؛: دریا😭😭
دختر جوان؛: دریا😭😭
پارت هشت☯️
رفتن سرخاک دریا گفت به علی ببین اگر صد تا بوس ازت نگرفتم گفت بعدن رو نگاه کن
خب دریا کوچک بود 🎀
بعد علی گفت دریا بیا تا بریم مادرش رو آورد که برن مادرش گفت به علی علی دریا رو ببر منو ببر تا چندتا فاحته ببر علی گفت باشه دریا رو برد که بستنی بخره یک دونه بستنی خرید که اومد تو ماشین علی گفت بیا باهم بخوریم دریا گفت باشه علی دریا لیس میزدن که یوووووویی لب هم خورد به هم🫢 که دریا هم خجالت کشید 😳 علی گفت اشکال نداره بعد بستنی رو نخواستن انداختنش دریا خجالت کشید دریا رفتن جایه سرسبز که دریا گفت به علی برو بشت علی گفت براچی؟ دریا گفت برو میگم علی رفت پشت گفت چیه الان کاری داری دریا گفت وایسا بعد گفت بشین گفت باشه دریا رفت پشت
بعد حرف زدن رفتن دریا گفت خدافظ ۱۰سال دیگه میبینمت آخرین خدافظ رو گفت رفت علی رفت تهران 🥹🫶
۱۰. سال بعد⏰️
دریا بزرگ شد
شد دانشجو
مادرش هم به رحمت خدا رفت
دریا رفت تهران رفت لوازم تحریر هَنا ✏️🖍 دید بسته بود دریا گفت علی بسته بزار برم خونه دایی مادرم رفت دید علی ازدواج کرده💍 گفت دایی آدرس خونشو بده که برم خونش آدرس داد خلاصه که دید علی با زنش دعوا کرده بعد صدا رو شنید در رو زد علی باز کرد گفت تو کی هستی بیچاره ۱۰سال بود دریا رو ندید چه کار کنه دریا گفت بعد میفهمی رفت بیش ساناز گفت ساناز نگران نباش به علی یه چیزی میگم بهش ساناز گفت تو کی هستی که داری پشتم رو میگیری دریا گفت باشه بعد میگم ۱۰ سال که علی رو ندیدم دریا گفت به ساناز
ساناز تو ۱۰سال پیش تو نامزده علی بودی منم علی رو نمیشناختم علی که مادربزرگم که به رحمت خدا رفت ساناز گفت خدا رحمتش کنه دریا گفت ممنون بعد گفت ؛:خلاصه که علی رو دیدم تازه آشنا نشدیم که علی رو دیدم که گفت تو نامزدشی منم دیگه تا الان مسدودش کردم تا الان تا بازش کردم بزار برم که من همون یارو هستم که اصلا تولد نگفتم بزار بگم ساناز گفت باشه برو بگو دریا رفت پیش علی گفت علی منم دریا علی گفت خدا تو دریا یی دریا گفت آره منو نشناختی علی گفت وای چقدر تغیر کردی وای 😲 یادم رفت توتوتوتووووو
خدا خیلی تغیر کردی گفت مادرت دریا گفت خدارحمتش علی گفت چییییییی کی دریا گفت دوسه سال هست خلاصه علی تازه دریا رو شناخت😃
بچه ها خسته نباشید فردا پارت نه رو میفرستم🎀
پارت هشت☯️
رفتن سرخاک دریا گفت به علی ببین اگر صد تا بوس ازت نگرفتم گفت بعدن رو نگاه کن
خب دریا کوچک بود 🎀
بعد علی گفت دریا بیا تا بریم مادرش رو آورد که برن مادرش گفت به علی علی دریا رو ببر منو ببر تا چندتا فاحته ببر علی گفت باشه دریا رو برد که بستنی بخره یک دونه بستنی خرید که اومد تو ماشین علی گفت بیا باهم بخوریم دریا گفت باشه علی دریا لیس میزدن که یوووووویی لب هم خورد به هم🫢 که دریا هم خجالت کشید 😳 علی گفت اشکال نداره بعد بستنی رو نخواستن انداختنش دریا خجالت کشید دریا رفتن جایه سرسبز که دریا گفت به علی برو بشت علی گفت براچی؟ دریا گفت برو میگم علی رفت پشت گفت چیه الان کاری داری دریا گفت وایسا بعد گفت بشین گفت باشه دریا رفت پشت
بعد حرف زدن رفتن دریا گفت خدافظ ۱۰سال دیگه میبینمت آخرین خدافظ رو گفت رفت علی رفت تهران 🥹🫶
۱۰. سال بعد⏰️
دریا بزرگ شد
شد دانشجو
مادرش هم به رحمت خدا رفت
دریا رفت تهران رفت لوازم تحریر هَنا ✏️🖍 دید بسته بود دریا گفت علی بسته بزار برم خونه دایی مادرم رفت دید علی ازدواج کرده💍 گفت دایی آدرس خونشو بده که برم خونش آدرس داد خلاصه که دید علی با زنش دعوا کرده بعد صدا رو شنید در رو زد علی باز کرد گفت تو کی هستی بیچاره ۱۰سال بود دریا رو ندید چه کار کنه دریا گفت بعد میفهمی رفت بیش ساناز گفت ساناز نگران نباش به علی یه چیزی میگم بهش ساناز گفت تو کی هستی که داری پشتم رو میگیری دریا گفت باشه بعد میگم ۱۰ سال که علی رو ندیدم دریا گفت به ساناز
ساناز تو ۱۰سال پیش تو نامزده علی بودی منم علی رو نمیشناختم علی که مادربزرگم که به رحمت خدا رفت ساناز گفت خدا رحمتش کنه دریا گفت ممنون بعد گفت ؛:خلاصه که علی رو دیدم تازه آشنا نشدیم که علی رو دیدم که گفت تو نامزدشی منم دیگه تا الان مسدودش کردم تا الان تا بازش کردم بزار برم که من همون یارو هستم که اصلا تولد نگفتم بزار بگم ساناز گفت باشه برو بگو دریا رفت پیش علی گفت علی منم دریا علی گفت خدا تو دریا یی دریا گفت آره منو نشناختی علی گفت وای چقدر تغیر کردی وای 😲 یادم رفت توتوتوتووووو
خدا خیلی تغیر کردی گفت مادرت دریا گفت خدارحمتش علی گفت چییییییی کی دریا گفت دوسه سال هست خلاصه علی تازه دریا رو شناخت😃
بچه ها خسته نباشید فردا پارت نه رو میفرستم🎀
- ۹۷
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط