{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🫁🫀🤞🏾

🫁🫀🤞🏾
بخش اول: شطرنج بدون مهره
چند هفته از ناپدید شدن بی‌سروصدای آن جنایتکار در بازداشتگاه پلیس می‌گذشت. اخبار، مرگ او را ناشی از حمله قلبی ناگهانی ناشی از استرس بازجویی اعلام کرده بودند؛ توضیحی ساده که افکار عمومی و حتی پلیس محلی آن را بدون تردید پذیرفتند. اما برای لایت یاگامی، این حادثه یک هشدار جدی بود.

لایت در اتاقش پشت میز تحریر نشسته بود. نور ملایم چراغ مطالعه روی سطح مشکی دفترچه مرگ می‌افتاد. ریوک در گوشه‌ای از اتاق روی هوا معلق بود و یک سیب قرمز آبدار را در دهانش خرد می‌کرد. صدای ملچ‌ملوچ او سکوت اتاق را می‌شکست.

«هی، لایت… بعد از اون روز دیگه چیزی ننوشتی. ترسیدی؟ یا نکنه پشیمون شدی؟» ریوک با چشمان درشت و بی‌پلکش به لایت خیره شد و پوزخندی زد.

لایت حتی سرش را هم برنگرداند. خودکار بین انگشتانش با مهارتی بی‌نقص می‌چرخید.

«ترس؟ نه، ریوک. فقط دارم قوانین بازی رو می‌سنجم. اگر من بدون برنامه شروع به حذف مجرمان کنم، الگوی زمانی و جغرافیایی من رو لو میده. دنیا نیاز به تغییر داره، اما تغییر باید سیستماتیک، بی‌نقص و اجتناب‌ناپذیر باشه.»

او برگه‌ای از یادداشت‌هایش را باز کرد. ساعت‌های درسی مدرسه، زمان‌هایی که خانواده‌اش در خانه بودند و ساعات اوج اخبار جنایی تلویزیون را در جدول‌هایی دقیق دسته‌بندی کرده بود.

«من نمی‌خوام فقط یک قاتل سریالی ناشناس باشم،» لایت با صدایی سرد ادامه داد: «من می‌خوام جهان حس کنه که یک قدرت برتر، یک قضاوت الهی، بالای سرش ایستاده. مرگ‌ها باید هم‌زمان، غیرقابل توضیح و متمرکز روی غیرقابل‌بخشش‌ترین انسان‌ها باشن.»

بخش دوم: ورود یک ناظر تیزبین
در سالن غذاخوری دانش‌آموزان آکادمی دایکوکو، لایت طبق معمول در مرکز توجه بود، هرچند همیشه تواضع و وقار خود را حفظ می‌کرد. او در حال صحبت با چند هم‌کلاسی درباره آزمون شبیه‌ساز کنکور بود که نگاهی سنگین را روی خود حس کرد.

چند میز آن‌طرف‌تر، پسری لاغراندام با موهای آشفته و عینکی با فریم باریک به نام سورا تاکدا نشسته بود. تاکدا رتبه دوم آکادمی بعد از لایت بود؛ پسری گوشه‌گیر اما با هوشی استثنایی در تحلیل داده و آمار.

هنگامی که زنگ کلاس به صدا درآمد و لایت به سمت سالن حرکت کرد، تاکدا به او نزدیک شد.

«یاگامی-کون، تبریک می‌گم، باز هم رتبه اول شدی.» لحن تاکدا محترمانه بود، اما در نگاهش پشت شیشه‌های عینک، چیزی پنهان به نظر می‌رسید.

«ممنون تاکدا-کون. اختلاف نمراتمون خیلی کم بود، تلاشت فوق‌العاده است.» لایت با لبخندی دوستانه پاسخ داد.

تاکدا مکثی کرد، نگاهی به راهروی نیمه‌خالی انداخت و گفت: «راستی… خبرهای اخیر رو دنبال می‌کنی؟ اون پنج تا زندانی خطرناک که هفته پیش توی کشورهای مختلف—آمریکا، فرانسه و ژاپن—همه دقیقاً در یک بازه زمانی دو ساعته با ایست قلبی مردن؟»

قلب لایت برای کسری از ثانیه منقبض شد، اما حالت چهره‌اش حتی ذره‌ای تغییر نکرد. او با تعجب ساختگی سرش را کج کرد:

«واقعاً؟ این روزها آن‌قدر غرق آزمون‌ها بودم که فرصت نکردم اخبار بین‌الملل رو کامل ببینم. یعنی فکر می‌کنی بیماری مسری جدیدیه؟»

تاکدا چشمانش را باریک کرد و با صدایی آرام‌تر گفت: «نه… بیماری‌ها الگوی انتخاب هدف ندارند. تمام اون پنج نفر قاتلانی بودند که حکم اعدام داشتند اما اجرای حکمشون به تعویق افتاده بود. یک نفر داره مجازاتشون می‌کنه. اگر تصادفی نباشه، با یک پدیده کاملاً غیرعادی روبه‌روییم. پدرت توی اداره پلیسه، درسته؟ نشنیدی چیزی در این مورد بگن؟»

لایت لبخند آرامی زد و دستش را روی شانه تاکدا گذاشت: «پدرم هیچ‌وقت پرونده‌های کاری رو به خونه نمیاره. اما تحلیلت واقعاً جالبه تاکدا-کون. شاید بهتر باشه در آینده عضو تیم کارآگاهی بشی.»

بخش سوم: اولین چالش ذهن‌ها
وقتی لایت به خانه برگشت و درِ اتاقش را بست، لبخندش فوراً محو شد. به سمت پنجره رفت و به شهر باران‌زده توکیو خیره شد. ریوک از پشت پنجره سرک کشید:

«اووه… به نظر میاد یکی متوجه ردپات شده لایت! قراره اسمش رو بنویسی؟»

لایت دفترچه سیاه را از کشوی مخفی بیرون کشید.

«نه. نوشتن اسم کسی که فقط یک فرضیه ساده در سر داره، بزرگ‌ترین اشتباهه. اگر تاکدا فردا بمیره، هر کسی که باهاش حرف زده به من مشکوک میشه. علاوه بر اون…» لایت پوزخندی تاریک زد، «اگر در همین ابتدا هر کسی که باهوشه رو حذف کنم، این بازی چه ارزشی داره
دیدگاه ها (۱)

🫁🤞🏾🫀

دختر جوان؛: دریا😭😭پارت هشت☯️رفتن سرخاک دریا گفت به علی ببین ...

خب برا چی ترک کردی😭😭😭😭🇵🇹🇵🇹

لایت یاگامی

My Fateful Destinyسرنوشت شوم من part۱۴ پلک هاش رو روی هم قرا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط