خزیدم به کنج لحظه های کبود زندگی
خزیدم به کنج لحظه های کبود زندگی
نبض نگاهم به شماره افتاده
باز آمدم از بیراهه ای پر خطر
سفر آفتاب پر ز تاریکی بود
میان لبخند منو تو گویی هزار فرسنگ بود
تو رفتی و ماندم با بی کسی
لبهایم رنگ سکوت به خود گرفته بود
تصویر غمی سرد در عمق نگاهم پنهان بود
کوله بار بی کسی چه سنگین است !
تنها آمدن و تنها رفتن چه سهمگین است
نبض نگاهم به شماره افتاده
باز آمدم از بیراهه ای پر خطر
سفر آفتاب پر ز تاریکی بود
میان لبخند منو تو گویی هزار فرسنگ بود
تو رفتی و ماندم با بی کسی
لبهایم رنگ سکوت به خود گرفته بود
تصویر غمی سرد در عمق نگاهم پنهان بود
کوله بار بی کسی چه سنگین است !
تنها آمدن و تنها رفتن چه سهمگین است
- ۵۶۵
- ۰۲ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط