پارت پنجم
پارت پنجم
موجی آمد و عقب رفت. صدایی در سرت، آرام، انگار از دور:
«اینجا هستم.»
سرت چرخید.
او بود
—جیمین—
نزدیکتر از دیروز، در مرز آب.
موهای تیرهاش زیر آفتاب برق میزد و خط خراش گونهاش هنوز پیدابود.
نگاهش مستقیم به تو بود، نه به هیچکس دیگر.
لبت لرزید:
«…سلام.»
نامزدت اخم کرد.
«چی گفتی؟»
«هیچی. با خودم بودم.»
جیمین، آرام، دستش را بلند کرد.
نه به نشانهی تهدید، به نشانهی دعوت.
تو یک قدم جلو رفتی.
شن نرم شد زیر کفشهایت.
صدایش آمد:
«بیا. فقط یک لحظه. نه بیشتر.»
نامزدت دید که پاهایت به آب نزدیک شد. دستش به بازویت خورد.
«داری چیکار میکنی؟!»
تو نفس عمیقی کشیدی.
«فقط میخوام… ببینم.»
«ببینی چی رو؟! اون، اون موجود... »
صدایش شکست. نه از ضعف، از ترس.
جیمین آرام خندید. خندهای نرم، اما لبهدار.
«موجود؟ بگو رقیب. راحتتر میشه.»
نامزدت خشکش زد.
«چی؟!»
«رقیب.»
صدای جیمین مثل موجی بود که از دور میپیچد اما مستقیم به ساحل میخورد.
ادامه داد:
«برای قلبش.»
هوای بینتان داغ شد.
نامزدت جلو آمد، اما تو دستش را گرفتی.
«بسه. دعوا نکنید.»
جیمین به چشمهایت نگاه کرد.
«پس تو بگو. میخوای بیای یا نه؟»
دلت مثل موجی که دو بار میشکند، مردد بود.
اما قدمت خیلی آرام به سمت آب رفت. فقط یک قدم.
آب مچ کفشت را بو*سید.
جیمین جلوتر نیامد.
فقط دستش را کمی بالا آورد، فاصلهای که هوا را داغتر میکرد.
«اینجا بمون. من قول میدم نزدیکتر نیام.»
تو ن*فسن*فس میزدی؛ قلبت بین دو جهان گیر کرده بود.
نگاهت از او به نامزدت رفت.
چهرهی نامزدت سرخ بود، دندانهایش روی هم.
«تو… تو نمیفهمی داره باهات چیکار میکنه! اون… میخواد تو رو از من بگیره!»
جیمین بیتردید گفت:
«آره. میخوام.»
صداقت عریانش مثل تیغ هوا را برید. تو خشکت زد؛ نه از ترس، از شجاعتی که در صدایش بود.
یک لحظه سکوت. بعد نامزدت فریاد زد:
«حق نداری!»
و بازوی تو را کشید.
درد تیزی در پوستت پیچید.
«ولم کن!»
اما او محکمتر گرفت.
«میبرمت. همین حالا!»
چشمان جیمین تیره شد. موج اطرافش لرزید. صدایش دیگر نرم نبود، فرمان بود درست مثل یک پادشاه:
«رهاش کن.»
نامزدت تمسخرآمیز خندید.
«اگه نذارم چی؟!»
موج، ناگهان بلند شد. آب تا زانوهایت آمد. صدای دریا مثل رعد در گوش پیچید.
جیمین جلوتر نیامد، اما آب بهجای او سخن گفت.
بازوی مرد، بیاراده، شُل شد.
دستت آزاد شد.
تو عقب رفتی، قلبت مثل طبل میکوبید.
نگاهت روی جیمین قفل شد.
او دستش را پایین آورد، نفسش سنگین، اما نگاهش فقط روی تو نرم ماند.
«آسیب دیدی؟»
«نه… فقط…»
صدایت لرزید.
«ترسیدم.»
او سر تکان داد.
«قول دادم نزدیک نشم. اما وقتی کسی بهت دست زد… مرز شکسته شد.»
نامزدت، خیس و لرزان، عقبتر رفت.
«این تموم نشده.»
نگاهش پر از خشم و غرور شکسته بود.
«تو مال منی. یادت نره.»
بعد با قدمهای سنگین دور شد.
ساحل ساکت شد. فقط صدای موج.
تو هنوز نفسنفس میزدی. به آب نگاه کردی.
«چرا این کارو کردی؟»
جیمین آهسته گفت:
«چون نمیتونم ببینم کسی تو رو با زور نگه داره. حتی اگر هنوز انتخابت من نباشم.»
چشمانت پر شد.
اشکی آرام روی گونهات لغزید.
او دستش را بالا آورد انگار نسیمی نرم، اشکت را خشک کرد.
تو خندیدی میان گریه.
«تو… خطرناکی.»
لبخندش کمرنگ بود اما ع*میق.
«برای همه. جز تو.»
سکوتی پر از نفس بینتان افتاد. خیلی نزدیک، خیلی آهسته. احساسی که مثل بو*سهای پنهان در هوا ماند.
«من باید برم.»
اینوگفتی.
جیمین با ناراحتی:
«میدونم.»
ادامه دادی :
«اما… فردا؟»
چشمانش برق زد. منتظر بود.
«فردا. هر روز. تا وقتی بخوای.»
تو برگشتی، صدف در جیبت سنگینتر از همیشه. انگار چیزی درونش بیدار شده بود.
و در عمق دریا، جیمین به آسمان نگاه کرد. زمزمهاش را فقط موج شنید:
«این جنگ… تازه شروع شده.»
ادامه دارد....
موجی آمد و عقب رفت. صدایی در سرت، آرام، انگار از دور:
«اینجا هستم.»
سرت چرخید.
او بود
—جیمین—
نزدیکتر از دیروز، در مرز آب.
موهای تیرهاش زیر آفتاب برق میزد و خط خراش گونهاش هنوز پیدابود.
نگاهش مستقیم به تو بود، نه به هیچکس دیگر.
لبت لرزید:
«…سلام.»
نامزدت اخم کرد.
«چی گفتی؟»
«هیچی. با خودم بودم.»
جیمین، آرام، دستش را بلند کرد.
نه به نشانهی تهدید، به نشانهی دعوت.
تو یک قدم جلو رفتی.
شن نرم شد زیر کفشهایت.
صدایش آمد:
«بیا. فقط یک لحظه. نه بیشتر.»
نامزدت دید که پاهایت به آب نزدیک شد. دستش به بازویت خورد.
«داری چیکار میکنی؟!»
تو نفس عمیقی کشیدی.
«فقط میخوام… ببینم.»
«ببینی چی رو؟! اون، اون موجود... »
صدایش شکست. نه از ضعف، از ترس.
جیمین آرام خندید. خندهای نرم، اما لبهدار.
«موجود؟ بگو رقیب. راحتتر میشه.»
نامزدت خشکش زد.
«چی؟!»
«رقیب.»
صدای جیمین مثل موجی بود که از دور میپیچد اما مستقیم به ساحل میخورد.
ادامه داد:
«برای قلبش.»
هوای بینتان داغ شد.
نامزدت جلو آمد، اما تو دستش را گرفتی.
«بسه. دعوا نکنید.»
جیمین به چشمهایت نگاه کرد.
«پس تو بگو. میخوای بیای یا نه؟»
دلت مثل موجی که دو بار میشکند، مردد بود.
اما قدمت خیلی آرام به سمت آب رفت. فقط یک قدم.
آب مچ کفشت را بو*سید.
جیمین جلوتر نیامد.
فقط دستش را کمی بالا آورد، فاصلهای که هوا را داغتر میکرد.
«اینجا بمون. من قول میدم نزدیکتر نیام.»
تو ن*فسن*فس میزدی؛ قلبت بین دو جهان گیر کرده بود.
نگاهت از او به نامزدت رفت.
چهرهی نامزدت سرخ بود، دندانهایش روی هم.
«تو… تو نمیفهمی داره باهات چیکار میکنه! اون… میخواد تو رو از من بگیره!»
جیمین بیتردید گفت:
«آره. میخوام.»
صداقت عریانش مثل تیغ هوا را برید. تو خشکت زد؛ نه از ترس، از شجاعتی که در صدایش بود.
یک لحظه سکوت. بعد نامزدت فریاد زد:
«حق نداری!»
و بازوی تو را کشید.
درد تیزی در پوستت پیچید.
«ولم کن!»
اما او محکمتر گرفت.
«میبرمت. همین حالا!»
چشمان جیمین تیره شد. موج اطرافش لرزید. صدایش دیگر نرم نبود، فرمان بود درست مثل یک پادشاه:
«رهاش کن.»
نامزدت تمسخرآمیز خندید.
«اگه نذارم چی؟!»
موج، ناگهان بلند شد. آب تا زانوهایت آمد. صدای دریا مثل رعد در گوش پیچید.
جیمین جلوتر نیامد، اما آب بهجای او سخن گفت.
بازوی مرد، بیاراده، شُل شد.
دستت آزاد شد.
تو عقب رفتی، قلبت مثل طبل میکوبید.
نگاهت روی جیمین قفل شد.
او دستش را پایین آورد، نفسش سنگین، اما نگاهش فقط روی تو نرم ماند.
«آسیب دیدی؟»
«نه… فقط…»
صدایت لرزید.
«ترسیدم.»
او سر تکان داد.
«قول دادم نزدیک نشم. اما وقتی کسی بهت دست زد… مرز شکسته شد.»
نامزدت، خیس و لرزان، عقبتر رفت.
«این تموم نشده.»
نگاهش پر از خشم و غرور شکسته بود.
«تو مال منی. یادت نره.»
بعد با قدمهای سنگین دور شد.
ساحل ساکت شد. فقط صدای موج.
تو هنوز نفسنفس میزدی. به آب نگاه کردی.
«چرا این کارو کردی؟»
جیمین آهسته گفت:
«چون نمیتونم ببینم کسی تو رو با زور نگه داره. حتی اگر هنوز انتخابت من نباشم.»
چشمانت پر شد.
اشکی آرام روی گونهات لغزید.
او دستش را بالا آورد انگار نسیمی نرم، اشکت را خشک کرد.
تو خندیدی میان گریه.
«تو… خطرناکی.»
لبخندش کمرنگ بود اما ع*میق.
«برای همه. جز تو.»
سکوتی پر از نفس بینتان افتاد. خیلی نزدیک، خیلی آهسته. احساسی که مثل بو*سهای پنهان در هوا ماند.
«من باید برم.»
اینوگفتی.
جیمین با ناراحتی:
«میدونم.»
ادامه دادی :
«اما… فردا؟»
چشمانش برق زد. منتظر بود.
«فردا. هر روز. تا وقتی بخوای.»
تو برگشتی، صدف در جیبت سنگینتر از همیشه. انگار چیزی درونش بیدار شده بود.
و در عمق دریا، جیمین به آسمان نگاه کرد. زمزمهاش را فقط موج شنید:
«این جنگ… تازه شروع شده.»
ادامه دارد....
- ۱۰.۴k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط