رمان=عشق و نفرت
رمان=عشق و نفرت
پارت³²
همینجور تو فکر بودم خابم برد ....
از زبون گیسو=
ای چشمام رو باز کردم که دیشب یادم اومد واقعن بعضی موقع ها منو از خودش میترسونه یعنی چی مگه زوره بخابم بغلش پاشدم تلو تلو با چشمای بسته رفتم سمت در اتاقش و در رو بستم رفته بود شرکت با اون چشمای بسته از پله داشتم میرفت خاستم بیوفتم یکی محکم از کمرم گرفت و منو به خودش چسبوند من فکر کردم سیاوشه گفتم=سیاوش ول کن بسه دیگه ،با صدای خسته و خابالو و با چشمای بسته گفتم گفت=چشمات رو باز کن تا ببینی من کیم ،وای صدای سپنتا بود به خودم اومدم گفتم=ببخشید ببخشید ،گفت=دست سیاوش بهت بخوره تضمین نمیکنم دعوایی راه نندازم فهمیدی ،آروم گفتم برو بابا گفت=نشنیدم ،گفتم=باشه ،و بعد رفتم اتاق اینم جدیدا گیر داده به منا بابا چی میخای از جون من ولم کن دیگه ولش بابایا الانم ک رفتم سر کار بهتر باوا سیاوشم خونه نبود در اتاقم خورد رفتم باز کردم گفتم=بله ،ستاره بدر گفت=بدو بیا حال ،بدو بدو رفتم وا سپنتا اینجا بود که یه پسر کوچولو با موهای فرفری و لبای قنچه کوچولوش و چشمای سبزش دست سپنتا رو گرفته بود با لحن بچگونه گفت=دایی ببل منو پالک(دایی ببر منوپارک) ،او بس بچه ی ساناز ابجیشه فک کنم رفتم جلو سپنتا گفت=اینو نگه دار دوز پیش ماست میرم شرکت و برگردم نتونستی بگو شوکت خانوم نگهش داره ،باشه ای گفتم که رفت رفتم جلو پسر کوچولو گفتم=میدونستی چشمات شبیه جنگله؟ ،نگام کرد اخم کوچولوش رو گره زد گفت=توهین میحنی الان به مح ،خندیدم گفتم=جنگل که خوشگله ،خندید که چال لبش معلوم شد دستش رو گرفتم گفتم=دوست داری بریم بازی کنیم ،گفت=الهههه ،رفتم یه پازل آوردم گفتم=هر کی درست بسازه برندست ،شروع کردیم یه میزان ۲ساعت باهاش بازی کردم بعد نگو همونجا خابم برده.....
چشمام رو آروم باز کردم دیدم کوچولو هم خابش برده ولی من اسمش رو نپرسیده بودم اومدم بلندش کنم بیدار شد گفتم=ببخشیدا ولی میشه اسم آقا کوچولو رو بدونم ،گفت=من اشمم ساشاست ،اوخی چه اسم قشنگی رفتم دوباره خوابش برد بغلش کردم یه کوچولو سنگین بود طرفای ۴یا۵سالش بود بردمش بالا گذاشتمش رو تحت سپنتا اومدم برم بیرون دستم رو گرفت گفت=خاله بغلم کن تلوخودا ،دلم واسه لحنش سوخت رفتم کنارش دراز کشیدم و بغلش کردم و خوابم برد.......
پارت³²
همینجور تو فکر بودم خابم برد ....
از زبون گیسو=
ای چشمام رو باز کردم که دیشب یادم اومد واقعن بعضی موقع ها منو از خودش میترسونه یعنی چی مگه زوره بخابم بغلش پاشدم تلو تلو با چشمای بسته رفتم سمت در اتاقش و در رو بستم رفته بود شرکت با اون چشمای بسته از پله داشتم میرفت خاستم بیوفتم یکی محکم از کمرم گرفت و منو به خودش چسبوند من فکر کردم سیاوشه گفتم=سیاوش ول کن بسه دیگه ،با صدای خسته و خابالو و با چشمای بسته گفتم گفت=چشمات رو باز کن تا ببینی من کیم ،وای صدای سپنتا بود به خودم اومدم گفتم=ببخشید ببخشید ،گفت=دست سیاوش بهت بخوره تضمین نمیکنم دعوایی راه نندازم فهمیدی ،آروم گفتم برو بابا گفت=نشنیدم ،گفتم=باشه ،و بعد رفتم اتاق اینم جدیدا گیر داده به منا بابا چی میخای از جون من ولم کن دیگه ولش بابایا الانم ک رفتم سر کار بهتر باوا سیاوشم خونه نبود در اتاقم خورد رفتم باز کردم گفتم=بله ،ستاره بدر گفت=بدو بیا حال ،بدو بدو رفتم وا سپنتا اینجا بود که یه پسر کوچولو با موهای فرفری و لبای قنچه کوچولوش و چشمای سبزش دست سپنتا رو گرفته بود با لحن بچگونه گفت=دایی ببل منو پالک(دایی ببر منوپارک) ،او بس بچه ی ساناز ابجیشه فک کنم رفتم جلو سپنتا گفت=اینو نگه دار دوز پیش ماست میرم شرکت و برگردم نتونستی بگو شوکت خانوم نگهش داره ،باشه ای گفتم که رفت رفتم جلو پسر کوچولو گفتم=میدونستی چشمات شبیه جنگله؟ ،نگام کرد اخم کوچولوش رو گره زد گفت=توهین میحنی الان به مح ،خندیدم گفتم=جنگل که خوشگله ،خندید که چال لبش معلوم شد دستش رو گرفتم گفتم=دوست داری بریم بازی کنیم ،گفت=الهههه ،رفتم یه پازل آوردم گفتم=هر کی درست بسازه برندست ،شروع کردیم یه میزان ۲ساعت باهاش بازی کردم بعد نگو همونجا خابم برده.....
چشمام رو آروم باز کردم دیدم کوچولو هم خابش برده ولی من اسمش رو نپرسیده بودم اومدم بلندش کنم بیدار شد گفتم=ببخشیدا ولی میشه اسم آقا کوچولو رو بدونم ،گفت=من اشمم ساشاست ،اوخی چه اسم قشنگی رفتم دوباره خوابش برد بغلش کردم یه کوچولو سنگین بود طرفای ۴یا۵سالش بود بردمش بالا گذاشتمش رو تحت سپنتا اومدم برم بیرون دستم رو گرفت گفت=خاله بغلم کن تلوخودا ،دلم واسه لحنش سوخت رفتم کنارش دراز کشیدم و بغلش کردم و خوابم برد.......
- ۹.۹k
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط