Illegal marriage
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 15
وقتی چشماش رو باز کرد توی یه انبار بود با دست و دهن بسته به همراه دوتا بادیگارد که مث عزرائیل بالا سر ایزابلا ایستاده بودن
ایزابلا از ترس رنگش پرید و سعی کرد جیغ بزنه ولی چون دهنش بسته بود صداش خفه شد و نتونست جیغ بزنه و چون دستاش بسته بود حتی تکون هم نمیتونست بخوره
در باز شد یکی وارد شد، منشی مرد سایه «مایکل»بود، فردی که مرد سایه از طریق اون دستور هاش رو میگفت،نزدیک ایزابلا شد
مایکل:«با فرارت سرنوشت بدی رو برا خودت رقم زدی کوچولو»
ایزابلا با حرص چند تا فوش به مایکل داد ولی چون چسب رو دهنش بود چیزی جز صدا های نامفهوم ازش در نیومد
مایکل با دستش به بادیگارد های پشت سر ایزابلا اشاره کرد
بادیگارد ها با پوزخندی از موهای ایزابلا گرفتن و به اتاقی عجیب و ته سالن بردنش و با باز کردن در اونو به درون اتاق پرت کردن
ایزابلا:« ازتون انتقام میگیرم وحشیا!»
و خواست حرفی اضافه کنه که با صدای فرد غریبه ای ساکت شد و با ترس بهش نگاه کرد ولی چیزی ندید
ناشناس: «خیلی جرعت داری، خوشم اومد»
با شنیدن صدا ایزابلا سمت صدا رو نگاه کرد و با یک دیوار تمام فولاد که بخش کوچکی ازش میله فلز بود روبرو شد.. اینقدر محکم کاری برای چی میتونست باشه بجز اون؟
ایزابلا: «تو..»
ناشناس: «خوبه.. اونقدرام مغزت خاموش نیست»
بعد از مکثی ادامه داد: «آره.. خودمم.. کابوس هرشبت!»
ایزابلا: «ای عو꙳ضیه حRوم꙳زادههه»
ناشناس: «هوم.. ولی حیف نمیدونی کی باید چطور در مقابل کسی رفتار کنی، مخصوصا منی که کابوستم!»
و بعد درها باز شد و بادیگارد ها ایزابلا رو با خودشون کشیدن، ولی قبل از اینکه پاش از در خارج شه صدای مرد سایه رو شنید
ناشناس: «فردا شب عروسیه، حواست باشه»
و بعد از اون خودشو توی زيرزمينی تاریک و نم ناک دید.. حتی یادش نبود چطور اونجا رسید!
با نگاه دقيق تری به اطرافش متوجه شد تنها نیست.. انگار اونجا زیر زمین برده ها یا شايدم خیانتکاران بود!
از سرما خواست به خودش بپیچه که گربه ای رو کنارش حس کرد؛ خواست نوازشش کنه که ترسیده فرار کرد ولی قبل از رفتنش برگه ی کوچیکی رو کنار ایزابلا گذاشت..
ایزابلا به سختی خودشو به جایی که نور ماه از لای میله ها به داخل میومد رسوند و برگه رو خوند:
«نیمه شب، ساعت ۳:۳۰ الی ۳:۳۵ تعويض شیفته، اون ساعت میام دنبالت، هرطور شده اون ساعت به ی بهونه از اونجا فرار کن»
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 15
وقتی چشماش رو باز کرد توی یه انبار بود با دست و دهن بسته به همراه دوتا بادیگارد که مث عزرائیل بالا سر ایزابلا ایستاده بودن
ایزابلا از ترس رنگش پرید و سعی کرد جیغ بزنه ولی چون دهنش بسته بود صداش خفه شد و نتونست جیغ بزنه و چون دستاش بسته بود حتی تکون هم نمیتونست بخوره
در باز شد یکی وارد شد، منشی مرد سایه «مایکل»بود، فردی که مرد سایه از طریق اون دستور هاش رو میگفت،نزدیک ایزابلا شد
مایکل:«با فرارت سرنوشت بدی رو برا خودت رقم زدی کوچولو»
ایزابلا با حرص چند تا فوش به مایکل داد ولی چون چسب رو دهنش بود چیزی جز صدا های نامفهوم ازش در نیومد
مایکل با دستش به بادیگارد های پشت سر ایزابلا اشاره کرد
بادیگارد ها با پوزخندی از موهای ایزابلا گرفتن و به اتاقی عجیب و ته سالن بردنش و با باز کردن در اونو به درون اتاق پرت کردن
ایزابلا:« ازتون انتقام میگیرم وحشیا!»
و خواست حرفی اضافه کنه که با صدای فرد غریبه ای ساکت شد و با ترس بهش نگاه کرد ولی چیزی ندید
ناشناس: «خیلی جرعت داری، خوشم اومد»
با شنیدن صدا ایزابلا سمت صدا رو نگاه کرد و با یک دیوار تمام فولاد که بخش کوچکی ازش میله فلز بود روبرو شد.. اینقدر محکم کاری برای چی میتونست باشه بجز اون؟
ایزابلا: «تو..»
ناشناس: «خوبه.. اونقدرام مغزت خاموش نیست»
بعد از مکثی ادامه داد: «آره.. خودمم.. کابوس هرشبت!»
ایزابلا: «ای عو꙳ضیه حRوم꙳زادههه»
ناشناس: «هوم.. ولی حیف نمیدونی کی باید چطور در مقابل کسی رفتار کنی، مخصوصا منی که کابوستم!»
و بعد درها باز شد و بادیگارد ها ایزابلا رو با خودشون کشیدن، ولی قبل از اینکه پاش از در خارج شه صدای مرد سایه رو شنید
ناشناس: «فردا شب عروسیه، حواست باشه»
و بعد از اون خودشو توی زيرزمينی تاریک و نم ناک دید.. حتی یادش نبود چطور اونجا رسید!
با نگاه دقيق تری به اطرافش متوجه شد تنها نیست.. انگار اونجا زیر زمین برده ها یا شايدم خیانتکاران بود!
از سرما خواست به خودش بپیچه که گربه ای رو کنارش حس کرد؛ خواست نوازشش کنه که ترسیده فرار کرد ولی قبل از رفتنش برگه ی کوچیکی رو کنار ایزابلا گذاشت..
ایزابلا به سختی خودشو به جایی که نور ماه از لای میله ها به داخل میومد رسوند و برگه رو خوند:
«نیمه شب، ساعت ۳:۳۰ الی ۳:۳۵ تعويض شیفته، اون ساعت میام دنبالت، هرطور شده اون ساعت به ی بهونه از اونجا فرار کن»
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۲.۶k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط